قسمت هشتم غرورهای شکسته
اینم قسمت هشتم
برین ادامه مطلب...



23 روز گذشت.از دعوای السا و جک دیگه السا جکو ندید.دلش خیلی براش تنگ شده بود.هرروز براش گریه میکرد.راپی و آنا و دوستاش هم هرچی دلداریش میدادند السا بهتر نمیشد.درمورد پیچ هم بگم هنوز به هوش نیومده بود و اگه2  روز دیگه به هوش نیاد میمیره.چلسی هم کم کم داشت نابود میشد.از اونروزی که فهمید پدرش تو کما بود هیچی غذا و آب نخورده بود و با کسی حرف نمیزد.فردای اون روز که چلسی توی بیمارستان نشسته بود.فردا اگه پدرش به هوش نیاد میمیره.راپی براش کیک موردعلاقشو درست کرده بود تا حداقل یه چیزی بخوره.ولی چلسی هیچی نمیخورد.
چلسی:میخوام با بابام حرف بزنم.
و لباس های محافظ پرستار پوشید و وارد اتاق شد.
راپی:وایی از دست این دختره لجباز!دیگه نمیدونم چیکار کنم.همه راه ها رو امتحان کردم ولی...
السا:میفهمم راپی ولی چاره ای نیست دیگه.خدا کمک کنه .دلم برای جک خیلی تنگ شده.
همون لحظه ومی اومد.
السا:تو؟به چه جرعتی اومدی اینجا؟
ومی:خانوم السا!یه چیزایی هست که شما نمیدونین.
السا:از اینجا برو.
ومی:در حقیقت اصلا قضیه عشق منو آقای جک فراست نیست.اصلا من با اون نیستم.
السا:پس حقیقت چیه؟
ومی:من...خب...عاشق...عاشق یکی دیگم.ولی اون داره میمیره.منم گریه کردم و آقای جک فراست از روی دلسوزی بقلم کردن.همین.
همون لحظه السا برای خودش متاسف شد و اشکش دراومد.چلسی کنار تخت پدرش:سلام بابایی!صدامو میشنوی؟نمیخوای دوباره برای دخترت بخندی یا حداقل بقلش کنی؟من محبت هیچکی رو نمیخوام جز تو.تو رو خدا بیدار شو.بابایی؟
چلسی دست باباشو محکم فشار داده بود و گریه میکرد که دکتر اومد:خانوم وقت ملاقاتتون تموم شده.
چلسی با ناراحتی به پدرش مینگردید و از اتاق خارج شد.
اون روز به سختی گذشت.السا توی اتاق هتل خواب بود که آنا بهش زنگ زد:الو السا؟
السا:بله آنا؟
آنا:پاشو بریم بیمارستان.
السا:برای چی؟
آنا:پیچ...خب...امروز....دکترا باید دستگاه ها رو از بدنش جدا کنن.زود بیا.خدافظ.
السا دلش گرفت.امروز پیچ میمیره؟دلش خیلی گرفت و اروم اشک ریخت.از یه طرف ناپدید شدن جک و از یه طرف دیگه مرگ پیچ.یهو یاد چلسی افتاد.سریع لباس پوشید و با سرعت زیاد رفت بیمارستان.دید دستگاه ها رو دارن از بدن پیچ میکنن و چلسی همون موقع یه جیغ بلندی کشید که همه دلشون لرزید.و البته تمام برگا زرد شدن.خب چلسی مادر طبیعت بود.اون سریع از بیمارستان خارج شد و راپی و السا و آنا و یوجین دنبالش بودن.اون وسط خیابون میدوید.یهویی یکی پشت سرش داد کشید:چلسی نه!
برگشت:اون مرد شبیه پدرش بود.همون لحظه یه ماشین پیچید جلوش و چلسی غش کرد.وقتی بیدار شد روی تخت بیمارستان بود.چلسی:خاله السا اون مرد خیلی شبیه پدرم بود.
السا لبخند ملیحی زد و ....
پیچ:سلام دخترم!
چلسی مخواست جیغ بزنه که پیچ دهنشو گرفت:هیس آروم دختر!آروم!بعد از اون جیغی که زدی نفسم بالا اومد.
السا:نمیدونی همون لحظه پیچ چه دادی کشید.خونوادگی جیغ جیغو!
ومی اومد.
ومی:سلام عشقم!
السا:

پیچ:بله.من ومی رو دوست دارم
وهمونجا شروع به بوسیدن هم کردن
السا گوشیش زنگ خورد و دید شماره جکه.بیرون جواب داد
السا:الو جک کجایی؟
جک:متاسفم السا!میدونم منو نمیبخشی.
السا:نه بخشیدمت جک.فقط بگرد.تو رو خدا!
جک:دوست دارم السا!
وگوشی قطع شد.السا جیغی کشید و غش کرد.
ادامه دارد...
نظر فراموش نشه

[ دوشنبه 1 شهریور 1395 ] [ 06:35 ب.ظ ] [ چلسی بلک ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب