داستان من را فراموش نکن قسمت ششم
جک: تو منو یاد خواهرم می اندازی
السا: خوب که چی ؟؟؟ الان کجاست؟؟؟
جک: اون وقتی ۳ سالش بود داشتم باهاش بازی می کردم که نیروم باعث مرگرش میشه
السا: خوب که چی؟؟
جک: اووف یعنی این که به رحمت ایزدی پیوست می فهمی؟؟؟
السا: خدا رفتگان شمارو بیامورزه 
جک:ممنون خدا رفتگان شمارو بیامرزه
السا: آقای جک فراست می تونم یه سوالی ازتون بپرسم؟؟
جک : باشه بپرس
السا: چرا موهاتون سفیده؟؟
جک: چون نیرو دارم
السا: چه نیرویی؟؟
جک: باید بگم؟؟
السا: منم دارم
که یکهو یاد حرف اون ترول  ها می افته 
السا: نه نه من نیرو ندارم
آنا که پشت در بود حرف اونارو میشنید داشت آروم آروم اشک میریخت
جک: من سرنوشت غم انگیزی داشتم( اوخی اوخی مارمولک)
السا: ناراحت نباشین
صبح....
برای بعدی ۳۰ تا نظر بدین

[ چهارشنبه 30 تیر 1395 ] [ 06:36 ب.ظ ] [ ♥ Adriana♥queen of mozec♥ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب