قسمت شانزدهم غرورهای شکسته
سلام بچه ها
واقعا شرمندتونم اینقد دیر شد
ولی برای جبران 2 قسمت میزارم
واقعا ببخشید
برین ادامه...


الیسا:بله من!ها ها ها ها ها!
جک:ولی امکان نداره.
الیسا:خیال کردی بعد از کشتن خانوادم من ساکت میشینم؟برادرم جیسون رو تو کشتی.بعدش بابامو!تو چه جوری انتظار داری ساکت بشینم؟الان منم میخوام تنبیهت کنم.
جک:مثلا چه جوری؟
وبعد دید که السا رو از
پشت پرده ای بیرون آورد و زیر گلوش چاقو گذاشت.
الیسا:میخوام بدونی که بریدن موهای را
پونزل تقصیر من بود.گم شدن نگهباناهم کار من بود.السا مصموم شده بود ولی نه.من با قدرتم خوبش کردم و آوردمش اینجا.الانم برای تنبیه میخوام جلوی چشمات بکشمش.
جک:نه.خواهش میکنم اینکارو نکن.نه
الیسا:دیگه دیر شده اقا!حرفای آخرتو بهش بزن.
السا:جک.ببین.میدونم این عشق ماندگار نبود.ولی من از اون دنیا هم مراقبتم
.قول بده که خودتو به خاطر من اذیت نکنی.
جک:السا من تحمل ندارم مرگتو جلوی چشمام ببینم.
السا با اشک گفت:الهی قربون اشکات بشم عزیزم!قول بده مراقب خودت باشی.
الیسا:وای چه قد حرف زدین.زود باشید.
السا:خیلی خوب من آمادم
جک تاقت دیدن نداشت.سندی هم نمیتونست کاری کنه چون الیسا تمام قدرتاشو گرفته بود.تا اینکه صدایی اومد.
صدا:به همین زودیا عشق تموم نمیشه.
ومی خودشو انداخت و با الیسا مبارزه کرد.
الیسا:تو؟ولی مگه تو و بچت نمردین؟
ومی:هاها!فکر کردی من ضعیفم و یادگاری عشقمو که تو شکممه میکشم؟
(یه نکته ای بچه ها باید بگم بارداری خون آشاما 3 سال طول میکشه.
ومی هم 2 سال و نیمش باقی بود)
السا:جک تو برو و به ومی کمک کن.اون هنوز حاملس و براش خیلی خطرناکه.
جک سرشو به علامت تاعید تکون داد.و با الیسا مشغول شد.
راستی نگهبانا هم آزاد شدن و با السا به خونه رفتن.
السا:خیلی خوشحالم که میبینمتون.
پری:ما هم همین طور.اما قدرتامونو از دست دادیم.و فقط با مرگ الیسا نجات پیدا میکنیم.
3 ساعت بعد اتفاق عجیبی افتاد.قدرتای نگهبانا برگشت.
بانی:چی؟
جک و سندی و ومی برگشتند خونه.جک یه کمی سروروش زخمی بود.
جک:موفق شدیم.
السا جکو آنچنان محکم بغل کرد و خیلی زود هم رو بوسیدند.
السا:خیلی خوشحالم ترکم نکردی.
جک:من تو رو هیچ وقت ترک نمیکنم.
السا:من لباس عروس و وسایل عروسی که باهم خریدیم رو هنوز دارم.
جک:فردا عروسی میکنیم.
السا دوباره جکو بوسید.
جک به ومی نگاه کرد:هی!حال بچت چه طوره؟
ومی آهی کشید:خوبه.
السا:عزیزم من خیلی برات ناراحتم.ولی تاقت بیار.تو مثل خواهرم میمونی.میدونم اونشب که لوکی به جک حمله کرد تو نقاب داشتی و جکو نجات دادی.
ومی:ممنون.ولی کار من نبود.
جک و السا:
ومی:ولش کنین اصلا مهم نیست.فردا عروسیتونه.خیلی خوشحالم راتون که این دردسر ها هم تموم شد و شماها به هم رسیدین.
جک:خیلی ممنون ومی تو خیلی خوبی.از این به بعد هم اگه دوست داشتی میتونی اصلا تو قصر ما زندگی کنی.
ومی ممنون ولی ترجیح میدم تو خونه ای که پیچ برام درست کرده بود زندگی کنم.
السا:برای عروسیمون میای؟
ومی:مگه میشه نیام؟
قسمت بعدی قسمت آخره این فصله
نظر فراموش نشه

[ پنجشنبه 1 مهر 1395 ] [ 12:08 ب.ظ ] [ چلسی بلک ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب