داستان دوراهی قسمت چهارم
شب
امشب اینجار کارمو انجام میدم
ساعت ۳ صبح
سلنا: الو آدریانا به ما خبر رسیده که دزدی شده ظاهرا کار یه باند بزرگه
آدری: الو خودمو میرسونم
مگی: الو سلام فیلینت به سم بگو که توی اخبار بگه
فیلینت: آخه سم که گزارش هواشناسی میگه
مگی: عیب نداره زود باش
فیلینت : باشه
سم: سلام من سم اسپارکس هستم میدونم که این یه اخبار هواشناسی نیست ولی این خیلی مهمه یه باند بزرگ به طلا فروشی ها دستبردمیزنه شاید طلا فروشی بعدی مغازه شما باشه
یه خانواده:
مامان نگاه کن اون دستبندی که فروخته. بودیش
مادر: اوو دستبند منه ؟ واقعا خیلی خوشحالم این یه معجزه هست
''''''''''_______________"""""""""
آدریانا: چی؟ یه برگه رز سفید؟
سلنا: بلی بلی الان انداختم توی یکی از پلاستیک ها
مگی: باید برسی بشه
ظاهرا این برای آرندل و مردم خوبه ولی برای طلا فروشا ضرر بزرگیه
دینگ دینگ 
آدریانا: الو سلام بفرمایید چیزی شده؟
ناشناس: یه باند بزرگ فردا به سمت آرندل میان طعمه بعدی تو راه
ناشناس: خداحافظ
آدری:=/
چند تا از مینیون ها: بیدو بیدو بیدو بیدو
مگی: اینجا که آتیش نگرفته
مینیون: پو کا؟ ( چی؟)
مگی: میگم گم شین بحرین من میخوام برم خونه
تو راه
مگی همون دخترو میبینه
_ آره یه ذره لوتون دادم
_ باشه
قسمت بعد و میذارم که حتما همه توش هستین=/

موضوعات: دوراهی « تکمیل » ،
[ چهارشنبه 10 شهریور 1395 ] [ 04:44 ب.ظ ] [ ♥ Adriana♥queen of mozec♥ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب