من را فراموش نکن قسمت آخر ( پایان )
برین ادامه آب قند بیارین با خودتون ۱۰ سال از اون ماجرا میگذره
و الیسا هر روز و روی مغز جک کار میکنه که السا رو فراموش کنه 
السا نمیتونه جک رو فراموش کنه و هر روز گریه اش در میاد
السا غمگین و ناراحت هر روز تا غروب آفتاب به ساحل میره روی شن ها میشینه  و با شن ها بازی میکنه 
یکروز یه چیزی جلوی اونو گرفت
السا آروم سرشو بالا آورد 
خیلی عجیب بود
جک؟؟؟
جک با نگاه کردن به چشمای السا کم کم چیزایی رو به یاد آورد السا شروع کرد به تعریف کردن خاطراتش و اون در آخر با کلمه برادر جک دوباره مثل سابق شد و همه چیز یادش اومد چون طلسم شکست
جک: من متاسفم
السا: تقصیر تو نیست
یکهو السا یاد یت چیزی میافته 
که الیسا دیر یا زود به قلب جک نفوذ میکنه و اونو با طلسم میکشه
پس تصمیم گرفتن که با چاقویی به قلب الیسا بزنن 
تا همیشه آتیش الیسا خاموش بشه ولی اون نمیتونست به راحتی الیسا رو بکشه
اون با یکی از گردنبند هایی که به شکل قلب یخی بود میتونست طلسم و بشکنه
روز بعد السا جوک رفتن ساحل
و السا مثل همیشه داشت با شن ها بازی میکرد که یکهو یه ورقه ی کهنه دید اونو باز کرد
باورش نمیشد 
بالاخره میتونست خانواده پیچ بلک رو از بین ببره
به سمت جزیره ی ناشناس رفت
در بالای کوه غاری  وجود داشت که گردنبند اونجا بود
السا جوک با توانش رفت بالای غار و اونجا نامه ای رو دید وبلند خوند
السای عزیز میدونم که تو همین روزا این نامه رو میبینی
در اصل جک برادر تو نیست اگر چه ممکنه که با گفتن کلمه ی برادر طلسم بشکنه
ولی خوب این موضوع فرق داره ازت میخوام فقط الیسا رو جوری بکشی که زنده بمونه
و هانس رو که برادر دروغین الیسا هست رو تبعید کنی سالها بعد جیسون و الیسا با هم ازدواج میکنن 
بعد از اون زنی با پیچ ازدواج میکنه و حاصل این ازدواج دختری به نام املی بلک رو به وجود میاره 
لطفا اون زن رو نکش و بذار پیچ زنده بمونه
و باز هم سالها بعد النا و جکسون ازدواج میکنن
النا و الیسا خواهر های تو هستن که من و پدرت اونهارو جزو خانواده خودم نمیدونم لطفا اونارو برگردون 
بزار کریستف با آنا ازدواج کنه و همینطور خودت با جک  ازدواج کن این ازدواج فرزندی به نام جلسا رو به وجود میاره 
دوستت داریم مامان و بابا
السا که موضوع رو فهمید چاقو رو برداشت 
و به وسط گردنبند قلب یخی فرو برد  
الیسا در راهروی قصر تاریکی خون سیاهی ازش جاری شد و بیهوش شد و چند ساعت بعد بهوش اومد و ۹۰ در صد بدی هاش از بین رفت 
السا به آرند برگشت و به قصر برگشت و تمام ماجرای نوشتن نامه پدر و مادرش و تعریف کرد 
چند دقیقه بعد وقتی که همه اومده بودن و روی صندلی نشسته بودن پیچ اومد( اومده بود حلالیت بطلبه)
از جک و السا تشکر کرد 
پیچ دیگه طلسمش شکسته بود و رنگ چشمانش به رنگ آبی بود
پیچ اومده بود که مهمانی بگیره چون دخترش به دنیا اومده بود 
مریدا با هیکاپ ازدواج کرد مگه برادرای مریدا اجازه میدادن؟؟؟ به زور
آنا و کریستوف و یوجین و راپونزل و السا و جک ازدواج کردن 
و چند سال بعد جلسا به دنیا اومد
و همه به خوبی و خوشی زندگی کردن

[ شنبه 23 مرداد 1395 ] [ 12:26 ب.ظ ] [ ♥ Adriana♥queen of mozec♥ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب