داستان صلح نامه قسمت آخر
http://8pic.ir/images/f2x9rgysgkhh92pethld.jpg

من و هانس همزمان گفتیم:چی؟

همین لحظه پادشاه اشاره ای به سرباز ها کرد و گفت:پرنس هانس رو دستگیر کنید...

سرباز ها دست های هانس رو گرفتن تا فرار نکنه...هانس گفت:اما پدر...

-اما نداره...تنها دلیلی که تو تا الان آزاد بودی این بود که باید به صلح نامه عمل می کردیم...و حالا که مشخص شده پرنس سیزدهم واقعی زنده ست...دیگه نیازی به تو نیست...تو می تونی از این به بعد با خیال راحت توی زندان حبست رو بکشی...به هر حال...کار هایی که تو کردی مستحق اعدامه...و ما تو رو مورد رحم خودمون قرار دادیم...

سرباز ها هانس رو محکم تر گرفتن و از در کلیسا بیرون بردن...با تعجب بهش نگاه می کردم...هانس و جک در آخر نگاه خصمانه ای به هم انداختن...و بعد...هانس رفت...هانس برای همیشه از زندگی ام رفت...

جک به سمتم اومد...پادشاه گفت:نگران نباشید مهمانان عزیز...ازدواج فردا درست در همین ساعت انجام خواهد گرفت...

جک رو به روم ایستاد...لبخندی زد...و بعد دستاشو از هم باز کرد و من توی آغوشش فرو رفتم...گریه ام این دفعه از شوق بود...پادشاه و ملکه با لبخند به ما نگاه می کردن...با یاد آوری این که حالا از شر هانس خلاص شدم ولی باید با آگوستوس ازدواج کنم از بغل جک در اومدم...جک گفت:چی شده؟

-حالا...حالا باید با پرنس سیزدهم واقعی ازدواج کنم...آخه من چرا این قدر این دست و اون دست می شم؟

پادشاه و ملکه و جک زدن زیر خنده...با تعجب گفتم:چرا می خندین؟مگه بدبختی من خنده داره؟

ملکه با خنده گفت:آخه می دونی السا...من مطمئینم اگه آگوستوس رو ببینی امکان نداره بهش نه بگی...

بعد لبخند شیطونی زد و گفت:آخه می دونی...پسرم به باباش رفته...جذاب و شیطون...

و بعد با چشم به جک اشاره کرد!با تعجب به جک نگاه کردم...اون چرا به جک اشاره کرد؟بعد از یکم فکر کردن...چشمام گرد شد...گفتم:تو...تو...

جک خندید...دستامو گرفت و گفت:بله...اونی که تو طبق صلح نامه باید باهاش ازدواج کنی...منم...

-این...غیر ممکنه...ولی تو...تو که اصلا مال این انیمیشن نیستی...تازه...اون روحی که دنبالت کرده بود کی بود؟

دستی به گونه ام کشید و گفت:اگه صبر کنی همه چیز رو می فهمی...

-----

داستان از دیدگاه جک فراست:

کل شب چشم روی هم نزاشتم...فقط مراقب السا بودم که یه وقت از خوشحالی سکته نکنه!آخرین مدال رو روی سینه ام وصل کردم...دست السا رو گرفتم و گفتم:بیا...قبل از مراسم می خوام تا همه چیز رو بفهمی...البته در حضور هانس...

با هم به سمت سیاه چال قصر رفتیم...در سلول رو باز کردم...هانس به ما نگاه کرد...گوشه ای از زندان نشسته بود و زانو هاشو بغل گرفته بود...پوزخندی زد و گفت:می بینم که هنوز نیومده کلی شیک و پیک کردی!

منظورش به لباس هایی بود که پوشیده بودم...گفت:فقط بهم بگو...چجوری...چجوری اون زنده موند...

-منم اومدم همینو برات بگم...

السا دامن لباس عروسش رو یکم جمع کرد و روی یکی از تاقچه ها نشست...من هم یه صندلی برداشتم...به صورت برعکس گذاشتم جلوی هانس و خودم روش نشستم...دستهامو به پشتی صندلی تکیه دادم و به چشمای هانس زل زدم...نفسمو بیرون دادم و شروع کردم:هفدهم فوریه بود...یه شب سرد و توفانی...صلح نامه نوشته شده بود...و قرار بود که آگوستوس با یکی از پرنسس ها ازدواج کنه...اگوستوس از همون بچگی هم زیر بار حرف زور نمی رفت...اخلاقش و رفتارش مثل شاهزاده ها نبود...همیشه پادشاه و ملکه از دستش ناراضی بودن...با اینکه اون پدر و مادرش رو دوست داشت...ولی نمی تونست زور گویی هاشون رو تحمل کنه...به خصوص این مورد صلح نامه رو...برای همین بود که تصمیم گرفت همون شب از دستشون فرار کنه...

نفسم رو بیرون دادم...از روی صندلی بلند شدم...تمام صحنه ها توی سرم اکو شد...به صورت کاملا واضح...

 

داستان از دیدگاه راوی:

پرنس به مهمون های قصر نگاه کرد که با خوشحالی با هم می رقصیدن و جام های شراب های سرخ شون رو به هم می زدن و با شادی می گفتن:به سلامتی...

ولی پرنس از این وضع خوشش نمیومد...نمی خواست که به اجبار در آینده با دختری ازدواج کنه که حتی یک بار هم اونو ندیده!به سمت رخت کن خدمه رفت...یه لباس کهنه برداشت و پوشید...اما یادش رفت که مدال مقامش رو در بیاره...بدون وقفه به سمت دروازه دوید...از قصر خارج شد...حین اینکه می دوید به پشت سرش نگاه کرد و همین لحظه با چیزی برخورد کرد...برگشت...یه پسر بچه هم سن خودش پخش زمین شده بود...با لحن بامزه و بچگونه ی خودش هینی کشیدو گفت:خدای من!حالتون خوبه؟

دست اون پسر رو گرفت و بهش کمک کرد تا بلند شه...گفت:من عذر می خوام...

-اشکالی نداره...

آگوستوس با شیطنت به بازوش زدو گفت:اسمت چیه؟

-هانس...

-خوشبختم...منم آگوستوس هستم...

یک آن فکری به ذهنش رسید...گفت:ببین...یه چیزی بهت می گم... قول می دم اگه انجامش بدی بچه ی خیلی پولداری بشی...

هانس با تعجب گفت:چی؟چه قدر پولدار؟

آگوستوس دستاشو تا بیشترین حالت ممکن باز کرد و خیلی کش داری گفت:یه عالمه!

هانس کنجکاو شد و گفت:واقعا؟بهم می گی چیکار کنم؟

-آره که می گم!گوش کن...

مدال رو از داخل پیرهنش در آورد و به سمت هانس گرفت...گفت:ببین...هانس...اگه این مدال رو بگیری و به سمت اون قصر بری...اونا تو رو پولدار می کنن...گرفتی؟

هانس با گیجی سرش رو تکون داد...مدال رو گرفت و گفت:ممنونم...

آگوستوس لبخند مهربونی زد و با هانس خداحافظی کرد...حین اینکه می رفت چند تا سرباز رو دید که دنبالش هستن...ترسید که دوباره به اون قصر برش گردونن...برای همین با بیشترین توانی که توی یه بچه ی سه ساله پیدا می شد دوید...سرباز ها اونو دیدن دنبالش کردن...آگوستوس یه نفر رو دید که کنارش می دوید...گفت:تو کی هستی؟

-من جانی ام...تو هم از دست پدر و مادرت فرار کردی؟

-آره...اون سرباز ها دنبالم هستن...

-اگه بگیرنمون ما رو برمی گردونن پیش اونا...من دلم نمی خواد برگردم...

همین لحظه دیدن که دیگه راهی نیست...پشت سرشون سرباز ها بودن...و جلوشون ریل قطار...قطار هم با سرعت زیادی داشت میومد...اگوستوس با شجاعت گفت:بیا بریم...

-ولی اگه بریم می میریم...

-اگه هم صبر کنیم اون سرباز ها بهمون می رسن...تو می خوای دوباره برگردی پیش اون خانواده ات؟

جانی کمی فکر کرد...گفت:باشه...بریم...

هر دو به سمت ریل قطار دویدن...سرباز ها از وجود جانی خبر نداشتن...اونا فقط آگوستوس رو می دیدن که داره به سمت ریل می دووه...جانی توی دیدشون نبود...هم جانی و هم آگوستوس پریدن...آگوستوس با یه حرکت ماهرانه پرید...ولی جانی نتونست مثل اون بپره و پاش به ریل قطار گیر کرد و افتاد روی ریل...آگوستوس متوجه اون نشد و بعداز این که چند متر از ریل دور شد با خوشحالی بالا و پایین پرید و گفت:ما تونستیم...ما تونستیم...

به عقب برگشت تا جانی رو ببینه...ولی در کمال تعجب دید که جانی روی ریل قطار افتاده و سعی داره پاش رو از ریل بکشه بیرون...ولی نمی تونه...آگوستوس با ترس بهش نگاه کرد...خواست بره تا بهش کمک کنه ولی هنوز یه قدم نگذاشته بود که...قطار با سرعت زیادی از روی جانی رد شد...خونی که روی برف ها پاشید...انگار که به روح آگوستوس خنجر می زد...آگوستوس تکون نمی خورد...فقط به اون صحنه ی دل خراش که به هیچ وجه مناسب سنش نبود نگاه می کرد...احساس گناه می کرد...اگه گیر اون سرباز ها میوفتادن خیلی بهتر بود تا این اتفاق برای جانی می افتاد...عقب عقب رفت...می خواست از اونجا فرار کنه...می ترسید...اون شب به اندازه ی کافی آدرنالین ریخته بود!همین که دو قدم برداشت برف های زیرپاش فرو ریختن...جیغ کشید و سعی کرد بیاد بیرون ولی نشد...فردای اون روز...هیزم شکنی اون پسر رو بین برف ها پیدا کرد...هیزم شکن با تعجب به چهره ی سرد آگوستوس نگاه کرد...نبضش رو گرفت...هنوز زنده بود...پسر رو روی کول خودش انداخت...به سمت خونه رفت...رو به همسرش جیل که یه پزشک بود گفت:جیل...من یه پسر توی برف ها پیدا کردم...

جیل آگوستوس رو معاینه کرد و کاری کرد که بهوش بیاد...آگوستوس سرفه ای کرد...جیل با مهربونی گفت:سلام پسر جون...تو توی برف ها چیکار می کردی؟

جک هر چی فکر کرد چیزی یادش نیومد...همه چیز رو فراموش کرده بود...کم سنی اش...ضربه ی یه سنگ به سرش بین برف ها...فشار سرما روی سلول های مغزش...و دیدن اون صحنه ی دلخراش...همگی باعث شده بود که همه چیز رو فراموش کنه...حتی اسمش رو...

هیزم شکن جوان که اسمش جیسون بود گفت:می گم جیل...میای خودمون بزرگش کنیم؟

-ولی جیسون...اون قطعا برای خودش یه خانواده داره...

-ولی فکر نمی کنم اون چیزی یادش بیاد...مگه نه؟

جیل چند سوال دیگه هم از آگوستوس پرسید...اما اون هیچی یادش نمیومد...هیچی...جیل گفت:باشه...اتفاقا من خوشحال می شم...آخه می دونی پسرم...دیشب پسر خودمون فرار کرد...اسمش هانس بود...اون از اینکه ما یه خانواده ی فقیر هستیم ناراضی بود...برای همین هم از دستمون فرار کرد...ما هنوز نتونستیم اونو پیداش کنیم...این خیلی خوبه که خدا ما رو مورد لطف و بخشش خودش قرار داده و تو رو برای ما فرستاده...از این به بعد...تو پسر ما هستی....و فکر می کنم...فکر می کنم اسم جکسون برات از همه مناسب تر باشه...

آگوستوس زیر لب زمزمه کرد:جکسون؟

-بله...ولی ما توی خونه جک صدات می کنیم...

آگوستوس پلک هاشو یه بار باز و بسته کرد و لبخندی به لب هاش نشست...

هانس بدون گفتن حتی یک کلمه فقط به جک زل زده بود...گفت:این امکان نداره...

جک گفت:چرا...داره...اون شب سه پسر از دست خانواده هاشون فرار کردن...جانی به جای پرنس آگوستوس زیر ریل قطار مرد...هانس رعیت تبدیل شد به پرنس هانس...و پرنس آگوستوس که کلا وارد یه انیمیشن دیگه شده بود...تبدیل شد به جک فراست...

جک نفسش رو بیرون داد و گفت:خانواده هامون عوض شد...و سرنوشت هامون هم همین طور...فرض بگیر که تو فرار نمی کردی...الان قطعا به جای من با پیچ بلک همکاری می کردی و دنیا رو به سیاهی می کشوندی...و یا من...اگه پرنس آگوستوس باقی می موندم...موقع ازدواج با السا ازش تنفر پیدا می کردم...چه بسا تبدیل می شدم به آدمی هرزه و عیاش که السا اصلا براش مهم نیست...

به السا نگاه کرد...السا سرش رو زمین انداخته بود...جک دوباره به هانس نگاه کرد و گفت:من قرار نبوده که جک فراست باشم...و من مطمئینم...این تغییر ناگهانی توی زندگی من و تو لازم بود...تا همه چیز به بهترین نحو ممکن پیش بره...

از جاش بلند شد و گفت:و اما الان...وقتش بود تا برگردیم به جایگاه اصلی مون...می فهمی که...البته...من حالا باید جک فراست هم باشم...نمی تونم ظهور نگهبانان رو به آدم طمع کاری مثل تو بسپرم...

جک دست السا رو گرفت و با هم از زندان اومدن بیرون...اون روز...بدترین روز زندگی هانس شد...و بهترین روز زندگی ملکه السا و جک فراست...یا بهتر بگم...پرنس آگوستوس...

پایان...
امیدوارم لذت برده باشید...
و قابل توجه علاقه مندان به این داستان...
این داستان فصل دوم ندارد...
خدانگهدار....

[ شنبه 6 شهریور 1395 ] [ 05:49 ب.ظ ] [ ***هدیه *** ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب