داستان صلح نامه قسمت18
http://8pic.ir/images/zdwt5kfuxl6v2ktxyrot.jpg

دیگه دلیلی برای اونجا بودنم نمی دیدم...برای همین عصامو برداشتم و از اونجا پرواز کردم بیرون...فردا روز پر مشغله ای برای من بود...توی ظهور نگهبانان چند روز بود که از کریسمس گذشته بود و من باید کولاک می کردم!همیشه عاشق این قسمت از کارم بودم...چون برای مدت ده روز فقط کارم بارش برف بود...و البته کولاک و یخبندان...

-----

کارم بعد از ده روز تموم شد...با اینکه یه مقدار هنوز درد داشتم ولی کارمو به خوبی انجام دادم...سانتا هم از کارم راضی بود...با خستگی راهم رو به سوی آرندل پیش گرفتم...خیلی خوشحال بودم که قرار بود بعد از ده روز کار زیاد السا رو ببینم...با خودم فکر کردم که ای کاش با من مثل ده روز پیش سرد رفتار نکنه!دوست داشتم رابطه ای صمیمانه با هم داشته باشیم...به آرندل رسیدم و یه راست مسیر قصر و بعد تراس اتاق السا رو در پیش گرفتم...ولی همین که به قصر رسیدم ناگهان بین زمین و هوا توقف کردم...باور نمی کردم...چیزی که می دیدم رو باور نمی کردم...شوکه شده بودم...نمی دونستم باید عصبانی بشم یا گریه کنم...ولی من...من دیگه رسما خودمو خارج از بازی می دیدم...برای همین سعی کردم خودمو دخالت ندم و دوباره از یخ زده اومدم بیرون...

-----

پری با تعجب و صدای بلندی گفت:چی؟تو مطمئینی؟

با کلافگی نگاهمو از پنجره گرفتم و گفتم:آره دیگه پری!چه قدر می پرسی!من می دونم که چیزی که دیدم کاملا درست بوده!

پری دستی به موهای پر مانندش کشید و گفت:من باورم نمی شه!امکان نداره که السا با خواست خودش هانس رو بوسیده باشه!من که می گم هانس مجبورش کرده...

با عصبانیت گفتم:می شه بس کنی پری؟چرا باید هانس مجبورش کنه؟اون یه ملکه ست...مجبور به انجام هیچ کاری نیست...

-مطمئینی؟ولی اون یه بار مجبور شده به صلح نامه عمل کنه...

-قطعا اگه از هانس بدش میومد با وجود صلح نامه هم تن به همچین کاری نمی داد...من می دونم...السا منو ذره ای دوست نداره...اون منو فقط به عنوان یه رفیق معمولی می دیده...همیشه همین طور بوده...اون قلبشو به هانس تسلیم کرده...من...من دیگه به یخ زده نمی رم...از گارد السا بودن هم استعفا می دم...

پری با تعجب گفت:تو دیوونه شدی؟می خوای السا رو به همین راحتی از دست بدی؟

-اگه السا دوستم داشت تا پای جون براش می جنگیدم...ولی الان دیگه نه...اون برای هانسه...من دیگه اونو از زندگی خودم بیرون می کنم...برای همیشه...تو هم دیگه حق نداری اسم اونو جلوی من بیاری...فهمیدی پری؟

پری با ناراحتی سرشو پایین انداخت و گفت:باشه...دیگه حرفی ازش نمی زنم...

پری با همون حالت به سمت پری کوچولو ها رفت تا ادامه ی کارش رو انجام بده...خواستم پری رو از اون فکر بکشونم بیرون...تومار رو از توی جیب سوییشرتم بیرون آوردم و به سمت پری رفتم...گفتم:پری...یه درخواستی ازت دارم...که اگه بخوای...حق داری که ردش کنی...

پری با همون ناراحتی برگشت سمتم و گفت:من هر کاری برای و انجام می دم...بگو چه درخواستی داری...

لبخندی زدم و گفتم:در مورد پرنس آگوستوسه...

لبخند به لب های پری برگشت...سعی کرد خودشو خوشحال نشون بده و گفت:دیوونه شدی پسر؟مگه می شه تو یه کاری در مورد پرنس آگوستوس بگی و من نخوام که انجامش بدم؟

خندیدم...تومار رو به سمتش گرفتم و گفتم:چند روز پیش که رفتم پیش ترول ها اینو از طرف آگوستوس به من دادن...مثل اینکه این چیزیه که تمام این مدت می خواسته به من بگه...

پری با تعجب گفت:واقعا؟من که باورم نمی شه!یعنی به همین سادگی تونستین بفهمین چرا اذیتت می کرده؟

-خب...نه به این سادگی...فقط یه جمله توی تومار نوشته شده  بود...

پری تومار رو از دستم گرفت و بازش کرد...با لحن پرسشی گفت:قرار نبوده تو جک فراست باشی؟

-آره...این تمام جمله ایه که گفته بود...

-پس...به همین سادگیا هم نیست...

-این جمله خیلی مفهومیه...باید بفهمیم منظورش چیه...تو می تونی روش تحقیق کنی؟

-اوه...البته...با کمال میل...

تومار رو بست و به یکی از پری کوچولو ها گفت:اینو ببر و بزار روی میز کارم...

پری کوچولو تومار رو گرفت و برد...پری گفت:خیلی خب...من از این به بعد روی این قضیه کار می کنم...تو می خوای چیکار کنی؟

خنده ی تلخی کردم و گفتم:خب معلومه...عین قدیما می رم علافی...

پری خندید و چشمکی زد و گفت:علافی خوش بگذره جک...

خندیدم و گفتم:به تو هم همین طور پری...

از پری خداحافظی کردم و به سمت مخفیگاه خودم به راه افتادم...

----

داستان از دیدگاه السا:

هر چی سعی می کردم که ذهنم سمت کار بره ولی بازم همش اون صحنه ی مزحک میومد جلوی چشمام...هانس منو توی منگنه گذاشت و مجبورم کرد که ببوسمش...جدیدا این قدر کارای پستی انجام داده بود که نه تنها علاقه ام بهش بیشتر نشده بود بلکه نسبت بهش تنفرم افزایش پیدا کرده بود...من به جک اجازه ندادم که منو ببوسه...اونم به عقیده ام احترام گذاشت...ولی اون هانس بدذات فقط بلده که کاراشو از راه زور پیش ببره...

عینکو از روی چشمام برداشتم و هر دو دستامو گذاشتم روی چشمام...خودمو روی صندلی رها کردم...صدایی شبیه به کوبیدن شنیدم...دستامو از روی چشمام برداشتم و به پشت سرم نگاه کردم...دیدم که پری از پشت در تراس داره می کوبه و ازم می خواست که درو باز کنم...تعجب کردم...تا به حال نشده بود که پری به دیدنم بیاد...با خودم فکر کردم که پری لابد کار مهمی داره...از جام بلند شدم و در تراس رو باز کردم...پری طبق عادت همیشگی اش منو در آغوش کشید و گفت:وای عزیزم...خوشحالم که می بینمت...دلم برات تنگ شده بود...

-منم همین طور...

از آغوشش جدا شدم...با شک گفتم:نگو که فقط اومدی بهم سر بزنی!

پری خندید و گفت:درسته که دلم برات تنگ شده بود ولی دلیل اومدنم به اینجا یه چیز دیگه ست...

با  کنجکاوی گفتم:چی؟

باحوصله گفت:بشین تا برات تعریف کنم...

هر دو روی مبل دونفره ای که کنار اتاق بود نشستیم...دستاشو به هم گره زد و گفت:شاید این موضوع به من ربطی نداشته باشه...ولی من به جک خیلی نزدیکم...پس وظیفه ی خودم دونستم تا بهت بگم...

-زود باش بگو دارم از کنجکاوی می میرم...مربوط به جکه؟

-و...مربوط به تو...

-من؟

-بله...خب چجوری بگم...

سعی کرد مقدمه چینی رو کنار بزاره و گفت:ببین...بزار رو راست باشم...تو امروز بعد از ظهر هانس رو توی تراس اتاقت بوسیدی؟

با تعجب گفتم:تو از کجا می دونی؟

-خب...جک شما دو تا رو دیده...بعد هم اومده و پیش من تعریف کرده..

دستامو گذاشتم روی دهنم و گفتم:وای خدای من!اون...الان حالش خوبه؟

-راستشو بخوای...نه...

بعد دستامو گرفت و فشرد...بهم گفت:ببین السا...نمی دونم تو از این قضیه خبر داری یا نه...ولی جک دوستت داره...

-من...من اینو...تقریبا می دونستم...

-چطور؟

-چون یه بار نزدیک بود منو ببوسه ولی من نزاشتم...با اینکه خیلی دلم می خواست...

پری نگاه شیطونی بهم انداخت...هول شدم و گفتم:نه پری!زود قضاوت نکن!من از این خواسته ام نیت بدی نداشتم!

پری نگاهش مهربون شد و گفت:می دونم...تو هم دوستش داری...فقط نمی خوای باور کنی...

با ناراحتی گفتم:اون بهترین پسریه که توی زندگی ام دیدم...من واقعا احساس می کنم اون مکمل منه...ولی از طرف دیگه...من وظایفی دارم...اگه با هانس ازدواج نکنم دوباره جنگ شروع می شه...اون وقت مردم کشورم فقط به خاطر دل عاشق من باید کشته بشن...من نمی خوام دیگران رو فدای خواسته هام کنم...

پری سری تکون داد و گفت:می فهمم...تو مجبوری...ولی یه سوال ازت دارم...

-با کمال میل جواب می دم پری...بپرس...

-تو...هانس رو به خواست خودت بوسیدی؟

با کمی عصبانیت گفتم:اگه دست من بود می گفتم اون هانس رو سرشو قطع کنن و جنازه شو بندازن برای لاشخورا!اون مجبورم کرد...بهم گفت که تو نامزدمی و باید این کارو بکنی...منم قبول نکردم...ولی اون دست گذاشت روی نقطه ضعف من...

-چی بهت گفت؟

-بهم گفت که تو به خاطر جک نمی خوای این کارو بکنی...همین طور هم بود...ولی من نمی خواستم اون بفهمه...اما...اون که احمق نیست...خیلی وقته که فهمیده...بهم گفت با این کار ثابت کن که دوستش نداری...منم مجبور شدم برای این که دست از سرم برداره این کارو بکنم...ولی قسم می خورم...من نمی خواستم...من هیچ وقت اینو نمی خواستم...

-باشه عزیزم...من باورت می کنم...

-آره...ولی جک باور نمی کنه...ببینم مگه اون نرفته بود ماموریت؟

-آره...ولی همین امروز بعد از ظهر ماموریتش تموم شد و برگشت که تو رو ببینه...ولی با این صحنه مواجه شد...

-ازت متنفرم هانس...متنفرم...

-اوهوم...حق داری که اینو بگی...

-تو می گی من چیکار کنم پری؟

-خب...تا الان اون سعی می کرد که دل تو رو بدست بیاره...ولی حالا تو باید این کارو بکنی...

-چجوری؟

-پله پله می ریم جلو عزیزم!من توی این کار بهش کمک می کردم...حالا به تو کمک می کنم...

-واقعا ازت ممنونم...قول می دم اگه در آینده مشکلی برات پیش اومد جبران کنم...

پری خندید و گفت:باشه...ولی فعلا...باید روی کارمون تمرکز کنیم...

-تو می گی قدم اول رو چجوری برداریم؟

-خب...قدم اول برای جک دیسکو بود...که البته اون موقع علاقه ی چندانی به تو نداشت...پس حالا باید قدم اول تو هم همین باشه...

-خب...باشه...

-ببین...من مجبورش می کنم که بیاد...اولش اسمی از تو نمیارم...ولی آخرش که فهمید تو هم میای دیگه نمی تونه حرفی بزنه...

-کی بریم دیسکو؟

-جک که بیکاره...چون رفته به قول خودش علافی...منم که این چند هفته بیکارم...می مونی تو...تو کی بیکاری؟

-من دقیقش رو بخوای پس فردا می تونم بیام...

-خوبه...می گم نظرت چیه بانی هم بیاد؟

با تعجب و خنده گفتم:بانی؟شوخی ات گرفته؟اون که بیاد همه سکته می زنن!

-خب...به شکل انسانی اش تبدیلش می کنیم...

-اگه واقعا می تونین این کارو بکنین که خوبه...

خیلی خب...خودتو برای پس فردا آماده کن...در ضمن...دراین مورد حتی یه کلمه هم به هانس نگو...باشه؟

-باشه...

-پس تا پس فردا خداحافظ...

-تا بعد...

پری دستی تکون داد و از همون تراس به بیرون پرواز کرد...

ادامه دارد...

امیدوارم لذت برده باشید...

[ پنجشنبه 28 مرداد 1395 ] [ 01:58 ب.ظ ] [ ***هدیه *** ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب