داستان صلح نامه قسمت20
http://8pic.ir/images/qxc12h9w60ppq33pexm0.jpg

جک با عصبانیت رو به پری برگشت...فقط بهش زل زد...احساس کردم الان عین دودکش از گوشاش دود میاد بیرون...ولی پری دست به سینه و خون سرد داشت به من نگاه می کرد و اصلا به جک توجهی نداشت...همه مون آماده بودیم...برای همین پری گفت:خیلی خب...حالا باید بریم...آرایشگاه هم لازم نیست...خودم یکم رژ و سایه دارم...

همه به سمت دیسکو راه افتادیم...توی راه همه ی پسرا نگاهم می کردن...واقعا معذب شده بودم و احساس گناه می کردم ولی پری بهم می گفت که باید صبر داشته باشم چون این نقشه اش قطعا نتیجه می ده...وارد دیسکو شدیم...صدای موسیقی تند کر کننده بود...حین اینکه به دیگران نگاه می کردم متوجه شدم که توی دیسکو گم شدم...یکم ترسیدم...ولی سعی کردم اروم باشم...رفتم و یه مبل پیدا کردم...یه مبل دو نفره که کنار دیسکو بود...روش نشستم و خودمو دلداری دادم...این دومین باری بود که به دیسکو میومدم و از شانس بدم گم شده بودم...یک آن دیدم سه تا مرد همچین درشت هیکل جلو روم واستادن!با ترس به بالا سرم نگاه کردم...می شه گفت چهره هاشون خشن بود...اونی که جلو تر و نزدیک تر به من واستاده بود خندید و گفت:تنهایی؟

سعی کردم جسارت به خرج بدم...بلند شدم و با اخم گفتم:به تو چه ربطی داره؟

-خیلی ربط داره...دختری مثل تو نباید تنها بمونه...

دستی به چونه ام کشید و گفت:واقعا حیفی که روی زمین بمونی...

محکم زدم توی صورتش و گفتم:به من دست نزن عوضی...

عصبانی شد...بازومو گرفت...خواست منو بکشونه و از دیسکو ببره بیرون که دیدم جک داره با عصبانیت میاد به این سمت...محکم با دو تا دستش به سینه ی مرده کوبید و گفت:بهش دست نزن پسره ی بی ناموس...

پسره که یه مقدار به عقب پرت شده بود گفت:مثلا می خوای چیکار کنی؟اصلا به تو چه ربطی داره که داری دخالت می کنی؟

-من دوست پسرشم...و این یعنی همین الان گم شو وگرنه نشونت می دم چه ضرب دستی دارم!

پسره سوییشرتش رو در آورد وگفت:واقعا؟یعنی می خوای دعوا کنی؟

-آره...و بدون تهش من برنده ام...

همین لحظه پری و بانی به سمت ما اومدن...از من پرسیدن:چی شده السا؟

با نگرانی گفتم:می خوان به خاطر من دعوا کنن...تورو خدا یه کاری بکنین بچه ها...

جک قولنج های دستشو شکوند...کاملا برای یه دعوای حسابی آماده بود...ولی با توجه به اینکه هیکل اون پسر خیلی از جک درشت تر بود مطمئین بودم که اون می بره و جک می بازه...

پری رفت و قبل از اینکه به جون هم بیوفتن خودشو انداخت بینشون و گفت:هی هی!با شما دو تام!شماها نمی خواین که با هم دعوا کنین!

اون پسر گفت:اتفاقا می خوایم همین کارو بکنیم...به خاطر اون دختر...

-خیلی خب باشه...ولی این راهش نیست...

جک گفت:می شه بفرمایین راهش چیه؟

پری یکم فکر کرد...همین لحظه صدای یه آهنگ آمریکایی و دیسکویی توی فضای دیسکو پخش شد...پری با شیطنت به جک و پسره نگاه کرد و گفت:نظرتون راجع به دنس فایتینگ چیه؟

هر دو هم زمان گفتن:چی؟دنس فایتینگ؟

-بله...هر کسی که با گروهش بهتر از گروه اون یکی برقصه برنده می شه...اون وقت السا مال رهبر اون گروه می شه...قبوله؟

جک و پسره کمی به هم نگاه کردن و بعد گفتن:قبوله...

پری گفت:یادتون باشه...قانون هاش اینه که هیچ نوع ضرب و شتمی در کار نباشه...فقط رقص دو گروه...با رعایت نوبت...گرفتین؟

هر دو سر تکون دادن...گروه اون پسر که خودش و دو تا دوستاش بودن...جک هم با بانی و پری هم گروه بود...مسابقه آغاز شد...آهنگ بیشترش رپ و هیپ هاپ بود و خوراک جک بود...تا به حال رقص جک رو ندیده بودم...اون پسر و گروهش هم عالی بودن...ولی جک یه چیز دیگه بود...آهنگ که تموم شد...همه جک رو تشویق کردن...جک هیچی نمی گفت و فقط با فاصله ی دو متری از پسره واستاده بود...بعد اشاره کرد که بیام و کنارش واستم...پسره با اخم به جک نگاه می کرد...بعد از چند ثانیه گفت:باشه...دختره ارزونی خودت...

بعد هم به همراه دو تا دوستاش رفت...همین که اون دو تا از پیشمون رفتن جک یه نگاه تحقیر آمیز به من انداخت و بعد رفت وجلوی میز دیسکو روی یکی از صندلی های پایه دار و بلند نشست...سفارش یه کوکتل خنک داد...پسره سریع براش یه دونه درست کرد و بعد گفت:پسر کارت عالی بود...

-ممنون...

لیوان رو بالا برد و کوکتل رو مزه کرد...رفتم و کنارش نشستم...یه نگاه بهم انداخت و بعد دوباره روشو برگردوند...قاشق کوکتل رو محکم توی دستش فشار می داد و نمی دونست که باید دقیقا چه عکس العملی نشون بده...گفتم:ام...ممنون بابت...اینکه منو از دست اون نجات دادی...

چیزی نگفت...فقط یکم به من یا بهتر بگم به زمین زیر پام نگاه کرد!با لحن معمولی ای گفت:خواهش می کنم...

-من...نمی دونستم که این قدر خوب می رقصی...

-خب...حالا که فهمیدی...

کمی سکوت بینمون به وجود اومد...دهنمو باز کردم تا چیزی بگم...ولی قبلش اون پوزخندی زد و گفت:می دونی وقتی که داشتم به خاطر تو در مقابل اون می رقصیدم یاد چی افتادم؟

-یاد چی؟

نفسشو بیرون داد و گفت:وقتی که دو تا شیر نر یه شیر ماده رو می خوان...به خاطرش با هم می جنگن...هر کدوم که برد با اون شیر ماده جفت گیری می کنه...

کمی خندیدم و گفتم:با این حساب...تو اون شیر نری هستی که بردی؟

سرشو تکون داد...خودمو بهش نزدیک کردم و گفتم:و منم اون شیر ماده ام؟

با لبخند بهم نگاه کرد...فکر کردم دیگه کار تمومه...چون صورت هامون مثل اون شب داشت دوباره به هم نزدیک می شد...ولی قبل از اینکه لبامون به هم برسه جک متوقف شد و گفت:ولی...جدیدا دیدم با گرگا می پری خانوم کوچولو!

با تعجب بهش نگاه کردم...لبخند تلخی نگاهم می کرد...فهمیدم اوضاع داره خیط می شه...گفتم:جک...بزار برات توضیح بدم...

از جاش بلند شد...پول کوکتلی که سفارش داده بود رو به گراسن داد و گفت:چیزی نیست که بخوای توضیح بدی...همه چیز مشخصه...تو مال من نیستی...

بعد هم خواست بره که دستشو گرفتم و خواستم نگهش دارم که داد زد:چیه؟عذاب وجدان داری؟فکر می کنی با دلم بازی کردی و حالا می خوای خوشی بندازی زیر دلم تا دروغکی گندی که زدی رو درست کنی؟آره؟

یکم بغض کرده بودم...گفتم:نه...من اینو نمی خوام...چرا نمی فهمی؟می دونم از چی ناراحتی....ولی باور کن...من به خواست خودم هانس رو نبوسیدم...مجبورم کرد جک...باور کن مجبور بودم...

-چرا دروغ می گی؟من می دونم که داری دروغ می گی...تو کسی رو که دوست نداشته باشی بی دلیل نمی بوسی...من تو رو می شناسم...چرند نگو...

-باور کن به خاطر تو بود...

-دیگه نمی خوام چیزی بشنوم...برو با هانس خوش باش...دست از سرم بردار...

پشتش رو به من کرد...خواست بره که محکم و با صدای رسا صداش کردم:جک فراست...

با عصبانیت برگشت تا یه چیزی بهم بپرونه...ولی بهش مهلت ندادم...با بالاترین سرعتی که داشتم لبامو روی لباش گذاشتم و با بیشترین قدرتی که داشتم با دو تا دستام سرشو گرفتم...می تونستم تعجبش رو حس کنم...ولی بعد از یه ثانیه چشماشو بست و اونم دستشو بین موهام فرو کرد...شاید اون روز برای اولین بار در عمرم یه پسر رو بوسیدم و اونم هانس بود...ولی اصلا من هیچ حسی جز تنفر نسبت به اون کارم نداشتم...ولی اون لحظه...واقعا جوری بود که نمی تونستم با هیچ کلمه ای توصیفش کنم...چند ثانیه گذشته بود ولی من و جک دست از سر این لبای بیچاره بر نمی داشتیم!تا اینکه جک سرم رو از سر خودش جدا کرد...با تعجب صورتم رو نگاه می کرد...ولی بعد از چند لحظه لبخند زیبایی به لب هاش نشست...هیچی نمی گفتیم...حتی یک کلمه ی عاشقانه...فقط به هم نگاه می کردیم...هیچ چی نمی شنیدم...هیچی...تمام وجودم شده بود یه جفت چشم...که از زیبایی های دنیا فقط جک رو می دیدن...

-----

جک منو روی تخته سنگ گذاشت...روش دراز کشیدم...جک خم شد و برای صدمین بار لب هامو بوسید...بعد هم دوباره بهم نگاه کرد...گفت:بهترین شب عمرم بود...

-برای منم همین طور...

کنارم دراز کشید و اشاره کرد که سرمو روی سینه اش بزارم...منم همین کارو کردم...لحن پر شوق ولی ارومی گفتم:واقعا دلم نمی خواد صبح بشه...دوست دارم تا ابد همین جوری بمونیم...

-اون وقت دیگه هیچ کس نمی تونه ما رو از هم جدا کنه...حتی اون صلح نامه ی لعنتی...

خندیدم و گفتم:مثل اینکه خیلی دلت از یه تیکه کاغذ پره ها!

با ناراحتی بهم نگاه کرد و گفت:نباشه؟

سرمو انداختم پایین...هر دومون ناراحت بودیم...گفت:اگه اون نبود...تو لازم نبود با هانس ازدواج کنی...من...من واقعا دلم نمی خواد عشقمو دو دستی تحویل یه گرگ صفت بدم...

بیشتر خودمو به جک فشردم و گفتم:یه کاریش می کنیم جک...یه کاریش می کنیم...

-من دلم نمی خواد ناامید بشم...ولی واقعا دیگه هیچ چاره ای برای جلوگیری از ازدواج تو با هانس نمی بینم...

چیزی نگفتم...باید اروم می شد...یه مقدار استرس گرفته بود که باعث شده بود قلبش زیادی تند بزنه...برای همین چیزی نگفتم تا آروم بشه و این قضیه رو برای امشب فراموش کنه...یک آن دیدم که جک بلند شد...لباش می لرزید ولی چیزی نمی گفت...داشت به یه گوشه نگاه می کرد...بهش گفتم:جک...چی شده؟

-داره...داره به من نگاه می کنه...

-از چی داری حرف می زنی؟

-پرنس آگوستوس...داره...داره میاد این طرف...

به سمتی که بهش زل زده بود نگاه کردم...ولی هیچی نمی دیدم...معلوم بود که پرنس آگوستوس می خواد که فقط جک توانایی دیدنش رو داشته باشه...سعی کردم جک رو اروم کنم وگرنه سکته می کرد از ترس!گفتم:جک...بهش نگاه نکن...به من نگاه کن...

-نمی تونم...اون داره میاد اینجا...

-جک....بهت می گم به من نگاه کن!

سرشو گرفتم و به سمت خودم چرخوندم...گفتم:به من نگاه کن و به حرفام گوش کن...اون بهت صدمه ای نمی زنه...اون فقط یه روح سرگردانه که از دستت عصبانیه...فقط می خواد بترسونتت...اون هیچ کاری نمی تونه بکنه...باشه؟

با صدای لرزونی گفت:باشه...فهمیدم...

-حالا بزار بیاد جلو...

جک به اون سمت نگاه کرد...گفتم:چی می بینی؟

جک به اون سمت نگاه کرد و گفت:داره می ره...داره می ره السا...

خوشحال شدم....نفس راحتی کشیدم و گفتم:خوبه...خوبه جک...

جک به من نگاه کرد...گفت:ممنونم ازت...

-خواهش می کنم...

بعد  جک گفت:فکر کنم دیگه وقتشه که بری به قصر...

-آره...با اینکه ذره ای دلم نمی خواد...

-من...می خواستم استعفا بدم...ولی حالا دیگه این کارو نمی کنم...فقط...یه سوال ازت می پرسم...

-بپرس...

-تو...چرا هانس رو بوسیدی؟

آهی کشدیم و گفتم:بهم گفت که می دونه من تو رو دوست دارم...بعد هم من انکار کردم...چون می ترسیدم بازم بلایی سرت بیاره...اونم گفت برای اینکه باور کنه باید این کارو بکنم...

جک اخمی کرد و گفت:اگه دست خودم بود با اره برقی از وسط نصفش می کردم!پسره ی بی لیاقت!

خندیدم و گفتم:اوه اوه!چه خشن!ولی تو هر چی که باشی من خوشم میاد عزیزم!

جک از این لحن حرف زدن من خندید و گفت:پس همه چی ردیفه!من می رم هانسو می کشم بعد ما دو تا بهم می رسیم...هان؟

با ترس گفتم:واقعا که نمی گی؟یه وقت خل بازی در نیاری جک!

خندید و گفت:نترس بابا...خل بازی تو کار من نیست بانوی من!

هر دو خندیدیم...جک با یه حرکت منو بغل کرد و هر دو با هم از مخفیگاهمون بیرون اومدیم...جک منو گذاشت روی تختم...پیشونی ام رو بوسه ای زد...و منم اونو بغل کردم...خیلی وقت بود که این ابراز احساسات شده بود آرزو های محالم!و حالا به آرزو هام رسیده بودم...جک بعد از چند ثانیه از آغوشم جدا شد...و از تراس پرواز کرد و رفت...

ادامه دارد...

امیدوارم لذت برده باشید...

[ شنبه 30 مرداد 1395 ] [ 01:13 ب.ظ ] [ ***هدیه *** ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب