داستان باور عشق ( قسمت 2)

خب خوش امدید به قسمت بعد داستان 

برای قسمت بعدی داستان بروادامه

السا : خب من و مریدا باید بریم کار ای زیادی مونده شما دوتا رو تنها میزارم بای .


هیک: خب جک ادامه ی حرفتو بزن . زود تر تمومش کن که منم باهات حرف دارم.


جک : ببین من عاشقه الســــــا شدم . اون خیلی برای من جذابیت داره .یه دختر 

قشنگ خوش اندام برای تو جذابیت نداره ؟


هیک: چرا داره  خیلی هم داره . حالال میزاری منم حرفمو بزنم ؟ 



جک: بزن بزن ببخشید  



هیک : خب ببین جک منم مثل تو  دلم گیر کرده  عاشق شدم . اونم حالا عاشق 

کی عاشق دختری که همین امروز دیدمش .  من  عاشــــــــــق مریدا شدم .  



جک : راست میگی ؟ چقدر جالب ! اصلا فکرشم نمیکردم . خب هیک بد قیافه بالاخره زن دار شده 
هیک بد قیافه بالاخره زن دار شده 


هیک:خب حالا که اینطوری میکنی من میدونم با تو . جک خوش قیافه عاشق دختر داغون شده 




جک : هی درباره ی السا اینطوری صحبت نکن !!!!!!!!!!




السا و مریدا تو راه رفتن به خونه دارن باهم حرف میزنن.





 مریدا : ببین  السا اون پسره هیک خیلی خوشگل بوداا . 


السا: جون من راست میگی؟ میخوای بریم خواستگاری ؟ من پایه ام ها ااا



 مریدا : وای  خیلی بد جنسی . خوب چیکار کنم تو گلوم گیر کرده عاشق شدم .




السا: راستش مریدا فقط تو نیستی منم تو گلوم یه همچین چیزی گیر کرده . 



 مریدا : وای السا راست میگی ؟ حالا کی هست ؟ 


السا: جک . به بهانه همین رفتم بهش بگم که انا پیدا شده . فقط میخواستم عشقمو ببینم . راستش ممکنه که اون کس دیگه رو دوس داشته  باشه  یا دوس دختر داشته باشه 



ادامه ی داستان قسمت بعد .....

[ شنبه 30 مرداد 1395 ] [ 03:11 ب.ظ ] [ نیلوفر ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب