سرنوشت سخت ........ قسمت سوم

روزی داشتم راه می رفتم ......
یک دختری رو دیدم ......
بعد اذ اون اتفاق ......
سرنوشت سختی برام رقم خورد ........

( جک بلند شد و یک دختری رو دید )

- اوووووووه ! معذرت میخوام اقا ... چیزیتون ک نشده؟ فکر کزدم اومدین قلعه ام دزدی !

جک : ام ... خب ...

هیک : شما کی  هستید که صاحب قصر هستید؟

- ملکه . ملکه ارندل .

- چچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟ 

- من ملکه السام .

( جک هل شده بود عاشقش شده بود اما براش جای سوال بود )

جک : هیک .... بیا .......

- بله ؟

- ما باید توی زمان خودمون باشیم اینجا کجاست؟؟؟؟؟

- راست میگی ...... اون .. اون خانمه گفت که ممکنه تاثیر نداشته باشه!! ما یرای همیشه اینجا می مونیم !

- .......

- همش تقصیر توعه

- چی؟ به من چه ..

- وققتی اون جادوگر اینو گفت تو حرفش رو باور نکردی !

- ها ..... برو بابا به من چه ربطی داره که ما نمیتونیم برگردیم اون معجون لعنتی رو که من نساختم!

( انا اومد )

- سلام ! صدا دعوا شنیدم ... شما ها بودین ؟ مشکل چیه؟

هیک : هیچی هیچی

جک ک خب ما ...

هیک : خفه جک .....

- چرا نباید بگم ؟؟؟

انا : ببببسسسسسسسسسسسسسسسسسهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه !! زود باشین بگید از ما چی میخواین ؟

( جک همه داستان رو میگه )

انا : من که باورم نمیشه شما از اینده اومدید !

- حاضرم هر کاری بکنم اما بگم ما از اینده اومدیم ....

- خب چیکار میتونم براتون بکنم ؟

-  اگه میشه یک اتاق بهمون بدین برامون کافیه چون ما دیگه نمیتونیم برگردیم ...

-  اینجا که هتل نیست

من : هههههههههههههههههههههههههههههه

راولی :  اروم باش بزار داستان رو بگم !

من : باشه ......

جک : اما .... اما .....

انا : اما چی؟

- اگه لطف کنید بزارید ما پیش شما  زندگی کنیم لطف بزرگی کردین

پایان نظر نشه فراموش

[ دوشنبه 1 شهریور 1395 ] [ 02:18 ب.ظ ] [ ❤Love rouponzel ❤ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب