قسمت دوازدهم داستان غرورهای شکسته
اینم قسمت دوازده
ببخشید کمه
بری
ن ادامه...


ومی از پشت بوته ها اومد بیرون.اول جک و السا ندیدنش.
ومی:پس عشقم شکست؟
جک:ومی تو ای
نجا چیکار...
ومی:پس بچم پدر
نداره؟
السا:بچه؟تو حامله ای؟
جک:از پیچ؟
ومی:اگه قراره بچم بدو
ن پدر بزرگ شه پس بهتره که اصلا نباشه.
جک:ومی تو الا
ن حالت خوب نیست.برو توی قصر.
ومی با گریه:قسم میخورم بعد از ای
نک بچمو کشتم خودمو هم بکشم.
السا:
نگهبانا بگیرینش.
ولی ومی چو
ن یه خون آشام بود خیلی سریع تر حرکت میکرد.اون گم شد و دیگه هرگز پیدا نشد.به گورستان رفت.دید پیچ روی زمین با صورتی کبود افتاده.باهاش حرف زد:سلام عشقم!از پیشم رفتی.چرا؟داشتی بابا میشدی.با رفتنت منو هم کشتی چرا؟مگه نمیگفتی هیچ وقت ترکت نمیکنم؟به همین زودی یادت رفت؟آره؟عیبی نداره.من هنوزم تو رو توی قلبم دارم.برای من تو هنوزم زنده ای.
جمله آخرو در حالی که اشک خو
نی(اشک خونی اشکیه که خون آشاما میریزن)چشماشو گرفته بود گفت.اونو بوسید و رفت و دیگه هرگز برنگشت.نگهبانای قصر  هم چنین نگهبانای کودکان دنبال ومی میگشتند.ولی هنوز پیداش نکردن.2 سال از اون موضوع گذشت.همه یه کم روحیه بهتری پیدا کرده بودن.آنا و کیریستوف ازدواج کردن.ولی جک و السا دنبال ومی بودن.اونشب جک هم داشت دنبال ومی میگشت بعد از یه شب بی نتیجه دیگه که داشت برمیگشت یهو چند تا مرد گنده دوورشو گرفتند.
جک:شما کی هستی
ن؟
یه
نفر:ما رو پیچ میشناسه.
جک:همو
نایی که بهش حمله کردین؟
یه
نفر:ما جنگجویان آقای لوکی هستیم.پدر جیسون.
و لوکی وارد میشود:به به!سلام آقای جک فراست!چه خبرا؟
جک:
لوکی:خب میدو
نی راستش اول فکر میکردم پسرم خیلی بی عرضس ولی وقتی پیچو کشت و خودش مرد فهمیدم اونقدرا هم بی عرضه نیست.
جک:میکشمت.
لوکی:ها ها ها!فکر کردی میتو
نی؟من پادشاه تارییکیم.خدای ترس.نمیتونی.حمله کنید.
و همه روی جک ریخت
ن.جک سعی میکرد خودشو نجات بده.ولی نمیشد.تا اینکه یه غریبه...
ادامه دارد...
نظر فراموش نشه.

[ یکشنبه 7 شهریور 1395 ] [ 07:19 ب.ظ ] [ چلسی بلک ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب