قسمت دهم داستان غرورهای شکسته
قسمت دهم
بری
ن ادامه...


پیچ افتاد زمین و دخترشو محکم بغل گرفت و با فریاد گریه میکرد.آخه دخترش تنها یادگاری همسرش بود و چلسی از هر لحاظ شبیه مادرش بود.اون نمیتونست اتفاقی که افتاده رو باور کنه.خون دخترش روی بدنش میریخت.یهویی آنا اومد.اون وضع رو دید.خیلی ترسید.
آ
نا:باید السا رو بیارم.
با اسبش به قصر رسید.رفت پیش السا.
آ
نا:الساااااااااااااااااااااااااا!!!
السا:آروم تر!حالم خوب
نیست.میفهمی؟
آ
نا:السا یه اتفاق وحشتناک برای چلسی افتاده اصلا باورت نمیشه.چلسی...پیچ...اون...
السا:آروم تر!آروم تر!ای
ن جوری نمیفمم چی میگی.
آ
نا همه چیز رو تعریف میکنه.
السا:باید بریم پیشش.
او
نا با اسب به محل رسیدن.
السا میخواست پیچو دلداری بده ولی او
ن فرار کرد و به خونه ی قبلییش(زیر زمین تاریک)رفت.دیگه هیچ کس پیداش نکرد.
السا از
ناراحتی مرگ جک چندین بار میخواست خودکشی کنه.با قرص.آتیش.بالای بوم.دار زدن.رگ زدن.
اما هر بار کسی جلوشو میگرفت.آنا و دوستای السا هم حق نداشتن به قصر بیان.دروازه ها بسته شد.همه چی مثل گذشته شد.ومی دیگه هیچ خبری از پیچ نداشت.عشقش شکست.چون دیگه هرگز پیچو ندید.یچ هم یواشکی چلسی رو خاک کرد.هر شب عصبی میشد و تمام لوازم خونشو میشکست.السا هم آیینشو شکوند.دستشو خونی کرد و این چیزا.جیسون هم ناپدید شد.روزها و شبا به این ترتیب گذشت.تا اینکه یک شب...
بعد از گذشت 1 ماه یک شب که پیچ رفته بود سر خاک دخترش گریه میکرد.
پیچ:دخترم صدای م
نو میشنوی؟خواهش میکنم...دختر کوچولوی من کجایی؟دلم برات خیلی تنگ شده!
یهویی صدای خ
نده شیطانی اومد.
پیچ:تو؟
جیسو
ن:بله من!
پیچ به سمت جیسو
ن حمله کرد.
پیچ:تو همه چیزمو ازم گرفتی.
یپچ تا میخواست بپره روی جیسو
ن ولی جیسون پیچو زمین انداخت و گلوشو فشار میداد
جیسو
ن:احمق نباش پیچ!من تو رو ساختمت.یادت میاد؟
خاطراتی که جیسو
ن با قدرت تاریکی پیچو میساخت یادش اومد.به خاطر فشار زیاد قدرت تاریکی روی گلوش از دهن پیچ خون میومد.
جیسو
ن:اون خیلی لذیذ بود...
و م
ن خوردمش.دختر تو یه روحه.یادت رفته؟
پیچ با بغض:تو...یه...هیولایی...
جیسو
ن:معلومه که هستم.و خودت میدونی چی هستی؟تو یه...
ه
نوز حرف جیسون تموم نشده بود که یکی اونو زد:ولش کن!
پیچ:تو؟تو که....
ادامه دارد...
نظر فراموش نشه.

[ پنجشنبه 4 شهریور 1395 ] [ 11:07 ق.ظ ] [ چلسی بلک ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب