داستان صلح نامه قسمت19
http://8pic.ir/images/qxc12h9w60ppq33pexm0.jpg

پری منو به سمت آیینه برگردوند...گفت:ببین السا...بایدتمرکز کنی و کارتو به بهترین نحو انجام بدی...اون وقت این کارت برای رسیدن به جک می تونه اولین و آخرین پله باشه...

-ولی تو جوری گفتی که انگار کارای زیادی باید انجام بدیم!

-از اونجایی که اون هنوزم دوستت داره...یه مقدار کارمون راحت تر می شه...بازم می گم...خوب نقش بازی کن...و سعی کن زیاد هم با جک حرف نزنی...بیشتر من حرف می زنم...باشه؟

سر تکون دادم و گفتم:باشه...

بعد حالت چهره اش خوشحال شد و دستی به موهام کشید و گفت:واقعا موهای فر بهت میاد دختر...عالی شدی...البته اگه یه لباس امروزی بپوشی عالی تر هم می شی...

بعد هم از توی کمدش یه لباس معمولی امروزی آورد تا بپوشم...منم اونو پوشیدم...یه لباس خوب و مناسب بود که کاملا بدنم رو می پوشوند...دستی به موهام کشیدم...با نگرانی گفتم:ولی اگه قبول نکنه چی؟

-نترس...اول ازش قول می گیرم بعد...تو هم توی اتاق بمون و تا من بهت علامت ندادم بیرون نیا...

-باشه...ولی چجوری علامت می دی؟

-خودت می فهمی دیگه!

بعد صدای جک رو شنیدم که از بیرون میومد...پری هول هولکی گفت:خیلی خب السا...جک اومد...وای خدا شروع شد...من می رم بیرون...یادت باشه تا نگفتم نیای بیرون ها!

-باشه...تو برو الان شک می کنه...

پری رفت بیرون...از لای در نگاه کردم...اصلا با هم دیگه هیچگونه تماسی نداشتن...در حالی که قبلا ها همیشه اول هم دیگه رو بغل می کردن...پری بهم گفته بود که جک اینو ازش خواسته بوده...ولی...چرا جک هنوزم با پری تماسی نداره؟یعنی به خاطر منه؟

جک رو به پری تقریبا بی حوصله گفت:پری...زود تر بگو واسه ی چه کاری منو تا اینجا کشوندی...

پری یکم دلخور شد و دست به سینه گفت:خوبه حالا بهترین دوستتم و باهام این جوری حرف می زنی...یعنی نباید بهم سر بزنی؟

-پری...خودت که می دونی چه حالی دارم...این قدر گیر نده...کارتو بگو...

پری پوفی کشید و گفت:باشه...ببین...من و بانی می خوایم بریم دیسکو...

-دیسکو؟بازم؟تو خسته نشدی یه سره می ری دیسکو؟

-یه سره؟آخرین باری که رفتیم دیسکو که یه ماه پیش بود برادر من!حالا می گی یه سره؟تازه من دلم تنگ شده...خواستم برم...

-خیلی خب بابا برو...الان چرا داری اینو به من می گی؟

-چون که می خوام تو هم بیای...

جک عصبانی شد و گفت:پری من همین دو روز پیش یه شکست بزرگ توی زندگی ام خوردم...بعد حالا با تو بیام دیسکو بگم چی؟اصلا به نظرت حال و روز الان من به دیسکو می خوره؟نه تو بگو...می خوره؟

-چرا که نه!از بس علافی کردی و توی اون مخفیگاه وامونده ات موندی که پوسیدی...بسه دیگه...باید روحیه بگیری...در حال حاضر هم دیسکو بهترین چیزه...

بعد هم پشتش رو  به جک کرد و گفت:خیر سرم می خواستم بهت خوبی کنم...ولی تو قدر محبت های منو نمی دونی...هیچ وقت نمی دونستی...

بعد هم یکم چشماش خیس شد و الکی فینی کشید!واقعا اون لحظه متوجه شدم پری استعداد فاخری توی بازیگری داره!واقعا پری حیف شدا حیف!!!!

پری اشکشو با انگشتش پاک کرد...جک تعجب کرد و گفت:داری گریه می کنی؟

-نه...فقط...بیخیال هیچی نیست...

جک اومد جلوی پری و گفت:پری گریه نکن دیگه!خودت که می دونی دوست ندارم گریه تو ببینم...باشه...باشه میام...تو فقط گریه نکن...

پری دوباره پشتش رو به جک کرد و بچگونه گفت:نمی خوام...برو...

جک دستشو گذاشت روی شونه ی پری و گفت:اگه باهات بیام برات تکنو می رقصم همه ی بچه های دیسکو فکشون بچسبه کف زمین...این خوبه؟

پری با خوشحالی برگشت و گفت:واقعا؟

-آره...برای تو هر کاری می کنم...تو فقط گریه نکن...باشه؟

-باشه...ولی باید حتما تکنو برقصیا!فهمیدی؟

جک خندید و گفت:باشه...زیر قولم نمی زنم...

پری گفت:قول می دی که تحت هر شرایطی بیای دیسکو؟

-آره...قول می دم...قول فراستی می دم...خوبه؟

پری با لبخند مرموزی دستاشو به هم کوبید و گفت:عالیه...

بعد هم رو به این اتاقی که من توش بودم گفت:حالا بیا بیرون...

فهمیدم که باید بیام بیرون...جک گفت:کسی قراره باهامون بیاد؟

از اتاق اومدم بیرون...جک منو که دید چشماش شد قد دو تا نعلبکی!پری با لحن شیطونی گفت:السا هم قراره باهامون بیاد...

جک با عصبانیت گفت:تو اینجا چیکار می کنی؟

من که هول شده بودم و نمی دونستم چی بگم...ولی یاد حرف پری افتادم و هیچی نگفتم و فقط به زمین چشم دوختم...پری گفت:گفتم که!اونم میاد...مشکلیه؟

جک با عصبانیت رو به پری گفت:معلومه که هست!تو فکر کردی من با این دختره دیسکو میام؟مگه خوابشو ببینی!

پری دست به کمر ایستاد و با لحن اعصاب خورد کنی گفت:نترس...خوابشو نمی بینم واقعی شو می بینم...چون همه مون با هم می ریم...من...بانی...تو و السا...مفهومه؟

-نخیر!من نمیام...

-خوبم میای...تو قول دادی...قول فراستی...یادت رفته؟

جک یکم تعجب کرد...بعد با حرص چشماشو بست و به سمت سالن مخفیگاه رفت...دستاشو توی موهاش فرو کرد...بعد از چند ثانیه پری رفت پیشش...گفت:بالاخره وا می دی یانه آقای فراست؟

جک به سمت پری برگشت...خواست چیزی بگه ولی نگفت...حرفی برای گفتن نداشت...ناچار سرشو پایین انداخت...پوزخندی زد و همون جور که به زمین زل زده بود گفت:که تکنو هم برقصم آره؟

پری با شیطنت گفت:بله که باید برقصی!

-ای کاش می تونستم بهت فحش بدم...یا حداقل یه توگوشی بزنم...ولی حیف که دختری...واقعا حیف...

پری خندید و گفت:این یعنی میای؟

-مگه چاره ی دیگه ای هم دارم؟!!

-معلومه که نه!

بعد هم دست جک رو گرفت و کشید این سمت...گفت:خیلی خب...حالا باید بریم خرید...ای بابا...پس این بانی کجاست؟

همین لحظه بانی وارد مخفیگاه شد...پری به سمتش رفت و گفت:تو احیانا ساعت مچی نداری؟

بانی با تعجب گفت:برای چی می پرسی؟

-آخه الان چند دیقه ست که منتظرتیم...بهت گفته بودم زودتر از اینا بیای بانی...

-خب ببخشید...کار داشتم...تازه خرگوش بهاره روچه به ساعت مچی؟

پری خندید و گفت:خیلی خب...حالا باید تبدیلت کنیم خرگوش جون...

-----

یه نگاه به بانی و جک انداختم که دو متر از ما فاصله داشتن و راه می رفتن...به پری که کنارم بود گفتم:نگاش کن!هر کاری می کنه تا ازم دور بمونه!

-ظاهرا آره...ولی اینا همش الکیه...اون الان داره با بانی حرف می زنه و از ما دو متر فاصله داره...ولی همش داره به تو فکر می کنه...مطمئین باش...

-دارم سعی می کنم امیدوار باشم...

پری بازومو گرفت و گفت:ببین...چند تا چیز بهت می گم خوب آویزه ی گوشت کن...

-بگو...

-توی دیسکو تا حد امکان ازش دور بمون...تا جایی که می تونی سعی کن حتی نگاهتم بهش نیوفته...اگر هم افتاد سریع نگاهتو ازش بگیر...

-نمی شه پری...نمی دونم چشماش چی داره که هر موقع می بینمشون چشمام قفل می شه و نمی تونم حتی پلک بزنم!

-بیخیال دختر!تو می تونی...تو السایی...نشون بده که می تونی از پس یه دل دیوونه بر بیای...

-باشه...سعی می کنم...

به فروشگاه رسیدیم...پری رو به من گفت:ببین...من می رم پیش جک...منم به بانی می گم بیاد پیش تو...باشه؟

-چرا؟

-چون می خوام عکس العمل های جک رو ببینم...این طوری می تونیم بهتر کارمون رو انجام بدیم...

-آهان...باشه...پری به سمت جک رفت و بانی اومد پیش من...فروشگاه رو می گشتیم...ولی نمی دونستم چه رنگی بپوشم که جک خوشش بیاد...رو به بانی گفتم:بانی...جک چه رنگی رو دوست داره؟

-خب...آبی رو از همه بیشتر دوست داره...

-پس می گردم دنبال یه لباس آبی...

-بهتره که این کارو نکنی...

-چرا؟

پری گفت که حتما یه لباس قرمز برداری...

-برای چی؟مگه نگفتی جک از آبی خوشش میاد؟

-آره...ولی به پری اعتماد کن...اون مردا رو حتی بیشتر از خودشون می شناسه...

خندیدم و گفتم:باشه...یه لباس قرمز برمی دارم...

یه لباس مجلسی قرمز به چشمم خورد...به بانی گفتم:اون چطوره؟

-قشنگه...ولی من بازم نمی دونم پری قبول می کنه یا نه...حالا می خوای یه نگاه بنداز...

رفتم و یه نگاهی به لباس انداختم...خیلی قشنگ بود...یه لباس براق قرمز رنگ و چسبون...واقعا فرم عالی ای داشت...اون لباس رو برداشتم...گرفتم جلوی خودم و گفتم:چطوره؟

بانی خندید و گفت:حرف نداره!جک اگه با این لباس ببیندت حتما از وسط دو شقه ات می کنه!

خندیدم و گفتم:فکر نمی کنم این کارو بکنه...فعلا که قائدتا حق نداره هیچ عکس العملی نسبت به من نشون بده...

-ولی شما می خواین که این قائده رو زیر پا بزاره...درسته؟

-آره...دقیقا چیزی که من و پری می خوایم همینه...

در همین حین پری به سمت ما اومد...گفت:السا...

-چیه؟

-جک بهم گفت که بیام و بهت بگم که یه لباس دیگه برداری..

با تعجب گفتم:چرا؟

-گفت زیادی کوتاهه...البته بهم گفت که بهت نگم اون خودش منو فرستاده ها!

پوزخندی زدم و زیر لب گفتم:مغرور...

بعد بانی گفت:خب...پس مجبوریم یه لباس بلند تر برداریم...

پری با شیطنت گفت:اتفاقا برعکس...یه لباسی برمی داریم که توی کوتاهی لنگه نداشته باشه!

من و بانی گفتیم:چی؟

پری گفت:اون روت یکم حساس شده...پس باید حساس ترش کنیم...گرفتین؟

من و بانی همزمان گفتیم:آهان...

بانی گفت:خب...حالا می گی چیکار کنیم؟

-----

از اتاق پرو اومدم بیرون...جک وقتی منو دید چشماش چهار تا شد!البته انتظار اینو داشتم...یه شورتک لی پوشیده بودم که روش باپولک های قرمز طرح قلب دوخته شده بود...یه تاپ مشکی با سه تا قلب قرمز که

سایز هاشون فرق داشتن...و یه کت خیلی کوتاه که تا پایین سینه ام بود و فقط جنبه ی زیبایی داشت...کت خوشگلی بود و رنگش قرمز جیغ بود...موهام رو که پری بافته بود رو با یه کش موی خوشگل روی یه طرف شونه ام بسته بودم...خیلی ناز شده بودم و فقط یه کوچولو آرایش کم داشتم...از بس خریدمون رو طول داده بودیم که ساعت نه شب شده بود...پری با خوشحالی دستاشو به هم کوبید و گفت:وای السا!عالی شدی...خیلی عالی شدی...

-ممنون...تو هم همین طور...

ادامه دارد...

امیدوارم لذت برده باشید...

[ شنبه 30 مرداد 1395 ] [ 01:12 ب.ظ ] [ ***هدیه *** ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب