داستان صلح نامه قسمت ۱۱
http://8pic.ir/images/vf7alrm3irxkt70xpl1s.jpg
به السا گفتم:می خوای همین الان بریم یا یکم بمونیم ؟
_اینو وللش!به هانس چی بگیم ؟
_نمی دونم...فکر می کنم خیلی عصبانی باشه...
_آخه چه دروغی در بیاریم؟
یکم فکر کردیم...با خودم گفتم که اگه بخوام بگیم اونا ما نبودیم که باور نمی کنه...
گفتم:ببین السا...باید بهش بگیم که خودمون بودیم...
_چی؟!!!
_مجبوریم...اون ما رو دیده...
_خب...بعدش چی بگیم؟
_لازم نیست توضیحی بدیم...تو یه ملکه ای یادت رفته؟
_خب...تو درست می گی...
نفس عمیقی کشید و گفت:اینجا عالیه...خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا...
_مخفیگاه من خیلی شبیه اینجاست...
_مخفیگاه؟
_همه ی نگهبان ها مخفیگاه دارن...من سیصد سال تمام توی دنیا پرسه می زدم...ولی وقتی نگهبان شدم یه مخفیگاه بهم تهلق پیدا کرد...
_خب...چه شکلیه؟
_یکم از اینجا بزرگ تره...یه همچین دریاچه و آبشاری هم داره...یه کره ی بزرگ هم بالای دریاچه اش به صورت معلق وجود داره...
_اونجا چیکار می کنی؟
_نقشه ی جاهایی که باید یخبندون...برفی...کولاک...بارش تگرگ و یه همچین چیزایی بهم نشون داده می شه و منم اونجا می رم و وظیفه ام رو انجام می دم...
_خب...به نظر جای آرامش بخشی میاد...کجاست...
_قطب جنوب...البته مخفیگاه سانتا و پری قطب شماله...ولی قطب جنوب سردتره و یه جورایی مختص به منه...
_تا به حال شده از کارت خسته بشی؟
از جام بلند شدم و السا هم بلند شد و با هم شروع کردیم به راه رفتن...
گفتم:نه...من کارمو دوست دارم...درسته یه زمانی از مسئولیت هام فرار می کردم...ولی حالا می فهمم که هر کسی موظف به کاریه که استعدادشو داره و بهش محول شده...و استعداد و مسئولیت من هم به وجود آوردن زمستونه...
یکم فکر کردم و گفتم:می گم...من یه فکری دارم...
_چه فکری؟
_در مورد اینه که جواب هانسو چی بدیم...
_واقعا؟چه فکری کردی؟
_تو فقط بگو قبوله بقیه اش با من...
_باشه باشه...خب...
_باید بریم قطب شمال پیش پری دندون...به کمکش احتیاج داریم...
قبول کرد و با هم به سمت بالای آبشار پرواز کردیم...با احتیاط بیرون رو نگاه کردم...سرباز های هانس رفته بودن...السا از پست من رو محکم گرفت و با هم به سمت قطب شمال پرواز کردیم...
✴✴✴✴✴
پری خندید و گفت:یعنی من بشم السا؟
خندیدم و گفتم:نه کاملا...ببین...من تو رو شبیه به السا آرایش می کنم...بعد با هم میایم آرندل هر یه نفرمون با هم...می گیم که السا قطب شمال بوده و من و تو هم توی باغ ویکتوریا بودیم... به نظرت فکر خوبیه؟
السا دستاشو به هم کوبید و گفت:فکرت عالیه...واقعا حرف نداری...
یکم خجالت کشیدم و دستی به موهام کشیدم و آروم و خجالتی گفتم:ممنون...
بعد سعی کردم به حالت اولم برگردم و با خنده گفتم:خب پری به نظرت این برای پوشوندن گندی که زدیم خوبه؟
_آره...
دست به سینه واستاد و با لبخند شیطونش گفت:تو و السا آخر سرتونو به باد می دین...
السا خندید و گفت:اگه سه تایی با هم کار کنیم...عمرا!
پری سری تکون داد و گفت:باشه شما بردین...کمکتون می کنم...
خوشحال شدم و گفتم:حالا نوبت گریمه...
السا گفت:می شه منم کمکت کنم؟
_خب...آره یه جورایی باید کمک کنی...ناسلامتی قراره شبیه تو درستش کنیما!
رفتیم توی اتاق پری و کارمون رو شروع کردیم...بعد از حدود سه ساعت کارمون تموم شد...پری خودشو تو آیینه نگاه کرد و گفت:واو!دقیقا شبیه السا شدم!
السا خندید و گفت: آره...می گم بیا چند روز جاتو با من عوض کن بزار من یه نفسی بکشم!
هر سه خندیدیم و گفتم:السا لباستو در بیار و بده به پری...پری تو هم یکی از لباساتو که به درد السا می خوره بده بهش تا بپوشه...
پری خندید و گفت:چشم قربان...ولی شما می خواین اینجا واستین و تماشا کنین ؟
خندیدم و از اتاق رفتم بیرون...بعد از حدود بیست دیقه اومدن بیرون...پری یکی از لباساشو که خیلی شبیه لباس های السا بود رو داده بود بهش و پری هم لباس شخصی السا رو پوشیده بود...حالا نوبت نمایش بعدی مون بود...هر سه تا مون به سمت آرندل به راه افتادیم و وارد قصر شدیم...طوری رفتار می کردیم که انگار خیلی بهمون خوش گذشته و اصلا نمی دونیم چه اتفاقی افتاده...
همون طور خوشحال و خندان داشتیم می رفتیم سمت اتاق السا که یهویی هانس رو دیدیم...من تعظیمی کردم و السا بلند گفت:سلام هانس...ببخشید که یکم دیر کردم...رفته بودم قطب...
هانس تعجب کرده بود...ولی بعد حالت عصبانی به خودش گرفت و گفت:رفته بودی قطب؟چرا این قدر ضایع دروغ می گی السا؟!!من خودم تو رو با جک فراست توی باغ ویکتوریا دیدم...
من خودمو انداختم وسط بحث و گفتم:حتما اشتباهی شده...السا قطب بود پیش سانتا و سندی...اونی که با من به باغ ویکتوریا اومده بود پری بود...
پری با حرکت سر تعظیمی کرد و گفت:من پری هستم...حتما من رو با السا اشتباه گرفتین...
هانس به پری نگاه کرد...با تعجب گفت:تو خیلی شبیه به السایی...
_خب...من واقعا این شکلی نیستم...من برای اینکه بیام به اینجا و مردم از دیدن ظاهر واقعی ام تعجب نکنن این طوری آرایش کردم...
هانس با چشمای گرد شده ما رو نگاه می کرد... بعد از یکم فکر کردن گفت:پس چرا وقتی ما رو دیدین فرار کردین؟
من خودم جوابشو با خنده دادم و گفتم:والا باید از این پری خیر ندیده بپرسین!نمی دونم چرا وقتی شما رو دید گفت فرار کنیم...باور کنین من خودم می خواستم بیام جلو و پری رو به شما معرفی کنم!
پری یه پوزخند نسبتا بی صدا زد!هانس یکم فکر کرد و بعد گفت:من مطمئینم که السا رو دیدم...
السا لبخند کش اومده ای زد و گفت:خب شاید چشمات داره ضعیف می شه عزیزم...شاید هم داری دیوونه می شی!
هانس کلافه چشمی نازک کرد و گفت:السا لطف کن و چرت و پرت نگو!
السا خندید و تعظیمی کرد و گفت:چشم اعلا حضرت!
هانس دستی به گردنش کشید و رفت توی اتاقش...همین که رفت تو اتاقش هر سه مون پقی زدیم زیر خنده و پری گفت:بزنین قدش...واقعا ما سه تا تو نمایش بازی کردن باید بریم بازیگر ها رو درس بدیم!
هر یه زدژم قدش و با خوشحالی هورایی گفتیم...
پری از ما خداحافظی کرد و رفت سمت قطب شمال...و من و السا هم چون کاری نداشتیم هر کدوم رفتیم توی پست خودمون...من رفتم بالای مناره و اون رفت توی اتاق کارش...
ادامه دارد...
امیدوارم لذت برده باشید...

[ پنجشنبه 31 تیر 1395 ] [ 10:01 ب.ظ ] [ ***هدیه *** ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب