داستان صلح نامه قسمت16
http://8pic.ir/images/bklt6h6nnjx730q331xn.jpg

توی راه آرندل بودم...خیلی توی فکر بودم...چرا در یک زمان هم پرنس آگوستوس به من گیر داده و هم من عاشق شدم؟تازه معشوقم هم از اون طرف یه عاشق سینه چاک و سیریش و سوسول داره...آخه اینم زندگیه من دارم؟نه می خوام بدونم زندگیه؟

-----

وارد قصر شدم...اول از همه نگاه کردم ببینم کسی هست یا نه...به خصوص اون هانس سیریش!بعد هم در زدم...السا گفت:بیا تو...رفتم داخل اتاق...موهاشو باز کرده بود و داشت شونه شون می زد...گفت:سلام جک...خبری داری؟

-آره...یه خبر مهم...مدیوم پیدا نکردیم ولی افرادی رو پیدا کردیم که خیلی توی این کار مهارت دارن...

-جدا؟کیا رو؟

-ترول ها!

از جلوی آینه بلند شد وگفت:واقعا؟همین ترول هایی که توی یخ زده با ما زندگی می کنن؟

-بله...دقیقا...

-اونا نمی تونن روح احضار کنن...ولی می تونن مشکلت رو بفهمن...خب...حالا چی می خوای؟

-اینکه بریم پیششون...پری گفتش که اونا از مخفیگاهشون بیرون نمیان...

-البته این درسته!پس هر چه سریع تر راه میوفتیم...

-----

داستان از دیدگاه السا:

هانس به من نزدیک تر شد و گفت:به نظرت اینجا یه مقدار ترسناک نیست؟

-چرا هست...از آخرین باری که اینجا اومدم خیلی می گذره...تازه سرد هم هست...

هانس گفت:جک این سرما کار تو نیست که...هست؟

جک خندید و گفت:نه بابا!اینجا نزدیک کوهه...کوه هم همیشه سرده...

آنا که فقط دنبال بهونه بود تا یه ایرادی از هانس بگیره گفت:وای هانس تو چه قدر حرف می زنی!از وقتی راه افتادیم یه ثانیه به اون فک بیچاره ات استراحت ندادی...

هانس دلخور و عصبانی گفت:از تو کمتر حرف می زنم آنا...این قدر به من گیر نده...

من و جک از این دعوای اون دو تا خنده مون گرفت...با خنده گفتم:شما دو تا چرا بیخیال نمی شید؟

آنا دست به سینه شد و گفت:انتظار داری با اون همه کارایی که کرده بیخیال بشم؟عمرا!

هانس هم با جسارت گفت:منم بیخیال السا نمی شم!فهمیدی؟

آنا از این لحن صحبت هانس حرصی شد و خواست یه چیزی بپرونه که جک پرید بینشون و گفت:گوش کنید ببینید چی می گم!درسته این بحثی که راه انداختین خیلی مهمه ولی الان بحث یه چیز دیگه ست...لطفا حواستون رو جمع کنید و دعوا نکنید...باشه؟

آنا و هانس به هم نگاه کردن و پوفی کشیدن...همین لحظه تخته سنگ ها رو دیدم و گفتم:اوناهاش!رسیدیم...

هانس با تعجب گفت:ترول ها اینان؟شوخی تون گرفته؟!!

گفتم:نه هانس...اونا ظاهرا سنگن...ولی...

همین لحظه یه سنگ قل خورد و اومد جلوی پای هانس واستاد...تبدیل شد به ترول که همین لحظه هانس یه داد کوچیک کشید...

دور هانس گشت زد و بعد از وارسی اش داد زد:مهمون داریم بچه ها!

همه ی سنگ ها به ترول تبدیل شدن...و ما رو توی جمع خودشون راه دادن...با دیدن آنا خوشحال شدن...آنا گفت:ما یه کار واجب با پدر بزرگ داریم...

همین لحظه پدر بزرگ اومد جلو و آنا گفت:سلام پدر بزرگ...

-سلام دخترم...خبری شده که با خانواده ات...و...جک فراست اومدی؟

جک با تعجب گفت:شما منو از کجا می شناسید؟

پدر بزرگ لبخندی زد و گفت:با نگاه کردن به هر کس و شخصیتش میشه فهمید اون کیه...و چه کسی از خودش ساخته...

جک آهانی گفت و پدربزرگ ادامه داد:نگفتی دخترم...در مورد چه کاری می خواستی از من کمک بگیری؟

آنا من من کنان گفت:ام...خب...جک بیا جلو...

جک رفت جلو...آنا گفت:جک چند وقته که خواب های عجیب می بینه...و حتی یه بار پرنس آگوستوس رو دید...البته روحش رو دید...جک...خودت بگو...

جک با دقت شروع کرد به تعریف کردن:یه بار که از محل مرگ پرنس آگوستوس می گذشتم چیزی نظرم رو جلب کرد...رفتم تا ببینم چیه...و بعد که برگشتم یه پسر بچه رو دیدم که کلا له شده بود...صورتش قابل تشخیص نبود...واقعا انگار خودش بود...من به چیزی که دیدم یقین دارم...می دونم که توهم نبود...

پدربزرگ گفت:آروم باش پسرم...من باورت می کنم...

پدربزرگ از روی تخته سنگ پایین اومد...گفت:زانو بزن پسرم...

جک یه نگاه به ما کرد و بعد روی یه زانوش خم شد...سرشو جلوی پدربزرگ خم کرد...پدربزرگ دستشو گذاشت روی سر جک...و بعد گفت:این بدن...یه روح داره آزارش می ده...ولی...قصد اون کمکه...

جک تعجب کرد و گفت:ولی آخرین باری که دیدمش از دست من عصبانی بود...

-آره...هر موقع تو رو می بینه عصبی می شه...ولی اون می خواد کمکت کنه...و از اون جایی که فقط سه سالشه...این کار براش خیلی سخته...

آنا گفت:یعنی نباید ارتباطش رو با جک قطع کنیم؟

-نه...اگه می خواید که حقیقت رو بفهمید...

با تعجب گفتم:چه حقیقتی؟

پدربزرگ دستش رو از روی سر جک برداشت و گفت:بلند شو پسر...

جک بلند شد و پدربزرگ در جواب سوال من گفت:من نمی دونم السا...اون حقیقت چیزیه که هیچ کدوم از ما نمی دونیم...فقط دو نفر اون رو می دونن...یکی همون پسر که به گفته ی شما پرنس آگوستوسه...و یکی هم روح جک فراست...

جک با تعجب گفت:روح من؟

-بله...گاهی اوقات روح خود ما چیز هایی رو می دونه که ما از اونا بی خبریم...مثل خاطرات بچگی...یا اتفاقاتی که ما می خوایم اونا رو بدونیم و بابتشون زجر می کشیم...خودمون حقایق اون ها رو نمی دونیم...ولی روح خودمون ازش با خبره...وگاهی اوقات در خواب هامون بهمون هشدار می ده...و سعی داره به ما کمک کنه...البته این فقط در صورتیه که انسان تا مرز ناامیدی بره و روح خودش به خاطر دلسوزی بهش کمک کنه...و حالا روح تو هنوز نمی خواد چیزی بهت بگه...ولی اون پسر می خواد...

بعد دستش رو روی دست جک گذاشت...نوری از بین دست هاشون متساعد شد...جک نترسیده بود ولی خیلی تعجب کرده بود...پدربزرگ دستش رو برداشت و دیدیم که یه چیزی شبیه به تومار توی دستای جک ظاهر شده...جک گفت:این چیه؟

-این تمام چیزیه که من تونستم از پرنس آگوستوس روی کاغذ بیارم...تمام منظور اون همینه...

جک با شوق و کنجکاوی تومار رو باز کرد...بعد از کلی نگاه کردن گفت:ولی...من منظورش رو نمی فهمم...

من...آنا و هانس با تعجب بهش نزدیک شدیم...آنا گفت:مگه توش چی نوشته؟

جک همین طور که به کاغذ نگاه می کرد گفت:قرار نبود تو جک فراست باشی...

آنا با تعجب گفت:اوضاع داره مدام پیچیده تر می شه...یعنی چی؟یعنی تو قرار بوده کس دیگه ای باشی جک؟

-به گمونم آره...

به نظر میومد کار بیشتری از پدربزرگ ساخته نیست...برای همین گفتم:ممنون بابت کمکتون...خیلی اطلاعات تون مفید بود خدانگهدار...

همه با هزار تا فکر آشفته به سمت اسب هامون که پایین کوه بسته بودیم راه افتادیم...

-----

لباس های گرم رو از تنم در آوردم و لباس خوابم رو پوشیدم...ملحفه رو کنار کشیدم و روی تخت دراز کشیدم...چشمهام روی هم نمی رفت...نمی دونم چرا ولی احساس می کردم جک هم بیداره...با این فکر از اتاق بیرون رفتم و به سمت اتاق جک رفتم...با فکر اینکه شاید خواب باشه بدون در زدن در رو به آرومی باز کردم...وارد اتاق شدم...جک روی تخت دراز کشیده بود و دستش رو روی چشمش گذاشته بود و با اومدن من از جاش پرید و وقتی فهمید منم نفس راحتی کشید و گفت:تویی السا؟این وقت شب چرا هنوز بیداری؟

شونه بالا انداختم...در رو بستم و گفتم:نمی دونم ...خوابم نمی بره...

خندید و گفت:نکنه می خوای پیش من بخوابی؟

چشمام گرد شد و بعد لپ هام از خجالت سرخ شد...واقعا من این وقت شب اومده بودم اتاق جک که بگم چی؟

با من من گفتم:نه...نه من فقط فکر کردم...می تونیم با هم حرف بزنیم تا من سرگرم شم...

جک دوباره روی تخت دراز کشید و گفت:خب...باشه...به شرط اینکه کنارم بشینی و با موهام ور بری...از این کارخوشم میاد...

-خب...آخه...

-آخه نداره!بیا اینجا دختر!

از اینکه به اتاق جک اومده بودم پشیمون نبودم...ولی اون داشت زیادی معذبم می کرد...ولی سعی کردم بزدل نباشم...

رفتم و کنازش روی تخت نشستم...سرشو روی پاهام گذاشت و منم شروع کردم به نوازش کردن و ور رفتن با موهاش...گفتم:خب...نظرت در مورد اون جمله چیه؟

-کدوم جمله؟

-همون پیغامی که آگوستوس بهت داد...

-آهان...خب...من نمی دونم...نظری ندارم...تو چی؟

-می دونی...بعضی چیزا رو برای اینکه بفهمی شون باید وقت بزاری و تحقیق کنی...این پیغام مهم ترین تیکه ی پازله...ولی برای فهمیدن موضوع به تیکه های دیگه هم نیاز داریم...پس فقط نباید به این یه جمله اکتفا کنیم...

-خب...درست می گی...ولی ما نمی دونیم این پازل دقیقا چه حقیقتی رو می خواد به ما بگه...برای همین به همین راحتیا نمی تونیم بفهمیم قضیه از چه قراره...

-من یه نظری دارم...پری خیلی باهوشه و پشتکارش زیاده...این متن رو به اون بده...شاید اون چیزی فهمید یا حد اقل فهمید که باید در مورد چی بگردیم...درست نمی گم؟

-درست می گی...ولی می ترسم بهش بگم؟

-چرا؟!!!

-چون جدیدا این قدر که به خاطر من غرق کتاب های کتابخونه شده که دیگه این بار اگه چیزی بهش بگم فکر کنم با یکی از اون کتابا اول یه دونه توی سر من و بعد هم یه دونه یواش می زنه توی کله ی تو و بعد هم یه فحش آبدار و مثبت هیجده می ده و ما رو با تیپا از مخفیگاهش پرت می کنه بیرون...

داشتم سعی می کردم صدای خنده ام بالا نره تا کسی بیدار نشه...داشتم از خنده دل درد می گرفتم...کنار جک روی تخت از خنده غش داشتم می کردم...جک هم می خندید ولی نه به اندازه ی من...خنده ام که تموم شد دیدم جک با لبخند عجیبی داره کل صورتم رو اسکن می کنه...با خنده گفتم:چیه؟

چیزی نگفت...دیدم صورتش همچنان داره نزدیک تر می شه...شاید...شاید داشت ارزوم بر آورده می شد...آرزویی که همیشه به صورت یه خیال واهی توی ذهنم پرورش می دادم...بوسیدن جک فراست...همیشه با خودم فکر می کردم اگه یه روز جک بخواد منو ببوسه من ممانعت نمی کنم...ولی نه...من نتونستم باز هم جلوی بزدلی خودم رو بگیرم...با دو کف دستم جلوی قفسه ی سینه اش رو فشردم و قبل از اینکه لباش به لبام برسه متوقفش کردم...جک نمی دونست چی بگه...من هم همین طور...فقط اون لحظه تنها جمله ای که به نظرم رسید این بود:خب...من دیگه باید برم...ببخشید که وقتتو گرفتم...شب خوش...جک...

جک با چشمای مست و لب هایی که می لرزید ولی جرعت نمی کرد چیزی بگه بهم زل زده بود...آخر هم...اونم بزدلی رو انتخاب کرد...سرشو با درموندگی پایین انداخت و گفت:باشه السا...شبت بخیر...خوب بخوابی...

بدون گفتن حرف دیگه ای از اتاق جک بیرون رفتم و وارد اتاق خودم شدم...گرمم بود و می لرزیدم...استرس گرفته بودم...تازه فهمیده بودم که اگه این کارو می کردم چقدر برام گرون تموم می شد...خواستم شمع رو خاموش کنم که نگاهم به تقویمی که روی میز بود افتاد...دقیقا یک ماه مونده بود...تا ازدواج با هانس...به بلاتکلیفی خودم پوزخند تمسخر آمیزی زدم و شمع و خاموش کردم و سعی کردم که به خواب برم...

ادامه دارد...

امیدوارم لذت برده باشید...

[ شنبه 23 مرداد 1395 ] [ 11:23 ب.ظ ] [ ***هدیه *** ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب