عشق فردا ☆ قسمت ۱۷ « فصل ۴ »
نام داستان : عشق فردا 
نویسنده : جلساا 
فصل : چهارم
قسمت : هفدهم 
این قسمت : تومور مغزی 
♡ = راوی 
☆ = خودم 



♡ السا با عصبانیت میره سمت حیاط ♡ 

جک : السا .. السا صبر کن ! 

♡ میرسن تو حیاط ♡ 

جک : عه .. السا یه لحظه گوش کن ! 

♡ دستشو از پشت میگیره ♡ 

السا : ولم کن .
جک : تو یهو چت شد ؟

♡ السا برمیگرده و درست چش تو چش میشن ♡ 

السا : که من زنتم آره ؟ ببخشید جناب من یادم نمیاد که ..

♡ ادامه نمیده . ♡

السا : اصلا من چرا دارم با تو حرف میزنم ؟ 

♡ پوزخند میزنه ، به طرف خروجی راه میوفته ♡ 

السا زیر لب : پسره ی فرصت طلب 

♡ بدجور به جک بر میخوره ، جلو السا رو میگیره ♡ 

السا : گمشو اونور

♡ جک یقه السا رو میگیره و بلندش میکنه تو هوا  ، السا بلند جیغ میکشه ♡

السا : جک .. جک .. ولم کن 
جک :  فهمیدم .. تو فرهنگ لغت السا .. جواب خوبی بدیه .
السا : چی داری میگی دیونه ؟ ولم کن .. کمکککککککک 
جک : خوب گفتی دیونه .. من به خاطر تو و خواهرت .. بخاطر اینکه آواره نشید .. اون حرفو زدم . و جوابم چی شد ؟ پسر فرصت طلب ..

♡ از صدای جیغ السا همه ریختن تو حیاط ♡ 

السا مبهوت : ج..جک .. تو 

♡ جک پوزخندی زد و السا رو ول کرد ♡ 

السا : جک صبر کن .. خواهش میکنم 

♡ جک می ایسته ، همه دارن با تعجب به اونا نگاه میکنن ♡ 

جک : فردا برای امضاء مدارک میبینمت .
السا : چه مدارکی ؟ نکنه ..

♡ السا با خودش فکر میکنه جک واقعا میخواد اونو مجبور به ازدواج کنه ♡ 

جک : طلاق .. فردا از هم جدا میشیم .

♡ این رو میگه و میره . السا مات و مبهوت به رفتنش نگاه میکنه .. این پسر چقدر خوبه .. با اینکه السا درباره اون زود قضاوت کرده بود ولی .. اون برای کمک به السا وانمود کرد که اونا ازدواج کردن و الان میخوان جدا بشن .. مگه میشه ؟؟؟ ♡

السا با خودش میگه : من درست گفتم .. اون یه پسره فرصت طلبه .. فرصتی برای کمک به دیگران .

♡ لبخند کمرنگ و شاید تلخی میزنه .. پچ پچ ها کم کم شروع میشه . کسی به سمت السا میاد .. السا از شدت بغض همچی رو طار میبینه اون کیه ؟ راپی که ماه عسله .. مریدا چند وقته نمیاد دانشگاه ... همینطور هیکاپ .. و آنا امروز کلاس نداشت . اون کیه ؟ ♡ 

صدای نا آشنا : خانم السا حالتون خوبه ؟

♡ سر السا گیج میره و بی هوش میشه .. صدای جیغ داد بچها بلند میشه ..♡ 

# چند ساعت بعد _ ( راوی = السا ) # 

♡ چشمامو باز میکنم و یه سقف سفید میبینم .. وای نه .. کنارمو نگاه میکنم .. هیچکس نیست .. بهتر ! میخوام بلند بشم که کسی جلومو میگیره .. ♡

.... : بهتره بلند نشی . ممکنه سرت گیج بره 

♡ چی ؟ جک ؟ اینجا ؟ ♡

السا : اینجا چیکار میکنی 
جک : مزاحم شدم ؟

♡ مزاحم ؟ این چی میگه ؟ یکم هول کردم ♡ 

السا : نه نه نه .. فقط ..

♡ سکوت میکنم ... آخه حرفی واسه گفتن ندارم .. فقط شرمندم ♡ 

جک : چرا بهم نگفته بودی ؟
السا : چی رو ؟

♡ سرشو آورد بالا و به چشام نگاه کرد .. غمگینه .. صداش میلرزه ♡ 

جک : اینکه تومور مغزی داری ..

عشق فردا 


موضوعات: عشق فردا ،
[ یکشنبه 26 دی 1395 ] [ 04:00 ب.ظ ] [ asal.. ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب