داستان صلح نامه قسمت21
http://8pic.ir/images/f2x9rgysgkhh92pethld.jpg

دو هفته بعد...دو روز مانده تا مراسم ازدواج...

داستان از دیدگاه جک فراست:

السا حین اینکه گریه می کرد و به پیرهنم چنگ می زد گفت:جک...من نمی خوام...چرا نمی فهمی؟

سعی کردم گریه نکنم...ولی نمی شد...گفتم:فکر می کنی من عذاب نمی کشم؟که دارم اجازه می دم با هانس ازدواج کنی؟

-چرا یه کاری نمی کنی؟تو مگه منو دوست نداری؟

بازو هاشو رها کردم...پشتم رو بهش کردم...به موهام چنگ زدم...زیر لب گفتم:چیکار کنم خدایا ؟چیکار کنم؟

السا عصبانی شد...بهم گفت:ای کاش هیچ وقت وارد زندگیم نمی شدی...لااقل این جوری راحت تر می تونستم به ازدواج با هانس تن بدم...

با ناباوری به سمتش برگشتم...داشت بی رحمانه توی چشمام زل می زد و کلماتی رو به زبون میاورد که حرف به حرفشون منو می کشتن:چی می شد اون پیغام ها ی ماه رو تو نیاری اینجا؟چی می شد من هیچ وقت ریخت نحس تو رو نمی دیدم؟چرا من مستحق یه همچین بلاهایی هستم؟هان؟ده حرف بزن لعنتی!

می خواستم نوازشش کنم...دلداری اش بدم...ولی اون دو روز دیگه همدم هانس می شد...و من هیچ چاره ای برای جلوگیری از این اتفاق نداشتم...حرفی هم نداشتم که بزنم...با قدم های سست و ناامید و چشمای گریون از اتاق رفتم بیرون...

داستان از دیدگاه پری دندون:

جک بعد از یه دعوای حسابی با السا کاملا ناامید شده بود و رفته بود به مخفیگاه خودش...همه مون شدیدا ناراحت بودیم...به خصوص من...بعد از قرن ها بهترین دوستم عاشق شده بود...و بعد از مدت کوتاهی هم عشقش رو ازش گرفتن...حالا یه روز مونده بود تا بدبخت شدن السا...تا ازدواجش با اون شاهزاده ی خودساخته...سرمو از روی میز کارم برداشتم...نگاهی به اتاقم کردم...به هم ریخته بود...برگه ها روی هم تلنبار شده بودن...شروع کردم و با کلافگی برگه ها رو مرتب کردم...برگه ها رو دسته بندی کردم و گذاشتم شون روی قفسه هام...هنوز هم برگه مونده بود...حین اینکه باقی مونده ی کاغذ پاره ها رو داشتم جمع می کردم نگاهم افتاد به یه برگه ی کهنه...برش داشتم...همون پیغامی بود که پرنس آگوستوس به جک داده بود...احساس کردم یه چیزی روش نوشته...یه چیزی که با نوشته های دیگه ای که روی کاغذ بودن فرق می کرد...به سمت نور گرفتمش ولی بازم نتونستم تشخیص بدم که چی روش نوشته...یاد یه موضوعی افتادم...یه بار یه جا خونده بودم که در زمان های بسیار قدیم وقتی که یه پیغامی رو می خواستن به صورت نا شناس به دست کسی برسونن...طوری که فقط همون شخص بتونه بفهمه پیغام چیه...با یه ماده ی شیمیایی بی رنگ روی کاغذ می نوشتن...اگه کاغذ حرارت می دید اون پیغام مشخص می شد...با کنجکاوی و البته یکمی احساس هول شدن یه پارچه پیدا کردم...یکی از مجسمه های آهنی ای که تهش صاف بود رو از روی تاقچه ام برداشتم...یکم روی شعله قرارش دادم...بعد هم پارچه رو روی کاغذ و بعد آهن رو روی پارچه گذاشتم و چند ثانیه نگهش داشتم...نفسمو با هیجان بیرون دادم...بعد از مدت ها بالاخره می تونستم بفهمم راز پشت این پیغام چیه...پارچه رو به آرومی برداشتم...با دیدن اون پیغام لبخندم محو شد...یکم چشم هامو با پشت دستم پاک کردم و دقیق تر نگاه کردم...بعد از اینکه متوجه شدم که درست می بینم با بلند ترین صدای ممکن داد زدم:این غیر ممکنه!!!!!!!!!!

-----

سعی کردم وارد مخفیگاه جک بشم ولی نمی شد...داد زدم:جک...این در ها رو باز کن...باید یه چیز خیلی مهم رو بهت بگم...

باز هم جوابی نشنیدم...داد زدم:ده لامصب می گم این درو باز کن!

جک با بغض فریاد زد:پری ولم کن...بزار تو حال خودم بسوزم...

داد زدم:این خبری که می خوام بدم می تونه حالتو خوب کنه شک نکن...

-بس کن پری...الان هیچ چیز جز مرگ حال منو خوب نمی کنه...تنهام بزار...

-نه...من تا این در باز نشه بیخیال نمی شم...به نفعته که درو باز کنی وگرنه...

قبل از اینکه جمله ام تموم بشه در باز شد...جک رو دیدم که با چشم های پف کرده رو به روی من ایستاده...لب هاش تیره تر از همیشه شده بود...معلوم بود که خیلی خسته ست و کل شب رو نخوابیده...گفت:پری...می دونم به فکرمی...ولی خواهش می کنم تنهام بزار...شاید تونستم با این حقیقت کنار بیام...

و زیر لب گفت:که مطمئینم نمیام...

خواست دوباره درو ببنده که با دو تا دستمام مانعش شدم...گفتم:نه جک...بزار اول یه قضیه ای رو بهت بگم...اگه دیگه مایل نبودی بشنوی من درو خودم می بندم...

جک کلافه دستی به موهاش کشید...گفت:بگو...

کاغذ رو به سمتش گرفتم...گفتم:این پیغامیه که آگوستوس بهت داد...یادته؟

سری تکون داد...ادامه دادم:من بالاخره منظورش رو فهمیدم...بالاخره راز این کاغذ رو کشف کردم...باورت می شه؟

جک جوری بهم نگاه کرد که احساس کردم صد تا فحش توی نگاهشه!گفت:اومدی اینو بهم بگی پری؟

-آره...

-به نظرت الان وقتشه؟

خواست درو ببنده که من قبلش گفتم:پرنس آگوستوس زنده ست!

در یه لحظه متوقف شد...بعد کامل باز شد...چشمای جک از تعجب گرد شده بود...با صدای لرزون گفت:تو...داری چی می گی؟

-پرنس آگوستوس زنده ست...و این یعنی هانس نباید با السا ازدواج کنه...

-پری...خودت می دونی که الان وقت یه همچین شوخی ای نیست!

-نه جک...قسم می خورم...آگوستوس زنده ست...اون روحی که تو رو آزار می داد آگوستوس نبود...

لبخندی به لبم اومد و گفتم:و اگه بهت بگم کیه باورت نمی شه..

-اون...کیه؟

کاغذ رو به سمتش گرفتم...با عجله و دستایی لرزون بازش کرد...چشماش گرد تر شد و نزدیک بود از کاسه در بیان...لباش می لرزیدن ولی نمی تونستن چیزی بگن...بعد از چند روز بالاخره لبخند رو روی چهره ی جک دیدم...

-----

داستان از دیدگاه السا:

خدمتکار تاج رو که بهش حریر وصل کرده بودن رو گذاشت روی سرم...گفت:آماده شدین ملکه...وای خدای من...تا به حال عروس به این زیبایی ندیده بودم...

بقیه ی خدمتکار ها هم حرفش رو تایید کردن...ولی من هیچی نمی گفتم...از این لباس بدم میومد...از این قصر و این وسایل پر زرق و برق بدم میومد...از هانس...از این زندگی...ولی...هر کاری می کردم...هر چی فکر می کردم...همه چیز جلوم بی ارزش بودن...حتی آنا...ولی...تنها کسی که نه ازش متنفر بودم و نه برام بی ارزش بود جک فراست بود...اون پسر همه چیز من بود...که قرار بود برای همیشه از دستش بدم...به خدمتکار ها گفتم:برید بیرون...می خوام تنها باشم...

همه بدون حرف رفتن بیرون...یه لحظه چشمام رو روی هم گذاشتم...و بعد...تمام صحنه هایی رو که توی این دو ماه برام اتفاق افتاده بود رو مرور کردم...لحظه ای که جک برای دادن پیغام ماه بدون اجازه وارد قصر شد...لحظه ای که فهمیدم باید طبق صلح نامه با هانس ازدواج کنم......اولین خریدی که با جک رفتم... وقتی جک برای حرص دادن هانس دستم رو گرفت ...وقتی با جک توی باغ ویکتوریا از هانس فرار کردیم و من اون آبشار زیر زمینی رو نشونش دادم...وقتی که هانس منو مجبور کرد که ببوسمش...وقتی که بعد از اون با جک رفتیم دیسکو...اون به خاطر من با اون پسر جنگید...و بعد از اون...اولین بوسه ی من و جک...و غرق در لذت شدن...با پسری به اسم جک فراست...کمی با خودم فکر کردم...بیشتر خاطراتم توی این دو ماه...مربوط می شد به جک فراست...بعد من چجوری می تونستم با هانس زندگی کنم؟

یاد پیغام ماه افتادم...تصمیم گرفتم که عملی اش کنم...در رو باز کردم و مطمئین شدم که کسی نیست...در رو بستم و قفلش کردم...به سمت کشو رفتم...خنجر رو از داخلش آوردم بیرون...وسط اتاق ایستادم...چاقو رو بالا بردم...یه قطره اشک از چشمام به زمین ریخت...گفتم:اگه قراره این طوری زندگی کنم...حاضرم بمیرم...

همین که خواستم چاقو رو بیارم پایین صدای داد و فریاد های جک رو شنیدم که از داخل حیاط میومد:نه...نه بزارید برم داخل...یه کار مهم با ملکه السا دارم...

سرباز ها نمی زاشتن بیاد داخل...هانس دستور داده بود که اگه جک توی روز عروسی خواست وارد قصر بشه سرباز ها جلوش رو بگیرن...چاقو از دستم افتاد...نمی تونستم...نمی تونستم خودکشی کنم...حداقل به خاطر جک...جک از پشت پنجره منو دید...نفس هاش آروم گرفت...زیر لب اسمم رو زمزمه کرد...دستم رو روی شیشه گذاشتم...اشک هام تمومی نداشتن...یه نفر به در زد و گفت:ملکه السا...پرنس هانس منتظرتون هستن...باید بیاید بیرون...

اشک هامو پاک کردم...زیر لب گفتم:خداحافظ جک...

و بعد ناامیدانه به سمت در رفتم...

-----

داستان از دیدگاه جک فراست:

خوشحال بودم که السا خود کشی نکرده...ولی قبل از اینکه با هانس ازدواج می کرد باید بهش می گفتم که پرنس آگوستوس زنده ست...وقتی که السا از کنار پنجره رفت عصبانیتم دو برابر شد...با کله به صورت سرباز جلوییم ضربه زدم...از دستشون فرار کردم...خواستم برم داخل که سرباز ها دوباره گرفتنم...همین لحظه یه کالسکه کنار ما ایستاد...زنی از داخلش پیاده شد...و پشت سرش یه مرد دیگه...اونا پادشاه و ملکه ی جزایر جنوبی بودن...به نوعی پدر و مادر هانس...از دیدن من توی این وضع تعجب کردن...ملکه گفت:اینجا چه خبره؟

یکی از سرباز ها گفت:به دستور پرنس هانس ایشون نباید توی روز عروسی توی قصر باشن...ولی ایشون اصرار دارن که برن داخل...ما هم داریم جلوش رو می گیریم...

پادشاه گفت:مگه چیکار کرده؟

یکی از سرباز ها پوزخندی زد و گفت:فکر کنم معشوقه ی ملکه الساست...

بعد از اون بقیه ی سرباز ها خندیدن...سرپرستشون حین اینکه دست راست منو گرفته بود چشم غره ای بهشون رفت تا ساکت بشن...پادشاه با کنجکاوی گفت:معشوقه ی ملکه السا؟واقعا؟

سرپرست شون گفت:به دل نگیرید اعلا حضرت...این تنها یه شایعه ست...ایشون محافظ شخصی ملکه السا بودن...که مخالف ازدواج ملکه السا و پرنس هانس هستن...

پادشاه جلو اومد...زیر چونه مو گرفت و سرمو بالا گرفت...گفت:قیافه ات برام خیلی آشنا ست پسر...

بعد گفت:بگذریم...من وقت ندارم چون باید وارد مراسم ازدواج پسرم بشم...فقط ازت یه سوال می پرسم...چرا با این ازدواج مخالفی؟

نفس نفس می زدم...سعی کردم صدام نلرزه...گفتم:پرنس هانس نباید با السا ازدواج کنه...چون پرنس آگوستوس زنده ست...

ملکه هینی کشید و دستش رو گذاشت روی دهنش...پادشاه تعجب کرده بود...ولی بعد از چند ثانیه خشمگین شد و سیلی محکمی به صورتم زد...داد زد:بار آخرت باشه که من رو دست می ندازی رعیت بی خاصیت!

یه مقدار گوشه ی لبم پاره شده بود...پوزخندی زدم...گفتم:اگه به حرفام گوش ندین تا آخر عمر پشیمون می شید...جناب به اصطلاح پادشاه!

پادشاه خواست سیلی دوم رو بزنه که ملکه دوید و دستش رو گرفت...گفت:التماست می کنم ماریوس...بزار حرف بزنه...یه حسی بهم می گه که اون می دونه آگوستوس من واقعا چه بلایی سرش اومده...

-دیوونه شدی ریتا؟آگوستوس چندین سال پیش مرد...زیر ریل قطار...

-نه ماریوس...همون موقع هم بهت می گفتم که حس می کنم پسرم زنده ست...شاید اون یه جنازه ی دیگه بوده باشه...چرا این شانس رو از خودمون دریغ می کنی؟من مطمئینم آگوستوس زنده ست...و می دونم که این پسر می تونه بهمون بگه کجاست...جدا از اون...تو مگه خودت نمی گفتی که هانس به درد السا نمی خوره؟این تنها راهه که هم پسرمون رو نجات بدیم هم السا رو...و این ماری که چند سال توی آستینمون پرورش دادیم رو از زندگی مون بندازیمش بیرون...

-----

داستان از دیدگاه السا:

هانس یکم این پا اون پا کرد...بعد کلافه گفت:پس چرا پدر و مادرم نمیان؟

-حالا مهمه؟

-آره...ولی ما می تونیم مراسم رو بدون اونا برگذار کنیم...یعنی مجبوریم...

خواست به کشیش بگه که شروع کنه....ولی همین لحظه در کلیسا باز شد و مادر و پدر هانس به همراه جک وارد شدن...از دیدن جک تعجب کردم...اون اینجا چیکار می کرد؟

قبل از اینکه کسی حرفی بزنه پادشاه گفت:من همین الان این عروسی رو لغو می کنم...هیچ ازدواجی بین پرنس هانس و ملکه السا صورت نخواهد گرفت...

جمعیت ناگهان هینی کشید...پچ پچ ها شروع شد...هانس گفت:ولی پدر...این دستوریه که صلح نامه داده...شما که نمی خواین دوباره جنگ شروع بشه؟

پادشاه لبخند مرموزی زد وگفت:نه...اتفاقا من می خوام به صلح نامه عمل کنم...و اگه اجازه بدم که تو با ملکه السا ازدواج کنی...خلاف صلح نامه عمل کردم...

با تعجب گفتم:چی؟منظورتون چیه؟

پادشاه گفت:پرنس آگوستوس زنده ست...اون کسیه که باید با ملکه السا ازدواج کنه...

ادامه دارد...

امیدوارم لذت برده باشید...

[ شنبه 6 شهریور 1395 ] [ 05:47 ب.ظ ] [ ***هدیه *** ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب