سرنوشت سخت ........ قسمت سوم

روزی داشتم راه می رفتم ......
یک دختری رو دیدم ......
بعد اذ اون اتفاق ......
سرنوشت سختی برام رقم خورد ........

برو ادامه
اما قبلش باید یک جیزی رو بگم
جک : می شنویم
- شاید تو پرتال دچار مشکل بشید .
هیک و جک : اااا چرا ؟؟؟؟
- از اونجایی که شما از زمان اینده اومدید و توی این زمان حضور داشتید . این ممکنه دچار خطراتی در زمان بشه و شما تو این زمان بمونید و دیگه نتونید برگردید . جک : بشین ببین بابا
- من بهتون هشدار دادم اما باشه . این معجون رو بگیر فرزندم . یک اتیش روشن کن و این معجون رو بریز توی اتیش بعد وارد پرتال زمانی میشی .
- باشه ممنونم . شب این کار رو انجام میدیم . خداحافظ .
هیک : خداحافظ .

( شب )
جک : خب پسر اماده شو که برگردیم به زمان خودمون
هیک : من اماده ام . اتیش کن بریم .
- خب بزار اتیش روشن کنم ...... معجون رو بده.
- بیا
- دمت گرم . خب اینم از پرتال بریم ؟
هیک : بریم .
( جک رو هل داد تو ... )

جک : واااای وااااای چیکار میبکنی نامرد ؟
- خفه ....
- ببین با من درست صحبت کنا .....
( بعد یهو یجا منفجر شد و همه چیز قاطی شد و .... جک و هیک همین جوری بیهوش شدن رو زمین )
یک دختره اومد و گفت : ببخشید ... ببخشید اقا .... شما حالتون خوبه ؟

پایان نظر نشه فراموش

موضوعات: سرنوشت سخت ،
برچسب ها: roponzel ، سرنوشت سخت ، به قلم ،
[ شنبه 23 مرداد 1395 ] [ 03:28 ب.ظ ] [ ❤Love rouponzel ❤ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب