عشق فردا ☆ قسمت ۱۳ « فصل ۳ »
نام داستان : عشق فردا 
نویسنده : جلساا 
فصل : سوم
قسمت : سیزدهم 
این قسمت : جهیزیه 
♡ = راوی 
☆ = خودم 

# دو هفته بعد # 

♡ دو هفته از اون روز رویایی تو رستوران می‌گذشت ، خانواده ی یوجین و راپونزل قرار ازدواج اونا رو برای ماه آینده قطعی کردن و الان همه بچه‌ها درگیر کارای عروسی هستن ♡ 

السا : آنا حاضر شدی ؟ 
آنا : یه لحظه واستا دارم میپوشم 
السا : بدو راپی دم در منتظره 

♡ آنا حاضر و آماده از اتاق اومد بیرون ♡ 

آنا : خب حاضر شدم 
السا : بزن بریم خواهر نازم 

♡ باهم رفتن دم در خوابگاه همه ی بچه‌ها اونجا جمع شده بودن ♡ 

هیک : چه عجب تشریف فرما شدن 
آنا : ببخشید یکم کارم طول کشید 
یوحین : خب حاضرید بریم؟ 
همگی : بریم 

♡ از اونجایی که همشون تو یک ماشین جا نمیشدن مجبور شدن پیاده راه برن ♡ 

مری : خب اول از کجا شروع کنیم ؟ 
راپی : اول بریم سرویس اتاقم رو بخریم 
السا : عزیزم میخوای چه مدلی باشه ؟ 
راپی : نمیدونم یوجین نظرت چیه ؟
یوجین : طلایی  ، شیری 
جک : پسر کل زندگیت این دو رنگه 
راپی : خب دوست داره دیگه 
یوجین : ام .. راپی نظرت چیه کل خونه تو این طیف رنگی باشه ولی یجا تیره تر یجا روشن تر ؟ 
راپی : موافقم ، جالب میشه
آنا : با این سرعتی که شما پیش میرید ما تا سال بعد نمیتونیم کارو تموم کنیم 
یوجین : چطوره پسرا بریم خونه ببنیم شمام خانوما هم جهزیع رو بخرید ؟ 
راپی : آخه عزیزم بدون حضور خودت ؟ 
یوجین : به صلیقه تو اعتماد دارم 
راپی با خجالت : خیلی خوبه ، فقط  ۱ مرد همراه ما بیاد خوبه نزاره سرمون کلاه بره
مری : جک با شما بیاد منم با هیک و یوجین میرم خونه ببینم چطوره؟ 
هیک : عالی 
آنا : پس خداحافظ رفقا 

♡ اون ۳ تا خداحافظی کردن و با ماشین رفتن ♡ 

السا : پیش به سوی خرید 

عشق فردا 

یکی در میون کوتاه ، بلند مینویسم 
ببخشید یکمی دیر شد 
آخه همش درگیر کارای مدرسه و مهمون و اینام 
منتظر نظرات شما هستما
بای بای 

موضوعات: عشق فردا ،
[ پنجشنبه 18 شهریور 1395 ] [ 12:12 ب.ظ ] [ asal.. ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب