قسمت اول داستان عشق و غرور
اینم قسمت اول
برین ادامه....



السا:
امروز تولد آناست و من باید بهترین جشن رو براش بگیرم.برای همین کمک احتیاج دارم.زنگ زدم چند تا از دوستام که بیان.صدای در اومد.درو باز کردم.راپی و یوجین بودند.کیریستوف هم بود.
من:به به سلام چه عجب!
راپی:خوبی السا؟ما آماده ایم که کمک کنیم.
کیریستوف:منم که شصت در صد.
همه خندیدیم.
من:ببین راپی بیا منوتو کیکو آماده کنیم و یوجین و کریستوف برن قصر و بیرون رو آماده کنن.
دوباره صدای در اومد.باز کردم.جک و هیکاپ بودند.
جک:سلام السا خانوم.منم اومدم که کمک کنم
هیکاپ:منم هستم.
من:عالیه!یوجین و کریستوف بیرون رو آماده میکنن.شماها هم برین قصر رو آماده کنین.
راستش به جک که نگاه میکردم یه حس مبهم در وجودم میپیچید که قلبمو میلرزوند.اما غرورمو حفظ میکردم.آخر من ملکه هستم.
دوباره صدای در اومد.جک وا کرد.پیچ بلک بود.اون 2 تا وقتی باهم دوست شدن که یه روز پیچ گرفتار یه خون آشام شده بود و جک نجاتش داد.
پیچ:سلام آشغال.چه جوری؟
جک:سلام عوضی!تو چی؟درب و داغونی؟
پیچ:میزاری بیام تو بی ریخت؟
جک:کادوت کو؟
پیچ:تو کلم.ورش دار.
جک خندید:خیلی احمقی!بیا تو دیوونه!
اون 2 تا همیشه با فحش با هم صحبت میکردن.کار رفیقای فابریکه دیگه!
من رفتم به پیچ سلام کنم:سلام پیچ.کو چلسی؟
پیچ:سلام ملکه! کلاس داشت.ولی برای جشن میاد.
من:خوبه.
تا ساعت 6 بعد از ظهر همه چی آماده شد.آنا هم کم کم داشت میومد.سریع برقارو خاموش کردیم و منتظرش شدیم.اون اومد تو. داشت میومد سمت ما.تا میخواست برقارو روشن کنه پیچ اومد جلوش و چشای زردشو گرد کرد و گفت:بو(boo)آنا خیلی ترسیدو برقارو روشن کرد.همگی:تولدت مبارک!آنا خیلی خوشحال شد:وای مرسی!
کلی عکس سلفی گرفتیم.جک و پیچ خل هم یکسره عکس سلفی با اداهای مختلف(زبون درازی.چشمک.چشارو چپ کردن و ....)میگرفتند و میخندیدند.پسرن دیگه...هیکاپ هم رفته بود چون حال آسترید بد بود.وقت رقص شد.یوجین با راپی.کریستوف با آنا و پیچ هم با دخترش.من تنها بودم.یهو جک اومد:با من میرقصید ملکه؟
من دلم لرزید.گفتم:ب...بل....بله.
و با هم رقصیدیم.
چلسی:بابایی خیلی به هم میان نه؟
پیچ:خخخ جون میده یه لنگمو بندازم زیر پای جک همچین بیوفته.
چلسی:بابا؟
پیچ:مگه من چی گفتم؟
رقص تموم شد.
اونشب قرار شد بچه ها با هم بخوابن توی قصر.چلسی هم بود.ولی پیچ نه.
من:پیچ خوب بمون امشب دیگه!
پیچ:نه.کابوسام دنبالمن.اگه بفهمن اینجام میریزن رو سر همتون.من برم بهتره.
جک:خب برو گمشو کی نیاز به تو داره؟

 پیچ:خیلی آشغالی
جک:
من:خب دیگه بسه.همه بریم بخوابیم.شب به خیر.
پیچ رفت و همگی تو قصر خوابیدیم.
ادامه دارد.........
نظر فراموش نشه

[ پنجشنبه 21 مرداد 1395 ] [ 12:15 ب.ظ ] [ چلسی بلک ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب