داستان صلح نامه قسمت ۱۲
http://8pic.ir/images/43of8m4hioduv86ixybu.jpg
داستان از دیدگاه آنا:
شاید اشتباه می کردم...شاید زیادی داشتم منفی فکر می کردم...ولی هر کی جای من بود به جک و السا شک می کرد...السا گفت یه کارایی داشته که باید انجامشون می داده...همون لحظه هم به جک نگاه کرد...واقعا تعجب می کنم...من به جک گفتم که بهم کمک کنه تا جلوی این عروسی رو بگیریم...بعد اون با السا دوست شد!نمی دونستم بابت این اتفاق خوشحال باشم یا ناراحت...ولی...السا خوشحال بود...پس منم خوشحال بودم...در ضمن... شاید این بهترین راه باشه...برای جلوگیری از این ازدواج...
✴✴✴✴✴
داستان از دیدگاه السا:
نمی دونستم چرا ذهنم سمت کار نمی رفت...البته کار خاصی نداشتم...ولی به هر حال چند تا سند بود که باید می خوندمشون...جدیدا تمام سرگرمی هام مربوط می شد به جک فراست!صحبت با جک فراست...مشورت با جک فراست...پارک رفتن با جک فراست...در رفتن از کار با جک فراست...حتی بعضی وقتا که حوصله ام تو اتاق کار سر می رفت می رفتم توی تراس و مشغول نگاه کردن به جک فراست می شدم...نمی دونستم چرا...ولی نگاه کردن بهش آرامشی بهم می داد که هیچ وقت تا به حال تجربه اش نکرده بودم...دوباره به سمت تراس رفتم...آرنج هامو گذاشتم روی نرده ی سنگی و زل زدم بهش...ناخود آگاه دستم رفت زیر چونه ام و آهی کشیدم...به لحظه از عکس العمل خودم خنده ام گرفت...سعی کردم فکرمو خالی کنم و فقط به جک نگاه کنم...همون استایل همیشگی...به مناره تکیه داده بود...یه پا قائم و یه پا آویزون از مناره...عصا رو روی زمین خوابونده بود...یه دست آزادش هم روی پای قائمش بود...به دریا زل زده بود...نسیم موهاشو به آرومی تکون می داد...چشماشو بست و نفس عمیقی کشید...لبخندش شیطون نبود... آروم بود...و آرامش بخش...یک آن فکری به ذهنم رسید...رفتم سمت میز کارم...دفتر نقاشی و قلم رو برداشتم...صندلی ای برداشتم و به سمت تراس رفتم...به جک نگاه کردم و شروع کردم به طراحی... خوبیش این بود که جک وقتی روی مناره می نشست تا دو ساعت به همون حالت می موند...برای همین وقت نسبتا کافی داشتم...اون روز از همه ی زمان های دیگه دقتم توی طراحی بیشتر شده بود...چنان عشق و علاقه ای به این کار داشتم که دوست داشتم تا ابد اینکارو ادامه بدم...نفهمیدم زمان چطور گذشت...ولی این بار که سرمو بلند کردم تا جک رو ببینم دیدم رو به روم ایستاده!
به تته پته افتادم و گفتم:عه جک! کی اومدی؟من متوجه نشدم...
جک چشماشو تنگ کرد و گفت:داشتی طراحی می کردی؟
_آره...چطور؟
_فقط می خواستم بدونم...داشتی طرح منو می کشیدی ؟
دستی به موهام کشیدم...گردنمو کج کردم...خنده ی مسخره ای کردم و گفتم:نه بابا داشتم دریا رو می کشیدم!
پوزخندی زد و گفت:جدا؟می شه نشونم بدی ؟
_ام...خب...
در همین حین که مونده بودم چی بهش بگم نقاشی رو از دستم قاپید و من دلخور گفتم:جک این چه کاریه؟اونو پیش بده...
از تراس خارج شد...رو هوا به پرواز در اومد تا من نتونم بگیرمش...خندید و گفت:تا اونجایی که من می دونم این طرح منه نه دریا السا خانوم!
لپام از خجالت سرخ شد و جک خندید...منم ریز خنده ای کردم...جک به تراس برگشت...نقاشی مو پس داد و گفت:تو مثل اینکه خیلی رفتی تو جو نمایشمون ها!!!
یه لحظه احساس کردم...از اینکه این کار مونو نمایش خطاب کرد ناراحت شدم...ولی بعد به خودم نهیب زدم:السا چی داری می گی با خودت؟این یه نمایشه...غیر از این هم چیزی بین تو و جک نیست...
ولی انگار دوست داشتم...توی این مدت کم...وای بر من!!!
جک همین جور یه نگاه به من و یه نگاه به نقاشی توی دستم می کرد...لبخند عجیبی زد...شبیه یه جور لبخندی که به اندازه ی مال پدرم مهر و محبت درونش بود...سرمو پایین انداختم...دستی به موهام کشید که داغ شدم...به چشماش زل زدم...یه حس رویایی ای داشتم...و این حس فقط مال این بود که داشتم توی چشماش زل می زدم...ولی جمله ای که گفت تمام رویاهامو در هم شکست...گفت:تو دختری هستی که توی زندگیت کم محبتی دیدی...و این یعنی...ساده عاشق می شی...عاشق هر پسری می شی که بهت از روی انسانیت محبت می کنه...
گیج شده بودم...سرمو تکون دادم و گفتم:باشه جک...باشه...دستشو رو شونه ام زد و گفت:اینو بهت گفتم تا حواست به پسرای اطرافت باشه...ما هنوزم با هم دوستیم...مگه نه؟
_من حرفاتو درک می کنم...
نفسشو بیرون داد و گفت:واقعا ممنونم...پس...می شه من یه مرخصی کوچولو بگیرم؟
سعی کردم از اون جو خودمو بکشم بیرون...خندیدم و گفتم:هی هی بهت خوش می گذره؟تو که یه سره مرخصی!داری روی مناره واسه خودت حال می کنی حالا مرخصی می خوای؟
جک خندید و گفت:فقط چند دقیقه...می خوام برم قطب پری رو ببینم...
لبخندی زدم و گفتم:باشه...ولی زود برگرد...
_چشم...
و بعد پرواز کرد و رفت...و من به حرفاش فکر کردم...فکر نمی کردم اهل نصیحت باشه...ولی نه...اون خیلی نگران عزیزانش بود...چون قبلا دیده بودم که به پری هم یه همچین نصیحت هایی بکنه...
ادامه دارد...
امیدوارم لذت برده باشید...

[ سه شنبه 5 مرداد 1395 ] [ 03:31 ب.ظ ] [ ***هدیه *** ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب