داستان من را فراموش نکن قسمت هشتم
بیاین اینم بعدی خواهش میکنم در طول این داستان منو نکشین من هزار تا آرزو دارم
السا: خوب باشه 
میرن کافی شاپ
من: اینا کارو زندگی ندارن ؟؟ همش میرن کافی شاپ؟؟؟
راوی : خفه شو بذار داستانم و بگم
من: درست حرف بزن 
راوی: من اگه برام هیچکس با این داستان های چرتت که من میخونم خوشش نمیاد و میره
من: عزیزم چطوری گلم؟
راوی لوس نکن خودتو امممممم باشه قبول میکنم
راوی : خب و میگرن کافی شاپ
راپونزل: خوب برای ما ۸ نفر  ۷ تا شیر شکلات و ۱ دونه قهوه
خلاصه قهوه و شیر شکلات میدن اونا هم میشینن کوفت می کنن
من: دهن منو باز نکن دیگه
راوی: من باید برم مثل اینکه....
من: باشه 
من تو دلم: مارمولک
راوی : شنیدم چی گفتی 
من:
آنا : ای وای کی قهوه سفارش داده بود؟؟؟ قهوشو خوردم
السا: من
آنا: هووووووو باید جشن بگیریم
( قهوه برای آنا خوب نیست پیش فعال میشه
السا: خدایا خودت بخیر کن
جک: سلام خانم السا
السا : سلام چیزه
جک: چیزه؟؟؟
السا: اسم بی صاحب رو یادم رفت
جک: اسمم جکه
وسط این اتفاق باید میرفتن دانشگاه-_-
دانشگاه:
و داره بجای افتضاح حساس میرسه
نظر بدین

[ دوشنبه 18 مرداد 1395 ] [ 05:36 ب.ظ ] [ ♥ Adriana♥queen of mozec♥ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب