عشق فردا ☆ قسمت ۱۰ « فصل ۲ »
نام داستان : عشق فردا 
نویسنده : جلساا 
فصل : دوم
قسمت : دهم 
این قسمت : نقشه  
♡ = راوی 
☆ = خودم
مری : حوصلت درست شد بریم سر کلاس ؟
هیک : چجورم ، بریم بریم 

♡ هردو خندیدا و به سمت کلاس راه افتادن ♡ 

هیک : ۱۵ دقیقه تاخیر 
مری : زیادم نیست 

♡ در کلاس رو میزنن و با اجازه استاد وارد کلاس میشن ♡ 

استاد : چرا انقدر تاخیر داشتید ؟
مری : استاد همش ۱۵ دقیقه بود 
استاد با اعصبانیت : چه ۱۵ دقیقه چه ۱۵ ثانیه بای به موقع بیاید کلاس من شیرفهم ؟ 
مری : حالا که چیزی نشده یکم دیر کردیم  الان سر کلاسیم 
استاد : چیزی نشده فقط داری وقت ارزشمند کلاس رو میگیری 
مری : استاد خب ...
استاد : تمومش کن بلبل زبونی رو ساکت شو 

♡ دیگه هیکاپ سکوت رو جایز نمیدونه ♡ 

هیک با حرص : استاد چه وضع صحبت کردنه 

♡ همه از حمایت هیکاپ جا میخورن ♡ 

استاد : تو میخوای یادم بدی 
هیک : نه ولی مدل حرف زدنتون مناسب نیست 
استاد : تا حالا شنیدی میگن آدم زنده وکیل وسیع نمیخواد 
مری : استاد ما داریم حرمت نگه میداریم 
استاد : ( ما ) وای وای اینجا ۲ تا کفتر عاشق داریم
هیک : مشکلی دارید 
استاد : بهتره هرچه سریع تر از کلاس من برید 
هیک : این کارو میکنیم 

♡ هیکاپ با عصبانیت قدم اول رو بر میداره ♡ 

مری : هیکاپ واستا 

♡ هیکاپ بر میگرده سمت مریدا ♡ 

هیک : بیا بریم این کلاس جای ما نیست 
مری : نه اتفاقا میخوام ببینم کی میتونه منو از کلاس بیرون کنه 

♡ مری با خونسردی روی صندلی میشینه ، همه چشما از تعجب گرد شده بود ♡ 

مری : هیکاپ بیا بشین پیشم 

♡ هیکاپ فقط با تعجب نگاه میکرد ♡ 

استاد : منظورت از این حرکت چیه از کلاس من برو بیرون 
مری : نمیرم اگه میتونی خودت بیرونم کن 
استاد : چرا که نه الان میگم حراست دانشگاه بیاد بندازدت بیرون 
مری : بی صبرانه مشتاق دیدارشون هستم 

♡ تعجب ها چند برابر شد ♡ 

هیک : مری بیا بریم 
مری : دقیقا چرا باید این کار رو بکنم ؟ 
هیک : بهت بی احترامی کرده 

♡ همون موقع در کلاس باز میشه و حراست میان تو ♡ 

حراست : کدوم دانش آموز بوده ؟
استاد : اون دختر مو فرفریه 

♡ حراست به سمت مریدا حرکت میکنن ♡ 

مری خیلی آروم ٔ: حالاوقتشه 

♡ مری خیلی ریلکس از جاش بلند میشه ♡ 

حراست : باید از این کلاس بری بیرون 
مری : دلیلش چیه ؟
حراست : بی احترامی به استاد 
مری : که اینطور باشه 

♡ همون موقع پروژکتور روشن میشه و فیلم دعوای چند دقیقه پیش رو پخش میکنع ♡ 

مری : پس که من بی احترامی کردم ؟

♡ حراست با دیدن فیلم حق رو به مریدا میده ♡

حراست : استاد لطفا بعد کلاس بیاید دفتر حراست 
استاد با تعجب ، خشم و استرس : به چه دلیل ؟
حراست : نحوه برخورد با دانشجو 
استاد : فقط عصبی بودم 
حراست : بعد کلاس منتظرتون هستیم 
استاد : خدمت میرسم 

♡ حراست از کلاس بیرون میرن ، مری با غرور و لبخند پیروزی در مقابل قیافه های حیرت زده روی صندلیش میشینه ♡ 

مری : خب استاد خیلی از وقت کلاس گذشته شروع نمیکنید ؟ 

♡ هیکاپ که از تعجب شاخ که هیچ داشت دمم در میاورد رفت و کنار مری روی صندلی نشست و استاد شروع به درس دادن کرد ♡ 

☆ قیافه استاد دیدن داره ☆ 

# بعد کلاس # 

استاد : خب دیگه میتونید برید 

♡ هیک بلافاصله چرخید به سمت مریدا ♡ 

هیک : چی شد ؟

♡ مری یه خنده کوچیک میکنه ♡ 

مری با خنده : صبر داشته باش ، خب دیگه بچه‌ها بریم 

♡ بچه ها از طه کلاس میان بیرون اولین چیزی که جلو توجه میکنه دوربین توی دست الساس ♡

مری : سلام بچه‌ها 
بچه‌ها : سلام 
مری : السا کارت درسته خیلی حال کردم 
السا : قابل نداشت 
راپی : منم کنترل پرو ژکتور رو کش رفتما 
مری : ایول بزن قدش 

♡ دستاشون رو بهم میکوبن هیکاپ هم همچنان در تعجب بسر میبره ♡ 

هیک : میشه یکی بگه چی شد ؟

♡ همشون باهم میزنن زیر خنده حتی جک ♡ 

مری : بریم بیرون برات بگم از کف در بیای

♡ رفتن بیرون از کلاس و یجایی تو سلف نشستن ♡ 

جک : چی میخورید خانوما ؟
راپونزل : قهوه اسپرسو 
مری : لایک کنارشم کیک بگیر 
السا : واسه من فرقی نداره هرچی واسه خودت گرفتی واسه منم بگیر 
جک : باشه ،هیکاپ تو چی میخوری ؟
هیک : منم همونو 
جک : پس من میرم سفارش بدم 

♡ جک رفت تا سفارش بده ♡

هیک : نمیخواید بگید چی شد؟ 
مری : چه عجولی باشه بهت میگم ، وقتی ما تو پارک بودیم السا بهم زنگ زد و گفت شنیده استاد درباره بیرون کردن منو و تو از کلاس تلفنی با یکی حرف میزده 
راپونزل : و ما نقشه کشیدیم که دستش رو از پشت ببندیم 
مری : میدونستیم میخواد با بی احترامی خونن مارو به جوش بیاره که از کلاس بریم واسه همین قرار شد السا دوربینش رو بیاره که ما مدرک داشته باشیم 

♡ جک با یک سینی که توش ۵ تا قهوه و کیک بود اومد و اونا رو سر میز گذاشت ♡ 

هیک : بابا ایول حالا چطور به پروژکتور متصل شدید ؟
السا : اونو دیگه باید از مخ گروه بپورسید ، کار جک بود 
هیک : کارت درسته جک 

♡ جک دستش رو گذاشت رو سینش و خم شد ♡ 

جک : اختیار داری 

♡ همه خندیدا ♡ 

جک : بخورید بابا سرد شد 

♡ قهوه و کیک ها رو جلوی هر کدوم گذاشت ♡ 

السا : مرسی جک 
جک : نوش جونت 

♡ وقتی داشتن قهوه و کیک میخوردن یهو السا بی ربط سوال میکنه ♡ 

السا : راستی چرا دیر اومدید ؟

♡ مری و هیک همدیگه رو نگاه کردن ♡ 

مری : خب .. راستش من پیشنهاد هیک رو قبول کردم 

♡ همه دست زدن ♡ 

راپونزل : هورا مبارکه 

♡ همچنان مشغول سر به سر گذاشتن بودن ولی چند میز اونور تر استرید داشت نگاهشون میکرد ♡ 

استرید : بخندید ولی نقشه بعدی حتما میگیره 

عشق فردا 

۱۰۰ نظر برای ادامه 
پس از قرن ها گذاشتم 

موضوعات: عشق فردا ،
[ پنجشنبه 7 مرداد 1395 ] [ 04:26 ب.ظ ] [ asal.. ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30