قسمت دوم داستان عشق و غرور
اینم قسمت دوم
شرمنده دیر شد
برین ادامه...


السا:
اونشب کلی کیف کردیم.ما تا ساعت 4 صبح بیدار بودیم.ولی بعد خسته شدیمو خوابیدیم.یو ساعت 4 و نیم صدای در اتاق اومد.یعنی کی میتونه باشه؟جک بلند شد.رفت درو باز کرد.گفت:شما از جاتون تکون نخورین!
خیلی ترسیدیم.جک درو باز کرد.کسی که پشت در بود...وای نه!
جک:پیچ؟حالت خوبه؟
یهو پیچ تعادلشو از دست داد و افتاد بغل جک.صورتش زخمی و پر خون بود.
جک:چیشده پیچ؟کی این بلا رو سرت آورده؟
پیچ یهو یقه ی جکو گرفت:جک اونا دنبال تو و ملکن.میخوان بکشنتون.باید فرار کنین.
جک:درست توضیع بده ببینم.
پیچ:داشتم میرفتم خونه.یهو چند تا مرد گنده اومدن دورم.گفتن:جک و ملکه السا کجان؟
معلوم بود میخواستند بکشنتون.من نمیگفتم.شروع کردند کتکم زدند.میخواستم از قدرتم استفاده کنم.ولی چون هیچ بچه ای باورم نداره زورم خیلی کم بود.من...جک....تو باید..
دیگه پیچ از نفس افتاد.ما خیلی ترسیدیم.
جک:راپی میتونی براش یه کاری کنی؟
راپی:آره.فکر کنم بتونم.ولی باید از اتاق برین بیرون.
همه از اتاق بیرون رفتیم.منتظرش شدیم.یهو دیدم چلسی محکم جکو بغل کردو با گریه میگفت:عمو...عمو جک....حال بابام....حالش خوب....خوب میشه؟
جک:معلومه عزیزم.تا وقتی خاله راپونزل هست اون زود خوب میشه.حالا دیگه گریه نکن.
السا:جک حالا چیکار کنیم؟اگه ما رو پیدا کنن!
جک:السا تو یه ملکه ای و شاید به دردشون بخوری.ولی خب من چرا؟
السا:نمیدونم.تنها میدونم که باید یه مدت از اینجا بریم.
جک:ولی پس تکلیف مردم آرندل چی میشه؟آنا باید یه مدت اینجا باشه.
السا:نه.من خواهرمو تنها نمیزارم.باید هانس رو پیدا کنم
جک:هانس؟دیوونه شدی؟البته ببخشید ملکه!ولی اون میخواست شما و خواهرتونو بکشه.
السا:جک چاره ای نداریم.تازه الان مردم آرندل در به در میگن ملکه باید ازدواج کنه و یک پادشاه هم باشه.
جک یه کم ترسید:خب حالا با کی میخوای ازدواج کنی؟
السا:نمیدونم.ولی باید یه مدت از اینجا برم تا مغزم آروم شه و تصمیم بگیرم.
راپی یهو اومد بیرون:بچه ها حالش خوبه.
همه رفتیم سمت اتاق.چلسی زودتر از همه رفت پیش باباش.گریه میکرد:ب...با....بابایی!
پیچ:گریه نکن عزیزم.من هیچ وقت تو رو تنها نمیزارم.
جک رفت پیش پیچ:پیچ امشب باید آماده شین.فردا صبح از اینجا میریم.
پیچ:پس باید وسایلمو بیارم.
جک:نه.تو الان خسته ای استراحت کن.من برات میارم.
پیچ:پس وسایل چلسی رو هم بی زحمت بیارین.
جک:باشه.
السا و جک رفتن خونه پیچ و وسایلشو برداشتن.برگشتن به قصر.تا صبح کسی از ترس نخوابید.صبح که شد کشتی ها آماده بودند.معلوم نیست کجا میخواستیم بریم.هانس هم اومد:ملک السا ممنون برای مقامی که بهم دادین.
السا:هانس تو باید اینجا رو خوب اداره کنی تا من برگردم
السا:چشم ملکه.
همگی سوار شدیم.من بودم و آنا و جک و پیچ.میخواستیم بریم لندن.پیچ لندنو کامل بلد بود و میتونست کمکمون کنه.پیچ یه کم ناراحت بود.
جک:پیچ چیشده؟
پیچ:دلم برای قند و عسلم تنگ میشه.(منظورش دخترش بود)
یهو بغض کرد:چه جوری میتونم دوریشو تحمل کنم؟
جک:ما خیلی زود برمیگردیم پیچ.آروم باش.باشه؟
جک دستشو روی شونه پیچ گذاشت و پیچ یه کم بهتر شد.
منو آنا هم داریم دریا رو نگاه میکنیم.چه زیبا بود.یعنی اتفاق بعدی چی میتونه باشه؟
ادامه دارد...
نظر فراموش نشه.

[ شنبه 23 مرداد 1395 ] [ 12:28 ب.ظ ] [ چلسی بلک ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب