عشق فردا ☆ قسمت ۱۵ « فصل ۳ »
نام داستان : عشق فردا 
نویسنده : جلساا 
فصل : سوم
قسمت : پانزدهم
این قسمت : جدایی 
♡ = راوی 
☆ = خودم 

♡ عروسی به خوبی و خوشی تموم شد . دیگه آخرای شب شده بود .. مهمونا جلوی در تالار ایستاده و منتظر بودن که بعد از عروس و داماد به راه بیفتن ♡ 

آنا : چه شبی بود امشب 
جک : آره خوش گذشت 
السا : بچه‌ها من خسته شدم 
مری : منم همینطور 

♡ گرم صحبت بودن که یه نفر از پشت دستشو روی شونه ی مری گذاشت ، هیکاپ بود ♡ 

هیک : مریدا ..
مری : من الان میام

♡ باهم به پشت تالار رفتن اونجا هیچکس نبود ♡ 

مری : چیزی شده ؟ ناراحت به نظر میای ..

♡ هیکاپ که سعی داشت غمش رو پنهان کنه لبخند زد ♡ 

هیک : میخوام یه چیزی بهت بگم .. 
مری : بگو گوش میکنم 

♡ هیکاپ با لکنت شروع به حرف زدن کرد ♡ 

هیک : مری راستش ..

♡ دستی که از پشت دور هیکاپ پیچیده شد و اون رو به سمت خودش چرخوند باعث قطع شدن این بحث شد ♡ 

استرید : اوه عزیزم تو اینجایی کل تالارو دنبالت گشتم 

♡ هیکاپ رو بغل کرد و به مریدا پوزخندی زد ، مری از این حرکت متعجب شده بود .. آخه این دختر کی میتونست باشه ؟ ♡ 

استرید : دلم برات تنگ شده بود .. 

♡ هیکاپ از بغل استرید بیرون اومد ♡ 

هیک با لحن سرد : از کجا فهمیدی من اینجام ؟

♡ تعجب مریدا چند برابر شده بود . نمیدونست باید چی بگه یا چیکار کنه .. فقط مات و مبهوت نگاشون میکرد ♡ 

استرید : وا .. خب عزیزم بابی بهم گفت دیگه ..

♡ بالاخره زبون مری باز شد ♡ 

مری با تعجب : بابی ؟

♡ استرید بت حالتی که انگار تازه مریدا رو دیده برگشت طرفش ♡ 

استرید : اوه .. ببخشید ندیدت .. عم اسمت چی بود ؟ 

♡ جوابی نشنید پس با همون لحن تحقیر آمیزش ادامه داد ♡ 

استرید : خب زیاد مهم نیست .. در هر صورت این مال توعه 

♡ دستشو کرد تو کیفش و یه کارت دعوت که وضع خوبیم نداشت در آورد و به مری داد ♡ 

استرید : میدونم یکم نا مرتبه ولی بهتر از این برای تو سراغ نداشتم 

♡ مری کارت رو گرفت و بازش کرد ♡ 

مری با بهت : ازدواج ؟! 

♡ هیک همچنان پشتش به مری بود و صداش قطع شده بود اون نمیخواست به چشمای مری نگاه کنه جرأتش رو نداشت ♡

استرید : درسته ..ازدواج من و هیکاپ .. 

♡ اخمای هیکاپ توهم رفت نمیتونست تحمل کنه . مری با لبخند تلخی شروع به حرف زدن کرد ♡ 

مری : فهمیدم چی می خواستی بگی هیکاپ ..

♡ برای ۱ لحظه بغض کرد ولی سریع به حالت اول برگشت و رو به استرید کرد ♡

مری : اگه بتونم حتما میام 

♡ به ساعتش نگاه کرد و بعد به قامت هیکاپ که هنوز پشت بهش بود ♡ 

مری : دیرم شد الان خانوادم نگران میشن .. فیلا بای 

♡ قبل از اینکه به کسی اجازه ی حرف زدن بده با قدم های محکم از اونجا دور شد ♡ 

استرید : عزیزم بیا مام بریم 

♡ هیک نتونست تحمل کنه و دنبال مری دویید و به صدای استرید گوش نکرد ♡ 

هیک : مریدا .. واستا 

♡ مری اصلا صدایی نمیشنید . فقط به راحش ادامه میداد تا اینکه هیکاپ بهش رسید و از پشت دستشو محکم روی شونه ی مری گذاشت ، اونم مجبور شد بایسته♡ 

هیک : مریدا .. من شرمندم 

♡ مری جوابی نمی داد فقط به خیابونی که نم نم بارون خیسش میکرد زل زده بود ♡ 

هیک : باشه .. هیچی نگو فقط گوش کن ..

♡ فقط صدای نم نم بارون میومد و بغضی که نفسشون رو بریده بود ♡ 

هیک : من مجبورم .. پدرم از وقتی کوچیک بودم اونو نشون کرده بود .. وقتی من فهمیدم دیگه خیلی دیر بود .. هرکاری کردم نظر پدرم عوض نشد .. 

♡ قطره ی اشکی چشمای هیک رو خیس کرد . ♡ 

هیک : من ..

♡ مری تحمل نکرد چرخید و هیک رو محکم بغل کرد ♡ 

مری : ناراحت نباش 

♡ هیکاپ خیلی خوشحال شد که مری اونو بخشیده خواست به مری اطمینان بده که زیر بار زور نمیره اما ..♡ 

مری : برات آرزوی خوشبختی میکنم .. استرید دختر خوبیه .. 

♡ از بغل هیک بیرون اومد اشکای اونو پاک کرد ♡ 

مری : دوست خوبی بودی .. حالا وقتشه بری پی زندگیت .. موفق باشی 

همیشه عشق اول موندنی نیست
باید رویاتو از اول بسازی
به جایی میرسی تنهایه تنها
باید دنیاتو از اول بسازی
گذشتی از منو شاید ندونی
چقدر رویا که پشت تو نمردن
زمان تغییر داده تا بفهمم 
به پای عشق تو من ضربه خوردم
به پای عشق تو من ضربه خوردم

                                                       عشق فردا 



موضوعات: عشق فردا ،
[ پنجشنبه 20 آبان 1395 ] [ 04:00 ب.ظ ] [ asal.. ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب