قسمت نهم داستان غرورهای شکسته
برین ادامه...


(سلام بچه ها.اول از همه یه نکته ای باید بگم راجب پسر لوکی همونی که به پیچ حمله کرده بود اون جیسونه که حتما میشناسینش.گفتم داستان جذابتر میشه.برین ادامه داستان...)
السا روی تخت بیمارستا
ن به هوش اومد و دید همه بالای سرشن.
السا:به م
ن بگین جک نمرده.بگین خودکشی نکرده.
پیچ:متاسفم السا.جک خو
نشو آتیش زد و خودش رو هم همین جور.
السا گریه میکرد.
آ
نا:شاید اون کسی که توی آتیش مونده جک نباشه.
ومی:امکا
ن نداره.دوستای من دیدنش.
پیچ و ومی یه لحظه رفت
ن بیرون
پیچ:عزیزم هر اتفاقی افتاد تو ای
نکارو نکن.
ومی
نگاه غم انگیزی به پیچ کرد و گفت:من برم دیگه.فردا میام.
پیچ:باشه عشقم.فردا زود بیا.
ومی
نگاهی کرد و رفت.
به خو
نه جیسون رسید.در زد.جیسون درو باز کرد.
جیسو
ن:سلام عشقم.بیا تو.
ومی وارد شد.
جیسو
ن:آفرین ومی.کارتو برای به هم زدن رابطه جک و السا خوب انجام دادی.کار اون لولوخرخره به کجا رسید؟
ومی:عاشقم شد.
جیسو
ن:خیلی خوبه عزیزم.یادت نره بکشیش.
ومی
نگاه غم انگیزی کرد و گفت:جیسون!من دیگه نمیتونم ادامه بدم.
جیسو
ن:منظورت چیه؟
ومی:جک و السا آدمای خوبی هست
ن.و در مورد پیچ هم اون خیلی خوبه.من نمیتونم بکشمش.
جیسو
ن:جدی؟پس من میکشمت.
ومی جیغی زد و فرار کرد و جیسو
ن هم دنبالش بود.از شانس خوب یک جایی پیدا کرد و قایم شد. و جیسون فعلا نتونست پیداش کنه.
فردای او
نروز جسد جکو آوردن.السا صورتشو دید و اونقدر داغون بود که اصلا معلوم نمیشد جکه.السا بقلش کرد و خیلی گریه کرد.بقیه هم با ناراحتی نگاه میکردن.تشعیه جنازش همون شب برگزار شد.السا داغون شده بود و همه بهتر از السا نبودن.مخصوصا نگهبانا.ومی و پیچ کنار هم بودن و جیسون از دور به اونا نگاه میکرد و گفت:باشه عیبی نداره پیچ.ومی مال خودت.یه جور دیگه عذابت میدم.مراسم تشعیه جنازه با شکوه برگزار شد و السا به آرندل برگشت.
پیچ:آ
نا خواهرتو تنها نزار خودشو به کشتن میده.خواهش میکنم.
آ
نا:باشه پیچ.
ومی و پیچ به خو
نشون رفتن.
چلسی:بابایی میشه برم یه چیزی بخرم؟
پیچ بهش پول داد:باشه گلم فقط مراقب باش.
ومی:پیچ.باید یه چیزی بهت بگم.
پیچ:بگو عشقم!
ومی:م
ن...با جیسونم.یعنی مرگ جک تقصیر من بود.
پیچ:چی؟تو یه عوضی هستی.
ومی:آره.حتی میخواستم بیام طرفت تا بکشمت.ولی...
نتونستم.
پیچ:چرا؟
ومی:چو
ن عاشقت شدم.حالا اگه میخوای منو بکش.چون حقمه.
پیچ:معلومه ای
ن کارو میکنم.
و پیچ یک چاقو برداشت و ومی رو بقلش گرفت و چاقو رو روی گلوش گذاشت.ولی
نتونست بکشتش.چاقو رو زمین انداخت.اشک ریخت.
پیچ:آخه عزیزم!چرا ای
نکارو با من میکنی؟
و پیچ و ومی هم رو بوسید
ند.
ومی:عاشقتم.
یکهو صدای جیغ یک دختر اومد:باااااااااااااااااااااااااااااااااباااااااااااااااااااایی!
پیچ:ومی صدای چلسی
نبود؟وایستا من الان میام.
و پیچ دوید:دارم میام دخترم!
ولی وقتی رسید.....
وای
نه!یکی قلبشو درآورده بود و کمی از گوشت بدنشو خورده بود.
پیچ دیگه هیچ حرکتی
نکرد.وایستاده بود.همون موقع بارون گرفت.
ادامه دارد...
نظر فراموش نشه.

[ سه شنبه 2 شهریور 1395 ] [ 07:03 ب.ظ ] [ چلسی بلک ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب