داستان من را فراموش نکن قسمت پنجم
خوب داستان من را فراموش نکن قسمت ۵ رو آوردم
یه خبر دارم بزودی فصل ۱ من را فراموش نکن داره تموم میشه
بعد اگه خواستم تو فصل ۳ ادامه میدم اگه داستانم جوری بود که احتیاج نیست 
یه داستان ترسناک همچین ترسناک نیست می ذارم
خوب برین ادامه مطلب
* من
_ راوی
همگی رفتن دانشگاه
داخل کلاس:
السا: آنا فکر کنم توی مطالعه نمی تونم چیزی رو ببینم
آنا: وای چرا تو؟؟؟ نه واقعا تو؟؟؟؟
راپونزل: برای همه اتفاق می افته من تو بچگی عینکی شدم بعد تو ۱۶ سالگی لنز گذاشتم
یوجین: راپونزل یعنی تو نباید به من میگفتی ما الان باهم(یه صلوات بفرستین) :/
راپونزل: یعنی چی؟؟؟؟ یعنی من باید حتی بازی کردن با دختر همسایه رو هم بگم؟؟؟
یوجین: بالاخره به من باید بگی
* ولشون کنین*
- خفه شووووو
* :/*
تو اتاق بهداشت
دکتر: خب خانم السا باید شما توی مطالعه از عینک استفاده کنید
السا: فقط اون موقع ها؟؟
دکتر: بله حالا بفرمایین یه عینک انتخاب کنید
و السا یه عینک مشکی انتخاب می کنه توی خوابگاه همه قرار های چرتی داشتن و رفتن و فقط السا و جک موندن
جک: هوی السا خانم
السا: درست صحبت کن 
جک: ببخشید خانم نمی دونستم اه اه 
السا: لطفا ا من حرف نزنین دارم درس می خونم
جک: وای یه ۵ دقیقه
السا: فقط ۵ دقیقه بله بفرمایین

خوب برای بعدی ۳۰ تا نظر یه ذره بیشتر از ۳۰ تا بدین انگیزه پیدا کنم خوب بنویسم:|

[ دوشنبه 28 تیر 1395 ] [ 10:48 ق.ظ ] [ ♥ Adriana♥queen of mozec♥ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب