داستان صلح نامه قسمت ۱۳
http://8pic.ir/images/c6padnqjc5ofuan3uh7w.jpg
داستان از دیدگاه جک فراست:
به سرعت به سمت قطب شمال حرکت کردم...باید حتما پری رو می دیدم...اون دختر تنها همدمم بود...وقتی مخفیگاهش رو دیدم نفسمو بیرون دادم...پری منو دید و به استقبالم اومد...با دست به شونه ام زد و گفت:چطوری مرد؟بازم ازم می خوای نقش بازی کنم آیا؟
خندیدم و گفتم:نه... اومدم ببینمت...جدیدا خیلی دلم برات تنگ می شه...
پری خندید و گفت:باشه...می دونی...منم دلم می خواست بیام ولی سرم شلوغ بود...
با هم به سمت گوشه ای از مخفیگاه رفتیم...پری نفس عمیقی کشید و گفت:خب... چه خبرا؟
_حالم خوش نیست پری...
_اون وقت چرا؟
_خواب هام هر شب بیشتر آزارم می ده...همش پرنس آگوستوس رو توی خوابم می بینم...دیگه داره دیوونه ام می کنه...نمی فهمم چی می خواد...می گه مرگش تقصیر منه...من قسم می خورم...حتی اگه حقیقت باشه...من هیچی یادم نمیاد پری...هیچی...
یه حالت لرز بهم دست داده بود...پری اومد نزدیکم...بغلم کرد و گفت:هیش...آروم باش جک...تو مقصر نیستی...تو مقصر نیستی من مطمئینم...آروم باش داداش...آروم...
یکم آروم شدم...داشتم به مرحله ی دیوونگی می رسیدم و‌این خوب نبود...
پری منو از بغلش بیرون کشید... گفت:ما باید بفهمیم پرنس چی می خواد...
یکم فکر کرد و گفت:نظرت درباره ی احضار روح چیه؟
با ترس گفتم:نه پری نه!خواهش می کنم...من همین الانش هم دارم دیوونه می شم...اگه اونو به وضوح ببینم سکته می کنم!
پری با ناراحتی گفت:یه جوری باید این مشکل رو حل کنیم...حالا به هر نحوی...
سعی کردم خون سرد باشم...یکم فکر کردم و گفتم: باشه...ولی حتما یه فرد مطمئین رو برای این کار گیر بیار...در ضمن می خوام السا و آنا هم بدونن...
_باشه...باشه قبوله...الان بهتری؟
_آره خوبم...نگران نباش...
فاصله مو با پری تنظیم کردم...پری گفت:از السا چه خبر؟
آه غلیظی کشیدم...گفتم:یه جورایی...پری از اون طرف هم دارم دیوونه می شم...
پری با تعجب گفت:مگه چی شده؟
به خورشید که داشت غروب می کرد نگاه کردم...گفتم:همه مون می دونیم که نمی شه جلوی هانس رو گرفت...
_چرل فکر می کنی نمی شه؟
_اون صلح نامه رو داره...چیزی که السا رو به سمتش می کشونه...و این...یعنی فاجعه...
_منظورت چیه؟
به چشماش زل زدم و گفتم:شاید مدت کوتاهیه که باهاش آشنا شدم...ولی...
پری هینی کشید و دستشو گذاشت رو دهنش...با ناراحتی و بغض گفت:خدای من...واقعا...جک تو...
_متاسفانه...حالا نمی دونم چیکار کنم...
پری عصبانی شد...بلند شد و گفت:تو واقعا این قدر بی غیرتی؟
با تعجب گفتم:منظورت چیه؟
_تو این قدر بی غیرتی که عشقتو دو دستی تحویل هانس می دی؟تو آدم تسلیم نبودی...تو چت شده پسر ؟
_من...من...پری بیخیال...
_یعنی چی؟تو نباید بزاری این اتفاق بیوفته...ببین...من می دونم تو چه حسی به السا داری...و تا اونجایی که می دونم...اونم یه حسایی به تو داره...تو نباید پا پس بکشی...فهمیدی؟
_ولی...اون...نامزد هانسه...
_آره...ولی دوستش نداره...جک...به خودت بیا...تو نباید بزاری السا بدبخت بشه...شاید اگه عاشقت نبود اینو نمی گفتم...ولی الان دیگه اوضاع خیلی فرق می کنه...
اون راست می گفت...من نباید جا می زدم...
ادامه دارد...
امیدوارم لذت برده باشید...

[ جمعه 8 مرداد 1395 ] [ 03:06 ب.ظ ] [ ***هدیه *** ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب