سرنوشت سخت … قسمت اول

برو ادامه

( جك داشت پیاده روى مى كرد ) 

جك : لا لا لا لا ! ا این چیه ؟ 

( یهو وسط راهش یك پرتال باز میشه )

جك : اوووووو ! عجیبه ! یعنى این به كجا راه داره ؟ 

( یكم میترسه اما سعى مى كنه شجاع باشه و رفت توى پرتال كه ببینه قضیه چیه )

جك : اینجا كجاست ؟ 

( توى یك باغیه كه یك برج بلند هم اونجاست )

جك : بهتره برم بالا ببینم قضیه چیه ؟ 

( میره تو و میبینه راپنزل خوابیده . ( راپنزل مثلاً الان بچس )

جك به بچه نگاه میكنه : اوخى ! بچه رو توى برج زندانى كردن .

( با خودش فكر مى كنه ) 

جك : اینجا باید زمان قدیم باشه . شاید هم نه . اینجا چه كشوریه ؟ 

( به بیرون نگاه میكنه ، و میفهمه كه تو انگلستان سال 1987 . زمانى كه انا هم به دنیا اومده و السا  3 سالشه ( الان مثلاً سال 1990 ) و میفمه اومده زمان گدشته ) 

جك : هوم ! عجیبه! 

( یك نفر میزنه تو سرش و بیهوش میشه ) 

[ چهارشنبه 30 تیر 1395 ] [ 05:42 ب.ظ ] [ ❤Love rouponzel ❤ ] [ Thank you () ]
آخرین مطالب