داستان صلح نامه قسمت17

http://8pic.ir/images/bssas9txeyhclki1ia1e.jpg

داستان از دیدگاه جک فراست:

کل شب تا صبح چشم رو هم نزاشتم...تو فکر السا بودم...خیلی دوست داشتم بدونم که چرا جلومو گرفت...خب...می دونستم که اونم یه احساسایی بهم داره...ولی نمی دونستم که هنوز اینقدر قوی نیست که اجازه ی بوسیدنش رو ندارم...خب...البته اون یه ملکه بود...به احتمال زیاد از آبروش هم می ترسید...شاید هم ترسش از هانس بود...سرمو تکون دادم و بیخیال افکارم در مورد السا شدم...لباس های همیشگی مو پوشیدم...عصامو برداشتم و از اتاق زدم بیرون...به در اتاق السا نگاه کردم...نمی دونستم که خوابه یا نه...خواستم در اتاقشو بزنم که انگار یه چیزی توی تقاطع راهرو دیدم...کنجکاو شدم که بدونم چیه...رفتم سمتش...اون چیز مشکوک هم همش ازم دور می شد...آخر سر دیدم از یه راهروی باریک و پرت سر در آوردم...این راهرو جزو قسمت هایی از قصر بود که کسی زیاد ازش رد نمی شد...یک آن دیدم که اون یه آدمه که لباس مشکی شبیه به جلاد ها پوشیده!فهمیدم یه تله ست...خواستم فرار کنم که دو نفر از پشت منو گرفتن...یکی شون عصامو گرفت و به گوشه ای پرت کرد و دست راستمو گرفت...یکی شون دست چپمو...یکی دیگه هم از پشت یه دستمال دور دهنم بست تا صدام در نیاد...هر چه قدر تقلا می کردم نمی تونستم از شر اون دو تا خلاص بشم...منو بردن توی یکی از انباری های قصر...هیچ کس اونجا نبود...جای خوبی رو انتخاب کرده بودن چون صدام به هیچ کس نمی رسید...دستامو به زنجیر بستن و دهنمو باز کردن...داد زدم...شما ها از جونم چی می خواین؟

یکی از کنار انبار اومد جلو و گفت:اونا فقط به دستورات من عمل می کنن...مثل اینکه یادت رفته طرف حسابت منم!

به اون شخص نگاه کردم...پرنس هانس بود...اخمام توی هم رفت و گفتم:چی می خوای عوضی؟

هانس پوزخندی زد و اومد جلو...توی فاصله ی نیم متری باهام واستاده بود...گفت:می خوای بدونی چی می خوام؟الان بهت می گم پسره ی احمق...

بعد چنان مشت محکمی به صورتم زد که لبم پاره شد...مشت دوم رو از سمت مقابلش زد...و بعد مشت سوم هم توی دلم...مشت چهارم رو هم همین طور...از دهنم خون میومد...خیلی خوب نامردی خودشو ثابت کرد!با پوزخند شیطانی اش گفت:می خوام درد کشیدنت رو ببینم...می دونی چیه؟خوشحالم که پرنس آگوستوس داره آزارت می ده...با اینکه داداش تنی ام نیست...ولی واقعا دمش گرم...

با همون یه ذره توانی که داشتم گفتم:چرا...این کارا رو می کنی؟

هانس دیوانه وار خندید...بعد با خشم بهم نگاه کرد...موهامو توی مشتش گرفت و سرمو محکم کشید بالا...آه از نهادم بلند شد...با خشم گفت:خودتو به خریت نزن!بعد با پوزخندی که به نظر تمسخر آمیز بود گفت:دیشب بهت خوش گذشت؟

با تعجب گفتم:چی داری می گی؟

-حقیقتو...حقیقتی که تا اینجاش برای تو گرون تموم شده...نمی زارم یه آب خوش از گلوت پایین بره بدبخت پاپتی...

-می شه بگی دردت چیه که گیر دادی به من؟

- دیشب یکی از خدمتکار هام دیده که السا نصفه شب اومده توی اتاق تو...حالا دردمو فهمیدی؟

با تعجب بهش نگاه کردم...ای تف به این شانس!یه بار هم که السا اومد توی اتاقم خدمتکار این هانس بی همه چیز دیدش!چشمام از تعجب گرد شده بود...هانس پوزخندی زد و گفت:چیه؟فکر می کنی نمی فهمم؟ببینم!هر شب میاد به اتاقت؟

هنوز هنگ کرده بودم و نمی دونستم چه جوابی بهش بدم...ولی با گفتن جمله ی آخرش با عصبانیت گفتم:چی داری می گی؟مگه من ناموس مردم دزدم؟داری اشتباه می کنی هانس!

هانس خندید و گفت:راست می گی...لابد اون دوستت...اسمش چی بود...آهان...پری دندون بوده...آره؟لابد دوباره اون بوده که لباس خواب السا رو پوشیده بوده و داشته میومده اتاق  تو...ای بابا...من چرا همش السا و دوستت رو با هم عوضی می گیرم؟

و بعد دوباره خندید...هر کی قضیه رو نمی دونست فکر می کرد هانس دیوونه شده که این قدر می خنده!هر چند...هانس همیشه ی دیوونه ی جاه طلب بود...

هانس دوباره جدی شد و یه مشت دیگه به شکمم زد...دیگه واقعا حال هیچ کاری رو نداشتم...اومد نزدیکم...یقه ی سوییشرتم رو گرفت و گفت:ببین یخمک...من دو تا هدف دارم که با ازدواج با السا به هر دوشون می رسم...یکیش رسیدن به تاج و تخت آرندله...یکیش هم رسیدن به خود الساست...شاید باور نکنی...که البته برام مهم نیست...ولی من دوستش دارم...شاید اوایل پادشاه شدن تنها هدفم بود...ولی الان...السا رو هم می خوام...و نمی زارم یه پسر یخمکی سیصد و شونزده ساله سد راهم بشه...گرفتی؟

هیچی نگفتم...حتی سرم رو هم تکون ندادم...نمی خواستم فکر کنه که من مطیع اونم...در واقعیت هم این طور نبود...حاضر بودم بمیرم ولی مزدور یه همچین آدم پستی نشم...

هانس یقه مو ول کرد و عصامو از یکی از اون جلاد ها گرفت و کنارم انداخت...انگشتش رو بالاگرفت و گفت:می دونم که بین تو و السا یه خبراییه...ولی اگه یه بار دیگه از این خبرا به گوشم برسه...می سپرمت دست یکی از همین جلاد ها تا حسابی از خجالتت در بیان...السا هم نباید از این که با اینا ازت پذیرایی کردم خبر دار بشه...می دونی که...گاهی اوقات زیادی عصبی می شه و سر من خالی می کنه...اون وقت منم مجبورم سر تو خالی کنم...

پوزخندی زد و در حین اینکه به همراه جلاد هاش از انبار بیرون می رفت گفت:روز خوش جک فراست...

همین که رفت یه فحش زیر لبی بهش دادم...خواستم بلند شم که دیدم زیر قفسه ی سینه ام شدیدا درد می کنه...شکسته بود...با این وضع نمی تونستم راه برم...تنها امیدم به عصام بود...عصام رو توی دستم گرفتم و به پرواز در اومدم...در این موقعیت حتما باید یه چیزی شبیه به دریاچه یا چشمه ای پیدا می کردم...تنها راه درمانم همون بود...یاد مخفیگاه خودم و السا افتادم...به سمت بیرون از قصر پرواز کردم و جوری که کسی منو نبینه وارد اون آبشار مخفی شدم...یه نگاه به پایین کردم...و بعد خودم رو پرت کردم...توی آب شیرجه زدم...با هزار تا درد به سمت صخره ها شنا کردم...حس می کردم که دارم بهتر می شم...ولی زخم هام اون قدر وخیم بود که چند ساعتی طول می کشید...خودمو روی تخته سنگ ول کردم...چشمامو بستم...می خواستم به چیزای خوب فکر کنم ولی همش صحنه کتک زدن های هانس میومد جلوی چشمم...یک آن صدایی شنیدم...انگار یه نفر صدام می کرد...شبیه صدای السا بود...می گفت:جک؟تو اون جایی؟

می ترسیدم که منو توی این وضعیت ببینه و بفهمه...برای همین داد زدم:نه!یعنی...آره!آره من اینجام...

-پس یه لحظه واستا منم الان بیام...

-نه السا نیا...

-چرا؟

-آخه...نمی شه...پ

-یعنی چی که نمی شه؟چه بلایی سرت اومده؟

دیگه بهم مهلت نداد تا چیز دیگه ای بگم...پرید توی آب...با خودم گفتم:آخه چرا تظاهر نکردی که اینجا نیستی احمق؟

السا به سمت من شنا کرد...اومد روی سنگ ها...گفت:تو چرا دو ساعته غیبت زده؟

چیزی نگفتم...یهویی السا هینی گفت و بعد با وحشت گفت:چرا چشمت کبود شده؟زیر گونه ات هم کبوده...چرا دنده تو گرفتی؟

بهش دست زد که آخم به هوا رفت...با دلخوری گفتم:آخه چرا دست می زنی؟تو که می بینی درد دارم دختر!

با ترس عقب رفت و با دلسوزی گفت:ببخشید...حواسم نبود...جک...کی این بلا رو سرت آورده؟

-هیچکی!

-مگه می شه هیچکی؟!!راستشو بگو جک!

-ببین السا نمی تونم بگم...

السا یکم به چشمام زل و زد و گفت:کاره هانسه؟

-چی؟هانس؟نه!

-حاضری به جون من قسم بخوری که کار هانس نبوده؟

دیگه به هیچ وجه نمی تونستم دو دره کنم...سرمو انداختم پایین با عصبانیت گفت:حسابتو می زارم کف دستت هانس...بلند شد که بره...دستشو گرفتم و گفتم:نه السا...خواهش می کنم...من نمی خوام که بیشتر از این برای کسی اتفاقی بیوفته...

-چرا؟

-هانس گفت اگه بهت بگم سر من خالی می کنه...ولی مطمئینم یه بلایی هم سر تو میاره...خواهش می کنم...تظاهر کن که نمی دونی...باشه؟

یکم به مقابلش چشم دوخت و بعد بهم نگاه کردو گفت:باشه...

کنارم نشست...گفت:ببینم چشمتو؟

سرمو با دو تا دستاش گرفت و یه نگاه دقیق به صورتم انداخت...گفت:زیاد وخیم نیست...ولی به نظر میاد بیشتر دنده ات درد می کنه...درسته؟

-آره...فکر می کنم شکسته...

-بزار ببینم...

-چی؟

-بزار ببینم!

-نه السا...این طوری باید پیرهنمو در بیارم...

-جلوی من در بیاری بهتر از اینه که جلوی طبیب دربار در بیاری...

-چرا؟

-چون یه زنه!

به وضوح تشخیص دادم که حسودی می کنه!یکم خندیدم و گفتم:باشه...ولی این دلیل نمی شه که جلوی تو درش بیارم...

با عصبانیت گفت:یا در میاری یا اون یکی چشمتم کبود می کنم!

از ترس دیگه مخالفتی نکردم...با التماس نگاش کردم که با نگاه خشم آلود جوابمو داد...با تردید و آروم پیرهنم رو در آوردم...از درد اخمام تو هم بودن...السا به دنده ام نگاه کرد و بهش دست کشید...از درد داد زدم...گفت:خیلی ناجوره...کبوده...ولی نشکسته...فقط یکم در رفته...

-مگه دنده هم در می ره؟

به سوالم توجهی نکرد و بلافاصله چنان زد روی دنده ام که از درد یه داد محکم تر کشیدم...گفت:خوبه...حالا بهتر  می شی...

با عصبانیت گفتم:مگه مرض داری السا؟

با خنده گفت:دنده ات در رفته بود...من برگردوندم سر جاش...الان اگه یگم توی آب بمونی درست می شه...بعد هم بازو هامو گرفت و منو به سمت چشمه کشوند...گفت:توش باید یکم بمونی تا بهتر بشی...

بهم کمک کرد تا برم توی آب...وزنمو آزاد کردم تا روی آب بمونم...اونم رفت یه  گوشه و شروع کرد به خشک کردن موهاش...تقریبا نیم ساعت گذشت که السا اومد جلو و گفت:بهتری؟

-آره...خیلی...ممنونم...

-خواهش می کنم...

-راستی السا...معذرت می خوام بابت...اینکه بهت گفتم مرض داری...

السا خندید و گفت:اشکال نداره...من به دل نگرفتم...اون لحظه درد داشتی...برای همین اینو گفتی...

-ممنونم...تو خیلی خوبی...

لپاش از خجالت سرخ شد و بعد از چند ثانیه گفت:می خوای کمکت کنم تا بیای بیرون؟

-اگه کمک کنی بهتره...ممنون...

السا بازو هامو گرفت و بهم کمک کرد تا از آب بیام بیرون...تازه متوجه شدم که السا لباساش عوض شده!با تعجب گفتم:تو چجوری لباساتو عوض کردی؟

خندید و گفت:مثل اینکه یادت رفته من چه قدرتی دارم...

-آهان...راست می گی یادم نبود...

هر دو روی تخته سنگ های کنار چشمه نشستیم...پیرهنم که دیگه خشک شده بود رو پوشیدم...السا گفت:صورتت هم بهتر شده...

-آب برای من یه جورایی شفا بخشه...برای همین...

-آهان...چه جالب...

سکوت بینمون بود...گفتم:السا...هانس اذیتت نمی کنه؟

-نه...چطور مگه؟

-همین جوری پرسیدم...حوصله ات سر نرفته؟

-از چه بابت؟

-گفتم شاید بخوای یه مدت از کارای قصر دور باشی...

-فعلا نمی تونم...کارای زیادی هستن که باید انجامشون بدم...شاید بعدا وقت کردم...

-باشه...ولی تعارف نکن...هر موقع خواستی از یخ زده بزنی بیرون بهم بگو...باشه؟

-باشه...

بعد همرنفسشو بیرون داد و گفت:خب دیگه...من باید برم...تو هم هر موقع خواستی برگرد به قصر...

-نمی خوای بیشتر بمونی؟

-خب...من کار زیاد ریخته سرم...واقعا متاسفم...

-اوه...اشکال نداره...خداحافظ...

-بای بای...

یه پله ی یخی برای خودش درست کرد و به سرعت از محوطه ی آبشار خارج شد...احساس می کردم السا یکم نسبت به قبل سردتر بود...فکر کنم به خاطر دیشب بود...داشت سعی می کرد تا سر سنگین تر رفتار کنه...

ادامه دارد...

امیدوارم لذت برده باشید...

[ سه شنبه 26 مرداد 1395 ] [ 05:21 ب.ظ ] [ ***هدیه *** ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب