داستان صلح نامه قسمت ۱۴
http://8pic.ir/images/ijk9albk51mkov18s4ap.jpg

 

دستی به  چونه اش کشید و متفکرانه گفت:خب...السا هم لنگه ی خودته...عاشق هیجانه...از این به بعد با هم دیگه می ریم بیرون...یا حتی فقط شما دو تا...این یه جنگ بین تو و هانسه...اگه السا رو دوست داری باید تو این جنگ برنده بشی...باید این کارو بکنی جک...

نفسمو بیرون دادم و گفتم:تمام سعی مو می کنم...نمی زارم اون بچه سوسول السا رو ازم بگیره...

-----

داستان از دیدگاه السا:

صدای در رو شنیدم...گفتم:بیا تو...آنا اومد توی اتاق...عنیکو از روی چشمام برداشتم و با لبخند از روی صندلی بلند شدم و آنا رو در آغوش کشیدم...با لحن مهربانی گفتم:سلام خواهر...خیلی دلم برات تنگ شده بود...بعد باخنده گفتم:حالا خوبه هر دومون زیر یه سقفیم...

خندید و گفت:آخه تو سرت شلوغه...منم دیگه گفتم مزاحمت نشم...

-تو خواهرمی...هر موقع که بیای پیشم با روی باز ازت استقبال می کنم...

به سمت میزی که توی تراس بود رفتیم و نشستیم... در همین لحظه دوباره یه نفر در رو زد...گفتم:امروز همه می خوان به من سر بزنن!عجیب نیست؟

آنا با خنده گفت:مشکوک می زنه ها!

خندیدم و گفتم:بیا تو...

در باز شد و جک فراست اومد داخل...آنا باخوشحالی گفت:بیا جک...

جک با سر تعظیمی کرد و اومد جلو...گفتم:کاری داشتی؟

با تردید نگاهم کرد...بعد گفت:اممم...راستش...می خواستم یه چیزی بگم...

آنا با کنجکاوی گفت:چیومی خوای بگی؟

مونده بود چطوری حرف بزنه...نمی دونم چرا یه لحظه با خودم تصور خنده داری کردم...اینکه جک جلوی آنا روبه روم زانو بزنه...با لحن رمانتیک و مخصوص خودش بگه:السا...ملکه ی من...من بی تو...زندگیم جهنمه...تنها آرزوم اینه که...تو بشی همسرم...همدردم...معشوق دوست داشتنی من...السا...با من ازدواج می کنی؟و بعد...من با خوشحالی می گم بله...جک جلو میاد...منو می بوسه...همین لحظه هانس سر می رسه و با دیدن این صحنه خودکشی می کنه!

همه ی این رویا ها در عرض سه یا چهار ثانیه از ذهنم  گذرکرد...به خودم اومدم...جک انگار نمی تونست راحت حرفشو بزنه...با ل حن مهر بونی گفتم:جک...آروم باش...هر جورکه می خوای حرفتو بزن...راحت باش...

جک من من کردو گفت:آخه...نمی دونم...شاید بگید به ما چه!ولی باشه من می گم...آنا اشاره کرد که جک بشینه...دهنشو باز کرد که حرف بزنه که در زدن!دهن جک همین جور باز مونده بود...یارو نزاشت حرف جک شروع بشه!از حالتش خندیدم و گفتم:بیا تو...در باز شد...هانس اومد تو...این دو تا دیدار اول برام خوشایند بودن...ولی این آخری نه!

هانس با دیدن جک تعجب کرد...جک بلند شد و به هانس تعظیم کرد...هانس گفت:این اینجا چیکار می کنه؟

آنا با لحن نیش داری گفت:باید از تو اجازه بگیره؟

جک نزاشت دعوا بشه و گفت:یه حرف مهم با ملکه و پرنسس داشتم...

هانس پوزخندی زد و گفت:واقعا؟اگه اشکالی نداره...می شه منم توی این بحث شرکت داشته باشم؟

با جدیت گفتم:هانس...حرفی که جک می خواد بزنه فقط به خودمون سه نفر ربط داره...نه کس دیگه ای...

جک بی درنگ گفت:نه نه...اگه مشکلتون منم...من هیچ ایرادی نمی بینم که پرنس هانس هم از این موضوع با خبر بشن...

هانس از تعجب ابرو هاش بالا رفت...نفسمو بیرون دادمو گفتم:باشه...هر دوتون بشینید...

هر دونشستن...جک به طور خلاصه قضایا رو برای هانس تعریف کرد...هانس به نظر میومد باور نکرده باشه...گفت:شاید این مطالبی که دوستت برات تعریف کرده روت تاثیر گذاشته...

-نه...من مطمئینم که دیدمش...به علاوه اون اگه فقط یه توهم بود نمی گفت که مرگش تقصیر منه...

هانس سرشو زیر انداخت...بعد چند ثانیه دوباره سرشو بلند کرد و گفت:این قضیه رو به السا و آنا هم گفته بودی؟

-بله...چند وقتی می شه...

-خب...نقشه ای داری؟

-یه جورایی آره...باید بفهمیم روح آگوستوس از من چی می خواد...برای همین دوستم قراره یه مدیوم پیدا کنه تا بتونیم با اون پسر ارتباط برقرار کنیم...

هانس با تعجب گفت:مدیوم؟مدیوم ها اصولا دروغگو و حقه بازن...باید حواست باشه که کیو میاری...

-دوست من کارشو خوب بلده...قطعا یه فرد کاردرست رو پیدا می کنه...

بعد با کمی تردید گفت:گفتم که به شما هم خبر بدم...شاید یه موقع بخواید توی مراسم احضار روح شرکت کنید...

هانس با تعجب گفت:چرا اینو از ما می خوای؟

-خب...چون...توی مراسم احضار روح افراد باید زیاد باشن...در ضمن...توی این مدت دیدم که ملکه السا و پرنسس آنا زیاد به این قضیه علاقه نشون می دن...برای همین گفتم این پیشنهادو بدم...

من و آنا همزمان گفتیم:ما هم هستیم!

هانس که چشماش شده بود قد گردو گفت:چی؟یعنی چی ماهم هستیم؟بی خود!می دونی چه قدر خطرناکه السا؟

دستشو گرفتم...با لبخند گفتم:نترس هانس...مشکلی پیش نمیاد...تازه...هنوز که مدیومی پیدا نکردن...

یه لحظه به جک نگاه کردم...احساس  کردم یه خشم عمیقی رو درون خودش داره خفه می کنه...رد نگاهشو دنبال کردم که رسیدم به دست خودم و هانس که به هم گره خورده بود!نمی دونم چرا ولی دستمو از توی دستش در آوردم...هانس داشت فکر می کرد...بعد از چند ثانیه گفت:باشه...ولی منم باید باشم...

-باشه...این طوری فکر می کنم خیالت راحت باشه...

جک نفس عمیقی کشید و گفت:پس...من هر موقع که دوستم مدیوم مناسبی پیدا کرد خبرتون میکنم...گفتم:باشه...اگه کار دیگه ای نداری می تونی بری...

تعظیمی کرد و بدون هیچ حرف اضافی ای رفت...

ادامه دارد...

امیدوارم لذت برده باشید...

[ دوشنبه 18 مرداد 1395 ] [ 06:13 ق.ظ ] [ ***هدیه *** ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب