قسمت هفتم داستان غرورهای شکسته
اینم قسمت هفتم
برین ادامه مطلب



راپی بعد از نیم ساعت میاد بیرون.
جک:چیشد؟
راپی:متاسفم بچه ها!من کاری نمیتونم بکنم.یکی تیری از تاریکی و مرگ وارد قلبش کرده.خوب کردنش کار من نیست.
السا:ولی اگه...........بعدش چلسی چی میشه؟
راپی:به خدا من هیچی نمیدونم.
همون موقع دکتر آنا میاد بیرون و با السا حرف میزنه.
السا:آقای دکتر خواهرم خوبه؟
دکتر:چیز مهمی نیست.فقط شوک بهش وارد شده.آیا صحنه دلخراشی دیده؟
السا:بله
دکتر:پس مهم نیست.امروز استراحت کنه خوب میشه.
السا:ممنون آقای دکتر.میتونم بینمش؟
دکتر:بفرمایید.
جک هم میاد و با السا میرن تو اتاق.
السا:عزیزم حالت خوبه؟
آنا:خوبم السا جونم.پیچ...راپی...چیشد؟
جک:خب میدونی آنا جان...اون...خب...راستش...راپی نتونست.چون قلبش پر از تاریکیه.
جک:السا من میرم دستشویی زود برمیگردم.
السا:باشه عزیزم برو
و السا مشغول حرف زدن با آنا میشه.
جک هم بعد از تموم شدن کارش داره دستاشو میشوره که دختری با موهای کوتاه مشکی و صورت سفید و دندون های تیز توجه شو جلب میکنه.
جک:سلام خانوم.
ومی:سلام آقا.
من ومی هستم.شما باید جک فراست نگهبان باشین.درسته؟
جک:بله.دندوناتون توجه منو جلب کرد.
ومی:خب من یک خون آشامم.
جک یه کم ترسید.
ومی فهمید و خنده ترسناکی سرداد و گفت:چیزی نیست.من فقط خون حیوونا رو میخورم.
جک:اوف خدا رو شکر.
ومی:آقای جک شما باید دوست صمیمی پیچ باشین.درسته؟
جک:بله.چه طور؟
ومی:میتونم یه رازی بهتون بگم؟
جک:بفرمایید.
ومی:خب...من...من عاشق پیچ شدم
جک:

ومی:بله درسته.واقعیته.اون ولی نمیدوننه.میترسم که پیچ عزیزم....
و ومی گریش گرفت.ولی چون خون آشام بود خون گریه میکرد.جک دلش خیلی براش سوخت و بغلش کرد.هرچی باشه جک هم یه عاشق بود و حال ومی رو درک میکرد.همون موقع السا میخواست جکو صدا بزنه اومد و دید که.......
فکر بدی به ذهنش خطور کرد.جکو صدا زد که بیاد بیرون.
جک:بله عزیزم؟
السا:عزیزم و کوفت!اون دختره کی بود؟
جک:عشقم اون عاشق پیچه نه من...
السا:خفه شو.دیگه نمیخوام یک کلمه هم بشنوم
جک:توضیع میدم.
السا:لازم نکرده.پس همه ی عشقات هم دروغ بود.آره؟
این دفعه جک کفرش در اومد و آن چنان سیلی محکمی به السا زد که دهنش خونی شد.السا گریش گرفت و جک فرار کرد.
ادامه دارد...
نظر فراموش نشه

[ یکشنبه 31 مرداد 1395 ] [ 06:53 ب.ظ ] [ چلسی بلک ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب