عشق فردا ☆ قسمت ۱۲ « فصل ۳ »
نام داستان : عشق فردا 
نویسنده : جلساا 
فصل : سوم
قسمت : دوازدهم 
این قسمت : رستوران گیسو طلا
♡ = راوی 
☆ = خودم 

# رستوران گیسو طلا # 

♡ وارد رستوران شدن یه جای خیلی شیک و مجلل . تمام دیوارا به رنگ طلایی بود و برق میزد . میز های چوبی که روشون با رو میزی های شیری رنگ و ست غذا خوری سفید که روش حلال های طلایی بود پوشونده شده ، صندلی های نرم به رنگ شیری و کف زمین که حالت شیشه ای داشت و از زیرش چراغ های طلایی روشن بودن ، سر هر میز چند شاخه رز سفید توی گلدون های شیشه ای با طراحی دختری با موهای بلند و طلایی بود . لوسترها رنگ طلایی مجللی داشتن و به سالن نور میبخشیدن . وسط سالن یه گروه ارکست نشسته بودن و آهنگ های لایت مینواختن کلا فضای خیلی شیکی داشت و هر کسی که به اونجا میرفت بی شک لذت میبرد ♡ 

السا : جای خیلی شیکیه 
جک : من قبلا یکی دوبار اومدم غذاهاش عالیه 
السا : چه فایده منو که نیوردی 
جک با خنده : بعد از این میارمتون بانو 
السا : خیلی ممنون 
مری : خوب شد همون موقع نیومدیما با لباس دانشگاه 
راپی : اصلا مگه میشد بدون آنا بیایم ؟ 
آنا : فدات راپی جون 
هیک : بچه‌ها گارسون اومد 

♡ گارسن با ژست رسمی در حالی که یک کت بلند و شلوار شیری همراه با یه بلوز مردونه سفید که تا آخرین دکمش رو بسته بود و یه منو با جلد طلایی درنگ دستش بود نزدیک میز شد و با احترام خم شد و منو رو روی میز گذاشت ♡ 

گارسون : سفارشتون رو بفرمائید 

♡ دفترچه کوچیکش رو از جیب جلوی کتش در آورد تا یادداشت کنه ♡ 

راپی : خب بچه‌ها چی بخوریم ؟ 
مری : زیاد تو خرج افتادیا 
راپی : نه بابا مهم نیست واسه چنین خبری باید چنین جایی اومد 
آنا : خیلی کنجکاوم 
هیک : منم خیلی گشنم 
جک : هههه بیا ببین اینجا چی داره 
السا : بچه‌ها تنوع خیلی زیاده از کدوم بخوریم ؟ 

♡ جک انگشت اشارش رو روی یکی از غذا ها میگذاره ♡ 

جک : این یکی خیلی خوبه من دوست دارم فکنم توهم دوست داشته باشی 
السا : اوکی منم از همین میخورم 

♡ گارسون سفارش اون دوتا رو نوشت سفارش بقیه روهم همینطور ♡ 

گارسون : تا ۲۰ دقیقه دیگه غذاتون آمادس 
راپی : خیلی ممنون 

♡ گارسون از میز فاصله گرفت ♡ 

بچه‌ها با حالت موزی : خببببببب 
راپی : خب که خب 
مری : قضیه رو بگو 
راپی با شیطونی : قضیه ؟ کدوم قضیه ؟ 
هیک : همونی که بخاطرش مارو آوردی اینجا دیگه
راپی با موزیگری تمام : آهان اون قضیه 
السا : راپی بگو دیگه 
راپی : نچ نچ 
جک : چرا نچ نچ ؟ 
راپی : حالا واستید غذا بخوریم بعد 
آنا : عه راپی اذیت نکن بگو دیگه 

♡ راپی ریز میخنده ♡ 

راپی با خنده : اوکی میگم 
آنا : وای بدو خیلی کنجکاوم

♡ راپی از اینهمه کنجکاوی آنا خندش میگیره بعد از کمی خندیدن نفس عمیق میکشه و قضیه رو میگه ♡ 

راپی : من دارم ازدواج میکنم 
بچه‌ها : چییییییییییییی ؟ 
راپی : همین که شنیدید 

♡ بچه‌ها از تعجب شاخ در آورده بودن که یهو آنا دستشو کوبید به میز ♡ 

آنا : تو حالا باید به من میگفتی مثلا من دوست صمیمیتم 

♡ آنا بدجور تیریپ عصبی برداشته بود و این باعث تعجب همگی شده بود ♡ 

راپی : خواستم قطعی بشه بعد 
آنا با عصبانیت و بغض : چی چی رو قطعی بشه فکر نمیکنی یکی ممکنه منتظرت بوده باشه ؟ 

♡ راپی چنان شوکی خورد که نزدیک بود سکته کنه ، این داشت چی میگفت ؟ ♡ 

راپی : چی .. ؟ چی داری میگی ؟ 
آنا با بغض : آره یکی منتظرت بود یکی که خیلی دوست داشت 
راپی : اون .. اون کی بود ؟ 

♡ کم کم بغض آنا از بین میره و به جاش یه لبخند خبیث میاد ♡ 

آنا : من میخواستم بیام بگیرمت نشد که 

♡ ناگهان همگی از خنده منفجر شدن ولی راپی تو شک بود ♡ 

السا : ایول خواهر خودمی 

♡ راپی تازه از هنگ در اومد ♡ 

راپی : آنا میکشمت 

♡ خواست بلند بشه مری گرفت نشوندش سر جاش ♡ 

مری با خنده : میخوای اینجام موش و گربه بازی راه بندازی ؟ 
راپی : این دوتا خواهرو ببین آخه منو اسکل کردم

♡ آنا و السا دستاشونو بهم میکوبن ( میزنن قدش ) ♡ 

راپی : بمیرید جفتتون 

♡ بعد از اینکه خنده بچه‌ها تموم شد تازه یاد موضوع اصلی افتادن و دست زدن ♡ 

مری : خب اون بدبخت فلاکت زده کیه ؟ 
راپی : دست به یکی کردید منو حرص بدیدا 
السا : حقیقت تلخه عزیزم 

♡ از زیر یه لگد محکم به پای السا میزنه ♡ 

السا : آی چرا میزنی وحشی 

♡ جک و هیکاپ فقط به اسکل بازی دخترا میخندیدن ♡ 

آنا با خنده : خب نگفتی اون شاهزاده ی خوشبخت کیه ؟ 
راپی : یعنی اینو نمیگفتی نفله بودی 

♡ میون خنده ی بچه‌ها یه مرد شیک و خوش پوش به طرف اونا اومد ♡ 

راپی : عه بفرما خودشم اومد 

♡ همگی به اون مرد نگاه میکنن و در اولین نگاه میشناسنش ♡ 

هیک : سلام یوجین 

♡ مردونه دست میدن ♡ 

جک : نگو اون بدبخت بینوا تویی 

♡ راپی یه لگد به السا میزنه ♡ 

السا : آی .. چرا منو میزنی ؟ 
راپی : آخه جک در دسترس نبود 

♡ همه خندیدن ، السا با دستش یه ضربه کوچولو به سر جک زد ♡ 

السا : حرفشو تو میزنی کتکشو من میخورم 
جک : اشکال نداره عزیزم بزار یوجین ببینه کی رو داره میگیره 
آنا : نچ نچ نچ آقا یوجین خانومت دست بزن داره 
راپی : آنا جان عشقم لال میشی یا لالت کنم 

♡ آنا دست به سینه خم میشه ♡ 

آنا با تیریپ لوتی : ما غلط کردم داش به بزرگی خودت صفا بده مارو اف کن 
راپی : دیونه 

♡ گارسون غذا هارو آورد ♡ 

راپی : خب بفرمائید 
مری : برای آقای ... میشه راحت باشم ؟ 
یوجین : البته منم دیگه عضوی از جمع شما هستم 
هیک : عالیه رفیق به جمع ما خوش اومدی 
السا : خودتم راحت باش جمع ما صمیمیه مگه نه جک ؟ 

♡ جک از اینکه السا نظر اون رو پرسید خوشحال شد ♡ 

جک با لبخند : البته السا کاملا درست میگه 
یوجین : ممنونم بچه‌ها 
آنا : راپی برای یوجین غذا گرفتی ؟ 
مری : منم میخواستم همینو بگم مگه گذاشتید 
راپی با خنده : معلومه که گرفتم بفرما 

♡ جک یه تنه به یوجین میزنه و آروم شروع میکنن به پچ پچ♡ 

جک : چه بهت میرسه حال کن پسر 

♡ یوجین میخنده ♡ 

یوجین : حالا ببین من چی کارا میکنم 

♡ السا طاقتش تموم شد دستشو انداخت به کروات جک و اونو کشید سمت خودش ، یه صحنه درست کرد بیا و ببین با ۵ سانت فاصله ، اصلا یه وضعی ♡ 

☆ مامی منحرف گلم ☆ 

♡ بچه‌ها چهار چشی اونا رو نگا میکردن که یهو صدای دست زدن جمع بلند شد ♡ 

☆ مردم فضولنا ☆ 

♡ السا و جک قرمز شدن ، السا سریع کروات جک رو ول کرد ♡ 

السا با خجالت : میخواستم بگم غذاتو بخور یخ کرد 
جک با تعجب و خجالت : میخورم باشه 

♡ دخترا ریز ریز میخندید که السا یه نگاه چپ بهشون انداخت لال شدن ♡ 

یوجین : راپونزل با من بیا 

♡ از جاش بلند میشه دست راپونزل رو میگیره و اونو به وسط سالن جایی که ارکست قرار داره میبره ♡ 

آنا : کجا میرن اینا ؟ 

♡ به گروه ارکست میرسن ، یوجین میکروفن رو از خواننده میگیره ♡ 

یوجین : سلام به همگی ، بنده مؤسس رستوران گیسو طلا هستم و ایشون خانم راپونزل همسر آینده بنده 

♡ مردم دست میزنن ♡ 

یوجین : خیلی ممنون ، امروز میخوام برای تمام کسانی که اینجا هستن داستان تأسیس این رستوران رو بگم 

♡ همجا سکوت بود همه منتظر شنیدن داستان بودن ♡ 

یوجین : ۳ سال پیش وقتی برای اولین بار راپونزل رو تو یک جشن دیدم تو نگاه اول بهش علاقه مند شدم ، همون موقع تصمیم گرفتم کاری کنم که اونم عاشقم بشه و این رستوران شیک و مجلل رو به این امید باز کردم 

♡ صدای دست ها بلند شد ♡ 

یوجین : و اما اسم رستوران ، گیسو طلا 

♡ با دستش مقداری از موهای بلند راپونزل رو برداشت ♡ 

یوجین با بغض کوچیکی که از خوشحالی بود ادامه داد : و امروز من به عشقم رسیدم و خیلی خوشحالم خیلی

♡ اشک توی چشمای راپونزل جمع شد ، یعنی همه اینا بخاطر اون بوده ؟ ♡ 

راپونزل : یو .. یوجین 

♡ پرید و بغلش کرد و یوجین هم آروم روی سرش رو بوسید ♡ 

خواننده ارکست : همگی برای این زوج خوشبخت دست بزنید 

عشق فردا 

این دفعه زیاد شد 
امیدوارم دوست داشته باشید 
نظر فراموش نشه 
بوس بوس 


موضوعات: عشق فردا ،
[ یکشنبه 14 شهریور 1395 ] [ 05:00 ب.ظ ] [ asal.. ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب