قسمت اول داستان باور عشق
سلامـــــــــــ 

اینم قسمت یک داستان باور عشق

ولی..... 

یه شرط داره حالا چه شرطی این که قول بدی نظر بدی




برای خوندن داستان برو ادامه مطلب


جک :خب ببینین من عاشقت شدم .ام نه نه نه اینم خوب نیس. باید یه جور دیگه بهش حالی کنم که عاشقشم.


میتونم ازت یه چیزی بپرسم ؟ تو دوس پسر داری ؟وای جک تو چقدر خنگی خب اگه گفت اره چی ؟من اونو دوسش دارمنمیخوام از دستش بدم

هیک:پسر تو هنوز اینجا نشستی و داری فکر میکنی ؟ واقعا تو نابغه ای 


 جک :هیک بشین اینجا کارت دارم .


هیک:بله؟ چی شده؟


 جک:هیک راستش اون دختره بود اون روز تو اون بازارچه ی یخی ؟ که دنباله خواهرش میگشت ؟


هیک:یکم دیگه بگو داره یادم میاد


جک:همونی که گفم خواهرتو پیدا کردی خبر بده ؟!


هیک:اهان فهمیدم . خب حالا که چی؟؟


جک:من . من

السا:سلام پسرا


جک:وای هیک عجب حلال زادستاا


السا :خب ببخشید  من اینجام چون خودتون گفته بودید خبر بدم  که اگه خواهرم پیدا شد خبر بدم انا پیدا شد 

البته دوستم مریدا هم کمکم کرد  


مریدا: سلام ؟؟؟ خوبید ؟


السا :اینم مریدا راستش مریدا ادم خیلی شوخیه به خاطر همینه که ایطوریه و اصلا خجالتی نیس.




ببخشید داستان یکم کوتاه بود چون قسمت اوله اینکارو کردم قسمت های بعد زیادن 


بقیه   ی داستان قسمت بعد

موضوعات: باور عشق ،
[ پنجشنبه 28 مرداد 1395 ] [ 04:27 ب.ظ ] [ نیلوفر ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب