قسمت ششم داستان غرورهای شکسته
اینم قسمت ششم
شرمنده دیر کردم
برین ادامه...




اونشب السا و جک بغل هم خوابیدن.برای اونا شب بی نظیری بود.همون جور که اونا غرق خواب بودن صدای جیغی اونا رو ترسوند.
السا:فکر کنم آنا باشه.
اونا بدو بدو رفتند پیش آنا.
جک:آنا چی شده؟
آنا حرفی نمیزد.فقط با دست اشاره ای به اتاق پیچ کرد.اینبار السا جیغ زد.جک دید پیچ توی خون روی زمین غلتیده.
جک:باید ببریمش بیمارستان.
اونا سریع یک تاکسی گرفتند و پیچو رسوندند بیمارستان.دکتر معاینش کرد.
دکتر:شما از بستگان ایشونید؟
جک:دوستشم.
دکتر:متاسفم.ایشون رفته تو کما.اگه تا 30 روز دیگه به هوش نیاد دستگاه ها
رو از بدنش جدا میکنیم.
جک:چه طور میتونید همچین حرفی بزنید؟اونم راجب مرگ یک نفر!
دکتر:متاسفم.برای ما هم سخته.ولی چاره ای نیست.
جک نشست روی صندلی.
السا:جک چی شد؟
جک:رفته تو کما و اگه به هوش نیاد میمیره.
السا:جواب چلسی رو چی بدیم؟
جک:فعلا هیچی نباید بهش بگیم.یه نامه برای بقیه مینویسیم که دیرتر میایم و میگیم که این نامه رو به چلسی نشون ندن.
جک و السا برای نوشتن نامه به هتل برمیگردن.نامه:
سلام بچه ها.میخواستم بگم ما دیرتر میایم.چون پیچ توی یه اتفاق رفته تو کما و اگه به هوش نیاد میمیره.فقط این نامه رو به چلسی نشون ندین.باتشکر.جک و السا.
و نامه فرستاده میشه به آرندل و بعد از 2 روز میرسه.
راپی و یوجین و کیریستوف اونو دریافت میکنن.
یوجین:راپی نامه دست تو باشه و به چلسی به هیچ عنوان نشون ندی.
راپی:باشه
و راپی نامه رو زیر تشک تختش قایم میکنه.همون شب چلسی برای بازی با لونا (بچه ی راپی و یوجین)به خونش میاد.اونا مشغول بازی بودن که لونا گفت:چلسی من باید برم دستشویی.
چلسی:باشه برو.
چلسی به اتاق راپی میره.مینشینه روی تختش و فضولیش گل مکینه و زیر تشک تخت راپی رو نگاه میکنه.نامه رو میبینه و میخونه.دیگه لال میشه.لونا میاد.
لونا:چلسی بیا بازی کنیم.
چلسی هیچ حرفی نمیزنه.حتی نگاه هم نمیکنه.
لونا:چلسی با من قهری؟
چلسی گریه میکنه.
لونا:مامان چلسی داره گریه میکنه.
راپی میاد:چلسی جان چی شده؟
میبینه نامه دستشه.
راپی:لونا جان یک دقیقه تنهامون میزاری؟
لونا:خیلی خب.
و لونا از اتاق بیرون میره.راپی کنار چلسی میشینه و بغلش میکنه.
راپی:ببین عزیزم!بابات حالش خوب میشه.
چلسی با بغض:اگه زنده نمونه چی؟
راپی:این حرفو نزن.
چلسی:خاله راپی جونم!میشه بریم لندن و با قدرت تو خوبش کنیم؟
راپی فکر میکنه که بد نیست.میره پیش یوجین.
راپی:یوجین چلسی فهمید.
یوجین:چی؟نباید میزاشتی که...
راپی:ولش کن.من شاید بتونم کاری کنم.بیا بریم لندن.
یوجین:چلسی رو نمیبریم.
راپی:نه.گناه داره.اونم میاد.
یوجین:من هرچی میگم حرف خودتو میزنی.باشه.
فردای اون روز سوار کشتی میشن و راه میوفتن و بعد از 3 روز میرسن.سریع به بیمارستان میرن.
راپی:شما دکتر پیچ بلک هستین؟
دکتر:بله.شما؟
راپی:از دوستان ایشونم.موهای من قدرت جادویی داره.شاید جواب بده.
و راپی برای دکتر توضیع میده.
دکتر:باشه.شاید جواب بده.لطفا وارد اتاق بشین.
راپی میره و میبینه پیچ با یه عالم زخم چاقو و دم و دستگاه روی تخت بی هوشه.راپی آماده میشه.موهاشو دور پیچ دقیقا قسمت قلبش میبنده و آماده میشه.
ادامه دارد...
نظر فراموش نشه.

[ شنبه 30 مرداد 1395 ] [ 12:39 ب.ظ ] [ چلسی بلک ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب