داستان صلح نامه قسمت21
http://8pic.ir/images/v60u81g3oe9rae10wacj.jpg

با صدای پرنده ها از خواب بیدار شدم...همش خواب جک رو می دیدم...و شب رویایی ای که برام ساخته بود...خیلی سرحال بودم...حین اینکه آواز می خوندم آبی به سر و صورتم زدم و لباسم رو پوشیدم...جلوی آیینه موهامو شونه کردم و بستمش...بعد هم با همون حال سرخوشم از اتاق رفتم بیرون...همین که در اتاق رو باز کردم جک رو دیدم که اونم داره از اتاقش میاد بیرون...جک که منو دید لبخند شیطونی زد...با همون لبخند و لحنش گفت:سلام بانوی من...خوب خوابیدین؟

با عشوه گفتم:بهترین شب عمرم بود...مگه می شه خوب نخوابیده باشم؟

جک خنده ای کرد و گفت:خیلی خب...برنامه ات چیه؟

-برنامه ای ندارم...امروز بیکارم...

-یعنی چی؟باید یه کاری توی اینقصر باشه بالاخره...مگه نه؟

-منظورت چیه؟

دستمو گرفت و گفت:بیا...خیلی وقته که به قصر نظارت نکردی...منم بهونه پیدا نمی کنم الکی باهات بگردم...

خندیدم و دستمو از دستش بیرون کشیدم و با هم به راه افتادیم...رفتیم سمت یکی از سالن های قصر...مرد های زیادی داشتن آموزش شمشیر زنی می دیدن...هیچ زنی توی اون سالن نبود...گفتم:من تا به حال از شمشیر استفاده نکردم...

-چرا؟

-یه جورایی...استفاده از شمشیر توی کشور ما توسط زن ها مورد قبول عرف نیست...

جک گفت:چه مسخره!توی انیمیشن من زن ها می تونن پلیس و یا کوماندو بشن...

-خب...خوش به حالشون...

بعد دستمو گرفت و گفت:بیا ما هم بریم تمرین کنیم...من می تونم بهت یاد بدم...

-ولی جک...این درست نیست...

-چرا؟

-جلوی این همه مرد...اونم توی کشور ما...

-بیخیال دختر...بزدل نباش...

-باشه...ولی بزار وقت استراحت که همشون رفتن ما تمرین کنیم...

-باشه...مشکلی نیست...

چند دقیقه ی بعد همه ی مردا رفتن...من و جک وارد سالن شدیم...جک گفت:می دونی...هر انسانی باید یه راه دفاع از خودش داشته باشه...

-من و تو قدرت یخی داریم و به راحتی می تونیم از خودمون دفاع کنیم...درسته؟

-البته که درسته!ولی اومدیم و یه اتفاق پیش اومد و باعث شد که تو نتونی از قدرتت استفاده کنی...اون وقت چی؟

ساکت شدم...گفتم:اون وقت...من که هیچ مهارتی ندارم...شکست می خورم...

-دقیقا درسته...به قدرت های ماواءطبیعی نمی شه اعتماد کرد...

دو تا شمشیر سبک برداشت...گفت:توی مرحله ی اول با شمشیر های سبک کار می کنن...ولی بعد از مدتی از شمشیر سنگین استفاده می کنن...

یه شمشیر داد به من...با هم شروع کردیم به تمرین...نکاتی رو بهم یاد می داد که به گفته ی خودش در چند مرحله یم تونستن طرف مقابل رو از پا در بیارن...

حدود دو ساعت گذشت...جک شمشیرش رو گذاشت زمین...خودش هم زمین نشست و گفت:تو واقعا خیلی زود یاد می گیری دختر!

-آره...تقریبا...

صدای آنا رو شنیدم که از در ورودی سالن صدام می کرد:السا!تو داری شمشیر بازی می کنی؟

خندیدم و گفتم:آره...چطور؟

-آخه...تو زیاد طرف این جور چیزا نمی رفتی...

-جک اصرار کرد...

آنا اومد جلو...گفت:واقعا؟می شه به من یاد بدی جک؟

-البته...ولی یکم خسته شدم...

به آنا گفت:می تونی یکم بیای نزدیک تر...

آنا با کنجکاوی رفت نزدیک تر تا ببینه جک چیکارش داره...همین که آنا بهش نزدیک شد جک دست آنا رو از پشت گرفت و گفت:یادت باشه...هر موقع می خوای طرفت رو غافل گیر کنی خودتو به موش مردگی بزن...

بعد هم دست آنا رو یکم پیچوند که آنا گفت:آی...جک ولم کن...

جک خندید و دست آنا رو ول کرد...خندیدم و گفتم:وقتی به جک نزدیک می شی باید انتظار این حرکات رو هم ازش داشته باشی...

همین لحظه هانس وارد سالن شد و گفت:به!سلام به همگی!جمعتون که جمعه فقط من بینتون نیستم درسته؟

آنا با نفرت زیر لب گفت:با این پیداش شد!

گفتم:سلام هانس...

هانس برای من سری تکون داد و رو به جک با حالت طعنه گفت:تو خجالت نمی کشی یه زن رو حریف خودت می دونی؟

آنا با عصبانیت گفت:مگه زن ها چشونه؟

-چشون نیست!تازه شم...آنا که مبارزه بلد نیست...اگه راست می گی با یه مرد مبارزه کن...

جک یکم خصمانه نگاهش کرد...می دونستم که بابت اون قضیه یه مقدار کمتر می تونه خودشو در برابر هانس کنترل کنه...ولی سعی کرد آروم باشه...نفس عمیقی کشید و گفت:ببینید پرنس هانس...من اولا که قصدم مبارزه نبود...دوما...فعلا بقیه رفتن برای استراحت...کسی اینجا نیست...

هانس به خودش اشاره کرد و گفت:پس من اینجا چیکاره ام؟

آنا بلافاصله گفت:برگ چغندر!

من و جک زدیم زیر خنده و با نگاه خشم آلود هانس خفه خون گرفتیم!هانس رو به جک گفت:باشه...حالا که این طور شد...

رفت و یه شمشیر برداشت...گفت:مبارزه می کنیم...چون دیگه اعصاب برام نزاشتی...

نوک شمشیر با سر جک فقط ده سانت فاصله داشت!جک با انگشتش یه مقدار شمشیر رو با سرش فاصله داد و گفت:می تونم بپرسم به چه دلیل؟

-دلیل خاصی نداره...می تونی اسمشو بزاری یه شرط بندی...

آنا با تعجب گفت:شرط بندی؟

-آره...خب...یه شرط بزار...

جک کمی فکر کرد و گفت:اگه من بردم...شما باید تا روز ازدواج تون با ملکه السا از آرندل برید بیرون...

هانس پوزخندی زد و گفت:خب...به نظر میاد تو هم همون حسی رو به من داری که من ازت دارم!ولی مال من یه کم قوی تره...

مکثی کرد و گفت:و اگه من بردم...تو باید برای همیشه از یخ زده بری بیرون!

من و آنا بلند گفتیم:چی؟

هانس گفت:مشکلیه؟

عصبانی شدم و رفتم بینشون...گفتم:همین الان بس کنید...لطفا...

جک گفت:لطفا برید کنار اعلا حضرت...

-نه نمی رم...یا همین الان بس می کنید یا من جامو با تو عوض می کنم...

هانس با تعجب گفت:چی؟

-اگه بس نکنید جک باید جاشو با من عوض کنه...تو هم نمی خوای به من صدمه بزنی...جک تو هم اینونمی خوای...درسته؟

هانس که به نظر میومد از مبارزه ناامید شده خواست بره و شمشیرش رو بزاره که جک گفت:صبر کن هانس...من قبول می کنم...

با تعجب گفت:چیو قبول می کنی؟

-السا جای من مبارزه کنه...از نظر من که اشکالی نداره...

با تعجب به جک نگاه کردم...ولی جک با خونسردی و لبخند به من نگاه می کرد...گفتم:نه جک...من نمی تونم...

جک دستشو روی شونه ام گذاشت و با لحن آرامش بخشی گفت:تو می تونی السا...درسته اولین باره که شمشیر به دست می گیری...ولی این دلیل نمی شه که نتونی هانسو شکست بدی...فقط آموزش هام رو یادت باشه...

-ولی جک...

-ببینم می تونی برای عشقت بجنگی یا نه...

این جمله رو آروم در گوشم گفت...بعد هم رفت و کنار آنا روی مبلی که کمی از ما دور تر بود نشست...هانس پوزخندی زد و گفت:واقعا که...فکر نمی کردم این کارو بکنه...

به چشماش زل زدم...مبارزه شروع شد...سعی می کردم از نکاتی که جک بهم یاد داده بود در موقع درست استفاده کنم... بعد از گذر پنج دقیقه بالاخره ضربه ی نهایی رو زدم و هانس رو به زانو در آوردم...شمشیر رو گذاشتم روی گردنش که جک بلند شد و گفت:کافیه...عالی بود ملکه السا...

یاد حرف جک افتادم که حین تمرین باهام گفت:اعتماد به نفس داشته باش...اما مغرور نباش...

با یاد آوری این جمله شمشیر هانس رو از روی زمین برداشتم و توی دست خودم گرفتم...تا دیگه نتونه جر بزنه...آنا از خوشحالی بالا و پایین می پرید...جک شمشیر ها رو از دستم گرفت و دست راستم رو به نشانه ی پیروزی بالا برد...آنا اومد جلو و منو محکم بغل کرد و گفت...واقعا فکر نمی کردم بتونی...تو بی نظیری السا...

-ممنون...

هانس از زمین بلند شد...گرد روی لباسش رو با حرص پاک کرد...سعی کردم طوری رفتار کنم تا خوشحال به نظر نیام...با لحن به ظاهر خون سردی گفتم:خب دیگه هانس...با کمال احترام باید بگم...تو شرطو باختی...حالا باید تا پایان مهلت ازدواج از آرندل بری بیرون...

هانس بلند شد و گفت:باشه...من می رم...

جلو اومد و در گوشم گفت:ولی تا ابد نمی تونی از دستم فرار کنی السا...اینو خودتم می دونی...

با تصور این حرفش بدنم مور مور شد...هانس از سالن بیرون رفت تا وسایلش رو جمع کنه...

جک گفت:خب...دیگه تا یه مدت از شرش راحت شدیم...واقعا راحت شدیم...

جک و آنا خوشحال بودن...ولی من همچنان شوکه بودم از حرفی که هانس بهم زده بود...

ادامه دارد...

امیدوارم لذت برده باشید...

[ دوشنبه 1 شهریور 1395 ] [ 10:06 ب.ظ ] [ ***هدیه *** ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب