قسمت اول داستان بی گناه
سلام اینم قسمت اول :)
♥راوی
♦من
♥جلسا در تابوتی پر از گل های روز سفید به خاک سپرده شد♥
_امروز ما اینجا هستیم تا جوانی به نام جلسا فراست به خاک سپرده شود جوانی که کشته شد 
امید واریم در بهترین جا در بهشت باشد 
السا دوم نیاورد و به زمین نشست و گریه کرد جک به زمین نشست و السا رو دلداری داد 
مگی آروم آروم اشک میریخت چشمای بسته اش با ذهن شلوغش به یاد جلسا:
خنده های آرومش در بچگی 
شکستن ظرف هایی که عمدی نبود 
درخواست هایی که از اون(مگی) میکرد 
اومارو ناراحت بود و سرش پایین بود و آروم گریه میکرد ولی بی صدا 
کم کم بارون گرفت و ابرهای سیاه آسمان آبی رو فراگرفته بود 
همه خیس شده بودند ولی غرق در تابوت جلسا…. 
همه درحال رفتن بود ولی السا نشسته بود 
آنا با اصرار های فراوان از السا خواست که به خونه برگرده 
*صبح ساعت 8 خونه السا و جک و خانواده هاشون* 
اومارو با پالتویی بلند و سیاه و خودکار و ورقه هایی در دست شروع به حرف زدن کرد: 
سلام متاسفم برای این حادثه و من الان توی این خونه هستم چون به من مسئولیت تا از شما بازجویی کنم 
حتی دو عابری که شاهد قتل بودن 
اول از جناب آقای جک و خانم السا شروع میشه
♥وارد آشپز خونه شدند و روی صندلی نشستن♥
اومارو:خوب دیروز صبح جلسا بیدار شده بود جلسا کاری داشته میکرده که مشکوک باشه؟ 
یا نااحت بوده؟ رفتارش عجیب بوده؟
السا:صبح جلسا بیدار شده بود و من براش کلوچه هایی که دوست داشت درست کردم و بعد نشست و خورد 
♥و السا شروع کرد به گریه کردن♥
و السا ادامه داد:جلسا خیلی خوشحال بود حتی میخواست برای کادوی تولدش از ما درخواست یه موبایل 
بکنه منم بهش گفتم حتما برات میخرم 
چهره خندونش هنوز یادمه
♥و بغضش شدت گرفت♥
اومارو:خوب اون خوشحال شده پس ناراحت نبوده 
لیندا:بلی بلی
اومارو:عه لیندا اینجا چیکار میکنی؟
لیندا:مگه میتونم از خون بهترین دوستم بگذرم؟:)
اومارو:درسته  
خوب…….. 
برای ادامه 20 نظر پلیز 

[ یکشنبه 17 بهمن 1395 ] [ 08:41 ب.ظ ] [ ❖мσвιηα❖ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب