عشق فردا ☆ قسمت ۱۶ « فصل ۴ »
نام داستان : عشق فردا 
نویسنده : جلساا 
فصل : چهارم
قسمت : شانزدهم
این قسمت : شایعه 
♡ = راوی 
☆ = خودم 



. تق تق .

مدیر : بفرمائید تو 

♡ در رو باز کردن و وارد شدن♡ 

جک و السا : سلام 
مدیر : سلام بفرمائید بشینید 

♡ هردو نشستند ♡ 

مدیر : شایعاتی درباره شما شنیدم 
جک : چی شایعاتی ؟
مدیر : خودت چه انتظاری داری ؟
جک با خنده : چمدونم طرح رفاقت و اینا 

♡ السا آروم زد رو پای جک ♡

السا خیلی آروم : نخند عه 

♡ مدیر پوشه ای رو از روی میز برداشت و از جا بلند شد ♡ 

مدیر : که اینطور .. پس خودتونم قبول دارید 

♡ پوشه رو روی میز جلوی جک گذاشت ♡

السا : واسه این مارو خواستید دفتر ؟ موضوع به این بی اهمیتی 
مدیر : شاید منظور منو نفهمیدید .. اون پوشه رو باز کنید 

♡ جک پوشه رو باز کرد توش یه پاکت عکس بود ، عکسا رو از پاکت در آوردن و به وضوح جا خوردن ♡ 

السا با لکنت : این .. این ...امکان ..ن.نداره 

♡ جک با تعجب عکسا رو نگاه میکرد ۱ بار ۲ بار ۱۰ بار اینا چی بودن دیگه ؟  ♡ 

مدیر : تنها اینا نیستن ، عکسا برای تمام استاد ها و دانشجویان فرستاده شده 
جک : باور نمیکنم ..
مدیر : باشه . 

♡ دست کرد تو کشو و چند مبایل در آورد ♡ 

مدیر : اینا گوشی چندتا از دانشجوهاست که سر امتحان ازشون گرفتیم خودتون میتونید ببینید 

♡ گوشی رو دست جک داد ، درست میگفت عکسا تو تمام مبایل ها بود ♡ 

جک : اینا همه فتوشاپه 

♡ السا با سر حرفش رو تایید کرد . مدیر ابرویی بالا انداخت♡ 

مدیر با کمی تمسخر : انقدر طبیعی ؟

♡ حق با اون بود عکسا واقعی بودن ولی نه کاملا عکسا مال عروسی راپونزل بود . با این تفاوت که بجای یه سالن پر مهمون تو یه اتفاق خالی بود ♡ 

السا : ولی آخه .. شما اشتباه فکر میکنید

♡ هردو ساکت شدن . مدیر که سکوتو دید لبخند زد ♡ 

مدیر با لحن مهربان : مهم فکر من نیست .. اینا تو کل دانشگاه و شاید بیشتر پخش شده 
السا : نمیشه کاریش کرد ؟ 

♡ جوابی نداشت .. اما ادامه داد ♡ 

مدیر : شما جوونید و خطا کار و این ایرادی نداره اما ..

♡ جک حرفش رو قطع کرد ♡ 

جک : هیچ خطایی در کار نبوده .. اگرم بوده از ما نبوده .. ما این عکسا رو پخش نکردیم ... 
مدیر : الان استادا شاکی شدن .. بچه‌ها بیشتر حواسشون پی شماست تا درس 
السا : خب شما بگید ما چیکار باید کنیم ؟

♡ مدیر متاسف سری پایین انداخت ♡ 

مدیر : شاید بهتر باشه انتقالی بگیرید به یه شهر دیگه  .. اینجوری شایعات اینجا دفن میشه 

♡ این برای السا و آنا غیر ممکن بود و رفتن از این دانشگاه برای اونا حکم بی خانمان شدن داشت و جک اینو خوب میدونست ♡ 

جک : به نظر من معنی نداره وقتی یه از خدا بی خبری تو زندگی شخصی دیگران دخالت میکنه .. من و همسرم خونه و زندگیمون رو ول کنیم و بریم 

♡ السا کپ کرد . این الان بهش چی گفت ؟ همسر ؟ اینا کی ازدواج کردن ؟ نکنه جک زده به سرش ؟ یا شاید السا فراموشی گرفته . ♡

جک : بریم خونه السا 

♡ بلند شد و دست السا رو گرفت و پشت سرش کشید ♡ 

مدیر : صبر کنید . شما ازدواج کردید ؟
جک با جدیت و اخم : نمیخواستیم کسی خبر دار بشه 

♡ لبخندی روی لب مدیر نشست ♡ 

مدیر : ولی برای راحت شدن از این شایعه بهتره همه بفهمن 

♡ جلو رفت و دستش رو روی شونه ی جک گذاشت ♡ 

مدیر : خوشبخت باشید 

 عشق فردا 

موضوعات: عشق فردا ،
[ سه شنبه 21 دی 1395 ] [ 02:15 ق.ظ ] [ asal.. ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب